X
تبلیغات
یادداشت های دل آرام

راستش ماشینم رو دیروز بردم سر کار. بردم حیاط بیمارستان رو بهش نشون بدم:)

حیاط بیمارستان رو دیده بود البته. الکی گفتم.

بردمش که یه ذره ترس بابا بریزه و یه وقتایی که می خوام ماشین ببرم خیالش راحت باشه. بعد از هشت نه ماه کنار بابا نشستم و رانندگی کردم.

بابا هیچ تذکر خاصی بهم نداد.

برای اینکه بابا همیشه موقع رانندگی بهم تذکر می داد خیلی وقت است که وقتی بابا هست رانندگی نمی کنم.

این طوری برای هر دومان بهتر است. نه من حرص می خورم نه خودش.

ولی این مدت به نظرم رانندگی ام بهتر شده. تسلطم توی مسیرهاش طولانی بهتر شده. دیرتر خسته می شوم. و ترسم تا حدودی از رانندگی ریخته. (بعد تصادف خیلی ترسیدم از رانندگی.)


امروز تنها به این دلیل ماشین نبردم که دیروز ماشین عینهو کوره داغ شده بود. و داشتم دنبال جای پارکی می گشتم که سایه باشد ماشین عینهو جهنم نباشد.

با بابا حرف می زدم. می گفتم ببرمش دو حوض آنجا درخت دارد سایه است. می گفت نه آنجا نبر. خطرناک است. ماشین را می زنند. ببرش فلانجا.

یادم به پارسال افتاد که بابای خوبم 6 ماه شغلش را رها کرد افتاد دنبال دوا و درمان من و هر روز صبح مرا می برد سر کار و عصر برم می گرداند.

روزهای اول که تصادف کرده بودم و سر کار می رفتم بابا دو سه ساعتی که من سر کار بودم توی حیاط بیمارستان و خیابانهای اطراف گشت می زد. حیاط بیمارستان را مثل کف دستش می شناسد.

روزهایی که تا 2.30 سر کار بودم با دوستانش توی شرکتهاشان قرار می گذاشت و می رفت و می آمد. ماشین را توی بیمارستان پارک می کرد و می رفت.



برچسب‌ها: روزگار, بابا, تصادف
+ نوشته شده در  92/03/29ساعت 21:6  توسط دل آرام  | 


راستش خاله مثل مادربزرگم بود. خواهر بودند. خاله بی حساب بابا و ما را دوست داشت. دوست داشت هر وقت که می رویم کاشان خانه شان برویم.

مرگ عجیبی داشت. شوهرش آمده بوده توی کوچه سرگردان و نگران می گشته و همسابه ها او را می آورند خانه ی پسرش(عمه ام همسر پسرش است.).

به عمه چیزی نمی گوید و شربت می خورد و می خوابد. وقتی پسرش(شوهرعمه) می آید به او می گوید که: یکی از زنها رفت و آن یکی هم مُرد.

سریع زنگ می زنند به دختر عمه ام که طبقه ی پایین خانه ی خاله زندگی می کند.

دختر عمه ام هر چه صداش می کند خاله بیدار نمی شود.

روزهای بعد شوهرخاله می گوید. زنی خانه مان بود. دو روز بود که خانه مان امده بود و نمی رفت. "گوهر" خوابید. داشتم تکانش می دادم. زن ناشناس گفت: بهش دست نزن. بگذار راحت بخوابد. این طوری راحت می شود. خوب می شود.

و بعد زن ناشناسی که دو روز بوده خانه شان بوده می رود.

شوهر خاله مرتب از زنی می گوید که وقتی خاله تکان تکان می خورده و جان می داده او هم کنارشان بوده و به شوهر خاله گفته برای راحتی اش بهش دست نزن. بگذار راحت شود. بگذار حالش خوب شود.

شوهر خاله می گوید جمعه شب خاله گفت سر کیف نیستم. حالم خوش نیست. پاهام هم درد می کند. چه طوری بروم مسجد؟

شوهرخاله می گوید: نرو. این زن هم اینجاست. من را با این زن تنها نگذار. نمی دانم کی است. ازش می ترسم.

