راستش ماشینم رو دیروز بردم سر کار. بردم حیاط بیمارستان رو بهش نشون بدم:)
حیاط بیمارستان رو دیده بود البته. الکی گفتم.
بردمش که یه ذره ترس بابا بریزه و یه وقتایی که می خوام ماشین ببرم خیالش راحت باشه. بعد از هشت نه ماه کنار بابا نشستم و رانندگی کردم.
بابا هیچ تذکر خاصی بهم نداد.
برای اینکه بابا همیشه موقع رانندگی بهم تذکر می داد خیلی وقت است که وقتی بابا هست رانندگی نمی کنم.
این طوری برای هر دومان بهتر است. نه من حرص می خورم نه خودش.
ولی این مدت به نظرم رانندگی ام بهتر شده. تسلطم توی مسیرهاش طولانی بهتر شده. دیرتر خسته می شوم. و ترسم تا حدودی از رانندگی ریخته. (بعد تصادف خیلی ترسیدم از رانندگی.)
امروز تنها به این دلیل ماشین نبردم که دیروز ماشین عینهو کوره داغ شده بود. و داشتم دنبال جای پارکی می گشتم که سایه باشد ماشین عینهو جهنم نباشد.
با بابا حرف می زدم. می گفتم ببرمش دو حوض آنجا درخت دارد سایه است. می گفت نه آنجا نبر. خطرناک است. ماشین را می زنند. ببرش فلانجا.
یادم به پارسال افتاد که بابای خوبم 6 ماه شغلش را رها کرد افتاد دنبال دوا و درمان من و هر روز صبح مرا می برد سر کار و عصر برم می گرداند.
روزهای اول که تصادف کرده بودم و سر کار می رفتم بابا دو سه ساعتی که من سر کار بودم توی حیاط بیمارستان و خیابانهای اطراف گشت می زد. حیاط بیمارستان را مثل کف دستش می شناسد.
روزهایی که تا 2.30 سر کار بودم با دوستانش توی شرکتهاشان قرار می گذاشت و می رفت و می آمد. ماشین را توی بیمارستان پارک می کرد و می رفت.
راستش خاله مثل مادربزرگم بود. خواهر بودند. خاله بی حساب بابا و ما را دوست داشت. دوست داشت هر وقت که می رویم کاشان خانه شان برویم.
مرگ عجیبی داشت. شوهرش آمده بوده توی کوچه سرگردان و نگران می گشته و همسابه ها او را می آورند خانه ی پسرش(عمه ام همسر پسرش است.).
به عمه چیزی نمی گوید و شربت می خورد و می خوابد. وقتی پسرش(شوهرعمه) می آید به او می گوید که: یکی از زنها رفت و آن یکی هم مُرد.
سریع زنگ می زنند به دختر عمه ام که طبقه ی پایین خانه ی خاله زندگی می کند.
دختر عمه ام هر چه صداش می کند خاله بیدار نمی شود.
روزهای بعد شوهرخاله می گوید. زنی خانه مان بود. دو روز بود که خانه مان امده بود و نمی رفت. "گوهر" خوابید. داشتم تکانش می دادم. زن ناشناس گفت: بهش دست نزن. بگذار راحت بخوابد. این طوری راحت می شود. خوب می شود.
و بعد زن ناشناسی که دو روز بوده خانه شان بوده می رود.
شوهر خاله مرتب از زنی می گوید که وقتی خاله تکان تکان می خورده و جان می داده او هم کنارشان بوده و به شوهر خاله گفته برای راحتی اش بهش دست نزن. بگذار راحت شود. بگذار حالش خوب شود.
شوهر خاله می گوید جمعه شب خاله گفت سر کیف نیستم. حالم خوش نیست. پاهام هم درد می کند. چه طوری بروم مسجد؟
شوهرخاله می گوید: نرو. این زن هم اینجاست. من را با این زن تنها نگذار. نمی دانم کی است. ازش می ترسم.
