معاون قبلی رو میزش اتیکت "معاون..." رو همچنان گذاشته.

یکی از همکارا می گفت:"لابد می خواد احترام بخره. بگه اوهوی. من قبلا معاون بودمااااا."

تفسیر جالبی بود. دیدگاه های آدما جالبن.


برچسب‌ها: همکار
+ نوشته شده در  93/06/26ساعت 13:7  توسط دل آرام  | 

اذیت و آزاری که این مدت این رئیس و معاون ملعونش برم روا داشتن الان به چشم دارم می بینم که سر معاون داره میاد.

الان به چشم دارم می بینم که معاونی که همکارای دیگه رو دون مایه و دون پایه فرض می کرد و آدم حساب نمی کرد، آدم حساب نمی کنن. همه ی کارایی که تو مشتش گرفته بود ازش گرفتن. سند می زنه و می بره برا همکار صدور چک تا چک بکشه.

بابت سندهایی که می زنه بازخواست میشه.

بهش میگن فلان سند رو نزن.

عملا بهش میگن تو کار ما دخالت نکن.

التماس می کنه که میزش رو ببرن دم در اتاق معاون و رئیس فعلی. بلکم با این کار این دروغش که گفته :"من هنوز معاونم" درست در بیاد.

دنیا دار مکافات آدماست. معاونمون اینو یادش رفته بود.


برچسب‌ها: همکار
+ نوشته شده در  93/06/26ساعت 11:1  توسط دل آرام  | 

عمه جون تو مراسم آقابزرگ می گفت:" دو تا جهاز دیگه باید جور کنم. بهم زنگ زدن گفتن. ولی خوب من که بابام مریض بوده این مدت هیچ حال و حوصله ای برام نمونده."

مطمئنم که این حرف رو بابت این می زد که یعنی من گوشی دستم باشه اگه پولی هست یا دوستی دارم که کمکم کنه و پول بده برا جهاز خریدن، کمکش کنم.

از اونجایی که یکی دوبار یکی از دوستان چند میلیون کمک کرد و عمه یه جهاز آبرومند خرید و یکی دو تا سیسمونی جور کرد. چشم امیدش به اینه که خدا از سمت من و اون دوستام پولی برسونه دست طرف.

عمه نمی دونه که اون دوست یه مدتیه ناپدید شده.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  93/06/26ساعت 7:49  توسط دل آرام  | 

شاید اینکه امروز مثه بادکنک سوراخ شده ام بابت درد معده ی وحشتناکیه که دیروز گریبانگیرم شد.

حتمی غذای اداره دیروز مسموم بود. مطمئنم که دیروز مسموم شدم. بعد از ناهار دل پیچه و نفخ شدید شروع شد. سه بار رفتم توالت.

عرق نعنا خوردم. دل پیچه تموم شد ولی تازه فهمیدم علاوه بر دل پیچه، معده درد شدید دارم. بعله. اون لوبیای کوچولوی وسط شکمم داد می زد از درد و به خودش می پیجید و من رو با خودش می پیچوند. تا حدود 4 صبر کردم و به کارام رسیدم. بعد که دیدم درد امونم رو بریده پا شدم رفتم سمت خونه.

رسیدم خونه، لباس در نیورده زنجبیل رو با آب جوش خوردم. بعدش قندداغ و نبات داغ درست کردم. (طبق دستور همکارم) خوردم و روی معده ام دراز کشیدم و روی زمین فشارش دادم.

تا حدود 7 هی درد شدید شد. هی کم شد. ضعف کرده بودم از شدت درد. ساعت 7 دیدم خوب بشو نیست که نیست. رفتم هیوسین پیدا کردم خوردم. و دوباره زنجبیل.

4 تا دایمیتکون هم خوردم که انگار نه انگار.

ساعت 8 مامانم گفت :"امپرازول بخور."

امپرازول به دادم رسید.

روز بدی رو گذروندم دیروز. خیلی سخت و دردآور.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  93/06/25ساعت 11:43  توسط دل آرام  | 

امروز غمگینم.

اونقدر غمگین که اگه برم خونه یکسره گریه می کنم. لبام از دو طرف آویزون شده.

یه وقتا با خودم فکر می کنم چرا زندگی این روئه ی غمگینی رو داره؟ واقعا چرا؟ عجیب حالم گرفته است.

دوست دارم با آقای عزیز بریم پارک و قدم زنان حرف بزنیم.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  93/06/25ساعت 10:46  توسط دل آرام  | 

مطالب قدیمی‌تر