بعد از اینکه خاله تنش آرام می شود به روایت شوهر خاله زن هم می رود. 

و هر چی شوهرخاله، خاله را تکان تکان می دهد هیچ تکانی نمی خورد. آن موقع شوهر خاله از زنده بودن خاله که ناامید می شود راه می افتد میان کوچه ها که به خانه ی پسرش برسد. چند بار کوچه را می رود و برمی گردد و در خانه شان را پیدا نمی کند.

شوهرخاله حالش خراب است.

همه چیز را با هم قاطی کرده. می رود خانه شان لچکی که خاله روی سرش می انداخته روی سرش می اندازد، بوش می کند و زار زار گریه می کند.

چادرش را برمی دارد به صورتش می کشد و های های گریه می کند.

سه روز بعد از مرگ خاله نشسته بوده وسط اتاقی که خاله جان داده می گفته: کجا رفتی؟ چرخ زندگی مون رو بهم ریختی. نظم زندگی مون رو بهم زدی.

می نشیند و هی حرف می زند و می گوید: برگرد.



برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  92/03/29ساعت 20:50  توسط دل آرام  | 


"تو" چشمهات را بسته بودی. من بهت گفتم چشمهات را ببند. جریمه ات کردم بابت اینکه با کلید خودت در را باز کردی.

گفتم همین جا جلوی در بایست و چشمهات را ببند و تا نگفتم چشمهات را باز نکن.

قبل از اینکه چشمهات را ببندی کیفت را از دستت گرفتم و کتت را هم درآوردم. یک بوسه به پیشانی ات زدم و گفتم چشمهات را ببند.

وقتی چشمهات را باز کردی پیراهن قرمز ساتنی که همان روز خریده بودم پوشیده بودم و جلوت ایستاده بودم.

بالاتنه اش دکولته بود. و دو تا بند توری قرمز روی کتفها داشت که پشت کمر پاپیون می شد. و دامنش سر تا سر تور بود. تا سر زانو.

"تو" چشمهات برق می زد. برق قشنگی داشت. اصلا به خاطر برق چشمهات خریده بودمش. چشمهات وقتی برق می زد، دیدنی بود. خواستنی بود. 

قبل از اینکه من حرکتی کنم "تو" به سمتم آمدی و مرا در آغوش گرفتی. گفتی: تو آخرش منو با این سلیقه ات به کَشتن می دی. خیلی خوبه. خیلی بهت میاد. اصلا برازنده ی هیکل خوش فرم تو دوخته شده.



برچسب‌ها: تو
+ نوشته شده در  92/03/28ساعت 21:48  توسط دل آرام  | 

میگه چیکار می تونم برات بکنم.

میگم هیچی. فقط کنارم باش گاهی باهات حرف بزنم. و قول بده هیچ وقت ازم ناراحت نشی.

 چون هیچ کسی اندازه ی تو به من نزدیک نشده. تو از همه ی دردهای دلم خبر داری. مثه نوشدارویی موقع ناراحتی ها. مثه پانسمان. مثه مُسکن. مثه مورفین. آرومم می کنی. تو فقط باش و گوش بده بهم و حرف بزن باهام.


جواب نداد.

این رونوشت به توئه دوست عزیزم. دوست مهربونم. پیشم بمون. چیزی ازت نمی خوام جز گوش دادن و حرف زدن.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  92/03/28ساعت 12:16  توسط دل آرام  | 

اینکه خاله مادرت مثل مادربزرگت برات عزیز باشد و جای خالی مادربزرگت را پر کند و خیلی زیاد بهش علاقه داشته باشی عجیب است؟

نمی دانم چرا کسانی که مثل سنگ هستند و خودشان کسی را دوست ندارندبراشان سخت است که باورت کنند.

حوصله ی وبلاگ نوشتن ندارم این هفته.

البته ارتباط مستقیم دارد با کامنتهایی که نمی گذارید!

مشغله و خستگی و عدم تمرکزم هم می تواند در ننوشتن متن خوب موثر باشد.