بعد از اینکه خاله تنش آرام می شود به روایت شوهر خاله زن هم می رود.
و هر چی شوهرخاله، خاله را تکان تکان می دهد هیچ تکانی نمی خورد. آن موقع شوهر خاله از زنده بودن خاله که ناامید می شود راه می افتد میان کوچه ها که به خانه ی پسرش برسد. چند بار کوچه را می رود و برمی گردد و در خانه شان را پیدا نمی کند.
شوهرخاله حالش خراب است.
همه چیز را با هم قاطی کرده. می رود خانه شان لچکی که خاله روی سرش می انداخته روی سرش می اندازد، بوش می کند و زار زار گریه می کند.
چادرش را برمی دارد به صورتش می کشد و های های گریه می کند.
سه روز بعد از مرگ خاله نشسته بوده وسط اتاقی که خاله جان داده می گفته: کجا رفتی؟ چرخ زندگی مون رو بهم ریختی. نظم زندگی مون رو بهم زدی.
می نشیند و هی حرف می زند و می گوید: برگرد.
"تو" چشمهات را بسته بودی. من بهت گفتم چشمهات را ببند. جریمه ات کردم بابت اینکه با کلید خودت در را باز کردی.
گفتم همین جا جلوی در بایست و چشمهات را ببند و تا نگفتم چشمهات را باز نکن.
قبل از اینکه چشمهات را ببندی کیفت را از دستت گرفتم و کتت را هم درآوردم. یک بوسه به پیشانی ات زدم و گفتم چشمهات را ببند.
وقتی چشمهات را باز کردی پیراهن قرمز ساتنی که همان روز خریده بودم پوشیده بودم و جلوت ایستاده بودم.
بالاتنه اش دکولته بود. و دو تا بند توری قرمز روی کتفها داشت که پشت کمر پاپیون می شد. و دامنش سر تا سر تور بود. تا سر زانو.
"تو" چشمهات برق می زد. برق قشنگی داشت. اصلا به خاطر برق چشمهات خریده بودمش. چشمهات وقتی برق می زد، دیدنی بود. خواستنی بود.
قبل از اینکه من حرکتی کنم "تو" به سمتم آمدی و مرا در آغوش گرفتی. گفتی: تو آخرش منو با این سلیقه ات به کَشتن می دی. خیلی خوبه. خیلی بهت میاد. اصلا برازنده ی هیکل خوش فرم تو دوخته شده.
میگم هیچی. فقط کنارم باش گاهی باهات حرف بزنم. و قول بده هیچ وقت ازم ناراحت نشی.
چون هیچ کسی اندازه ی تو به من نزدیک نشده. تو از همه ی دردهای دلم خبر داری. مثه نوشدارویی موقع ناراحتی ها. مثه پانسمان. مثه مُسکن. مثه مورفین. آرومم می کنی. تو فقط باش و گوش بده بهم و حرف بزن باهام.
جواب نداد.
این رونوشت به توئه دوست عزیزم. دوست مهربونم. پیشم بمون. چیزی ازت نمی خوام جز گوش دادن و حرف زدن.
نمی دانم چرا کسانی که مثل سنگ هستند و خودشان کسی را دوست ندارندبراشان سخت است که باورت کنند.
حوصله ی وبلاگ نوشتن ندارم این هفته.
البته ارتباط مستقیم دارد با کامنتهایی که نمی گذارید!
مشغله و خستگی و عدم تمرکزم هم می تواند در ننوشتن متن خوب موثر باشد.
هر وقت تمرکز پیدا کردم یک متن خوب می نویسم.
من اینجا هر شب تو را با زیباترین تعابیر جهان به خواب می سپارم …
"کامران رسول زاده"
از دیروز صبح لحظه به لحظه گفتم: خدایا شکرت.
شکر
شکر
شکر
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
لعل شدیم شاید. سنگی بودیم که 4 سال صبر کردیم و جلا خوردیم.
آدم است دیگر دلش تنگ می شود برای خرمغزهایی که 4 سال پیش باهاشان همکار بوده و عینهو ...