هر وقت تمرکز پیدا کردم یک متن خوب می نویسم.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  92/03/27ساعت 22:28  توسط دل آرام  | 

به کسی که عاشق توست بگو هر روز با زیباترین تعابیر جهان بیدارت کند،

 من اینجا هر شب تو را با زیباترین تعابیر جهان به خواب می سپارم …

"کامران رسول زاده" 


برچسب‌ها: عاشقانه ها, تو
+ نوشته شده در  92/03/27ساعت 12:27  توسط دل آرام  | 

دیروز ردیف سوم یه ون سوار شدم.

یکی از همکلاسی های فوق رو دیدم که اومد و بدون اینکه من رو ببینه روی صندلی متحرک ردیف دوم سوار شد.
اگر نگاهش به نگاهم تلاقی می کرد و حس می کردم مرا شناخته سلامش می کردم. ولی مرا ندید.
یکی از پسرهای کلاس بود که شباهت عجیبی به برادرم دارد. تیپ، قیافه، چشمها، مژه ها، موها، فرمت بدنش و حتی قدش.
انگار دوقلوی محمد است.
موقع پیاده شدن من زودتر پیاده شدم و وقتی داشتم به راننده پول می دادم چشمهای مشکی با آن مژه های بلند فر خورده ی پرپشتش به من خیره بود. منتظر بود نگاهش کنم سلامم کند.
نگاهش نکردم.
او یادآور همکلاسی بود که دوستم داشت و هیچ وقت دوست داشتنش کامل نبود. نصفه نیمه دوستم داشت. شاید هم یک چهارم یا یک پنجم دوستم داشت. چون اگر حداقل دو سوم دوستم داشت ...
بگذریم.


برچسب‌ها: همکلاسی
+ نوشته شده در  92/03/27ساعت 9:16  توسط دل آرام  | 

آیت الله هاشمی رفسنجانی بیانیه ای در مورد انتخابات پرشور اخیر بیانیه ای صادر کرد.
 
به گزارش انتخاب ؛ متن کامل این بیانیه در پی می آید:
هاتف آن روز به من مژده‌ي اين دولت داد           كه در آن جور و جفا، صبر و ثباتم دادند

مردم بزرگوار و شريف ايران اسلامي؛

آنچه روز جمعه؛ 24 خرداد با قدم‌ها و قلم‌هاي شما در صحيفه‌ي تاريخ اين سرزمين رقم خورد؛ اوج شور و شعور ملّي و اسلامي و بهترين تعبير براي اجتهاد سياسي بود كه خاتميت اسلام را در توجه به شرايط زمان و مكان؛ در دنيا جاودان كرد. حضوري كه اگرچه در امتداد انقلاب اسلامي؛ بر دوام بود؛ امّا زمزمه‌هاي شومي به گوش مي‌رسيد تا بر اين آيينه‌‌ي همدلي؛ همراهي و همكاري، غبار يأس و نااميدي بنشانند.

اينجانب خاضعانه از همه شما؛ مردان و زنان، دختران و پسران و پير و جوان از همه‌ي قشرها و صنوف  در شهرها و روستاها كه «حماسه سياسي» در تعبير رهبري را عينيت بخشيديد؛ تشكّر و قدرداني مي‌نمايم و خود را در شادماني سياسي و شيريني تحقق وعده‌هاي الهي با شما مردم زمان‌شناس و فهيم، سهيم مي‌دانم و به منتخب مردم؛ حجت‌الاسلام والمسلمين جناب آقاي دكتر حسن روحاني تبريك مي‌گويم و اميدوارم با سرمايه ارزشمند اعتماد و اطمينان مردم و حركت در مسير تحقق وعده‌هاي انتخاباتي و برنامه‌هاي ارائه شده؛ نور اميد را با تدبير دولت خويش هر روز در جامعه مشعشع‌تر نمايد.

اين انتخابات و نتايج معنادار آن درس‌هاي فراواني در ابعاد سياست داخلي و خارجي داشت كه واكاوي و يادآوري آن از ضرورت‌هاي تحليل‌هاي منطبق بر واقعيت‌هاست.

به جهانيان و  مدعيان سردمداري ملل و نحل درس داد كه مردم ايران را نمي توانيد پشت ديوارهاي تحريم محصور نماييد و شعار تعامل با ملت‌ها، بدون حضور صاحبان متمدن‌ترين و بافرهنگ‌ترين آنها، يعني ايرانيان، مانند بهار بدون سرسبزي است و خزاني بيش نيست.