استغفر الله.
هیچی نگیم بهتره.
می خوام برم محل کار قبلی بگم حالتان خوب است دوستان؟
چه خبر؟
چه احوال؟
رای گیری چه طور بود؟
اینبار مردم پیروز شدند شما پیروز نشدید. مزه اش چه طور است؟ خوشمزه است؟ نوش جانتان
پ.ن: با اجازه تون من برم مشق بنویسم.
ولی شادی مردم یه غصه به دلم آورد.
با خودم می گفتم :الهی بمیرم نبینم که اینقدر تو دلتون غم دارید.
دوستان این گندی که زده شده چه طوری میشه درستش کرد؟
خیلی سخته خدایی اش. این مسئله رو قبول کنید که درست کردن این همه نابودی خیلی سخته.
هر گروه و دسته ای حاکم باشد اگر روزی برسد که مردم نخواهدشان باید بروند.
همان طور که به خاتمی و جریان اصلاح طلبی گفتند نمی خواهمیتان، حالا هم به گفتند نمی خواهمیتان.
مردم حزبی رفتار نمی کنند. بیایید مسئله ی به این کوچکی را بفهمید.
مردم حوصله ی دسته کشی ندارند. حوصله ی مسخره بازی ندارند. اگر حس کردند شما دردشان را نمی فهمید کنارتان می گذارند.
این مسئله اخطاری است به آقایی که قرار است رئیس جمهور شود. شما هم کنار گذاشته خواهی شد اگر به مردم و مطالباتشان فکر نکنی.
اخطاری به همه ی آنهایی که فکر می کنند مردم نمی فهمند. چرا پدرجان مردم خوب می فهمند. اگر سکوت می کنند از نجابتشان است.
راستش به نظرم یک تکه ای از بهشت توی بغل آدمهایی است که دوستشان داریم و بهمان آرامش می دهند.
اگه آدمها رو به دسته ی بغلی و غیر بغلی دسته بندی کنیم و دسته ی بغلی ها رو شدت و ضعف بهشون بدیم به جرات می تونم بگم تو دسته ی بغلی ها شدت بغلی بودنم خیلی زیاده.
یه لحظه که بابا داره راه میره اینقدر دلم می خوادش که نمی تونم خودم رو نگه دارم و می پرم بغلش و چند تا بوسش می کنم.
شاید اون لحظه خیلی عجیب نباشه ولی من از دیدن کسی که دوستش دارم به وجد میام و دوست دارم بپرم بغلش ببوسمش.
این آغوشها و این بوسه ها می تونه یه جور آیین شکرگزاری محسوب بشه. شکر بابت بودن همچین عزیزی کنارم.
در کیف رو باز کردم یه میله بود با 6 تا پیچ. و یه لیوان خون.
از دیدن خون توی کیف حالم بد شد.
خلاصه اش اینکه روز خوبی بود. خدا رو شکر.
خرید کردم و وجه خرید به عنوان کادوی تولد لحاظ شد.
یه دستبند پسندیدم فهمیدم مثل همیشه تنها برلیان موجود توی ویترین رو پسند کردم و 12 گرم ناقابل میشد 5میلیون.
پ.ن: بقیه اش رو حال ندارم دوباره بنویسم.
فردا هم به خاطر خاله ی مرحوم عازم کاشان هستیم. جمعه هم کاشانیم و رای شورای شهر نمی دیم.
با تحریم کردن هم چیزی درست نمیشه. از ما گفتن. بشینید به این فکر کنید که بدتر از این نشه. به قولی یا علی
هر گلی زدید به سر خودتون زدید.
مهر فروشگاه گوشت و ایناست.
مهرش خیلی خوشگل بود.
به دونه گاو فانتزی از رو به رو روی مهرش بود که شبیه گابی توی کلاه قرمزی بود.
دلم می خواست هزار تا بوس به گاو خوشگل روی مهر بکنم. روحم تازه شد عکس گاوه رو دیدم.
بوس بهش