به همسايگان مرزهاي جغرافيايي اين كشور، درس داد كه بايد قدر همجواري با مهربان‌ترين و با درايت‌ترين ملت منطقه را بدانند و بيهوده بر طبل اختلاف نكوبند و صلاح مملكت خويش را در همكاري با ايران بجويند.به بزرگان انديشه‌ساز در داخل كشور، درس داد كه تحجّر، دگم‌انديشي، بداخلاقي‌ها، حذف‌ها، طردها و انحصارطلبي‌ها ، متاعي بي‌بها و مقطعي است و جايي در طاقچه‌ي ذهن و زبان مردم اين سرزمين ندارد و مهرباني، تعامل و اعتدال، بهترين زبان براي گفتگوي با مردم است و به‌ويژه جوان ايراني خوب مي‌داند كه چگونه در برگه‌هاي آراي خويش به سفيران عطوفت سلام دهد.

به تحريف‌كنندگان تاريخ درس داد كه مردم پازل‌هاي بريده شده از قيچي تحريف و سانسور را در واقعيت‌هاي جامعه پيدا مي‌كنند و نمي‌گذارند تحريف در تاريخ نهادينه شود وزمانِ شادمانيِ مقبوليتِ دروغ‌پراكني‌ها تا اولين فرصت ممكن براي اعلام بيزاري عمومي است و آنچه در دين مبين اسلام ناپسند است، براي همه عقول، با همه اختلافات سليقه‌اي و جناحي، ناپسندتر است.

به كينه‌جوسازان و دشمن‌تراشان درس داد كه مردم، به هنگام نياز «أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ» را با «رُحَمَاء بَيْنَهُمْ» در يك آيه تلاوت مي‌نمايند و براي تبيين تعامل با جهانيان، به اين كلام نوراني قرآن پايبندند كه «وَ لا تَسُبُّوا الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ»

انتخابات 24 خرداد فقط يك رويداد سياسي نبود، بلكه يك اتفاق فرهنگي، يك هشدار اقتصادي و يك همراهي اجتماعي براي اعلام انزجار از كلّه‌شقي، قانون‌گريزي و فراز و فرودهاي افراط و تفريط و برگشت به راه اعتدال و عقلانيت است كه جانْ‌مايه رسالت نبوي و اساس تعاليم ائمه هداست.

به منتخب محترم مردم كه الحمدلله از السابقون عقلاي قوم و از آشنايان با رمز و راز دفاع منطقي از جمهوريت، اسلاميت و تماميت ارضي ايران و از فرزندان فهيم حوزه و دانشگاه است، مشفقانه و برادرانه توصيه مي‌نمايم كه فرصت‌ها و امتحان الهي چون ابرها مي‌گذرند و باران نيز، اگر طريق افراط بپيمايد، سيلاب مي‌شود و اگر معتدل ببارد، هم چشم‌انداز و هم واقعيتِ طبيعت را عوض مي‌نمايد.

ايشان خوب مي‌دانند كه صدف‌هاي اصلاح‌طلبي، اصول‌گرايي و مستقل‌هاي سياسي، در اين سرزمين پُر از مرواريدهاي درخشان است كه دلشان براي سربلندي ايران مي‌تپد و رويگرداني مردم از تنگ‌نظري دراستفاده از ظرفيت‌هاي انساني و خانه‌نشين كردن سرمايه‌هاي ملي و ديني است.

اينجانب يك بار ديگر به آحاد مردم عزيز ايران «دست‌مريزاد» مي‌گويم و از دست‌اندركاران برگزاري انتخابات كه از ماهها پيش زمينه‌هاي خلق اين حماسه سياسي را فراهم كردند، تشكر مي‌‌نمايم و اميدوارم جناب آقاي دكتر روحاني، در پايان رقابت‌ها و آغاز فصل رفاقت‌ها، در راه رسيدن به «حماسه اقتصادي» كه وعده‌اش را در تبليغات انتخاباتي داده بودند، از ظرفيت‌هاي مديريتي وكارشناسي استفاده نمايند.
والسلام
اكبر هاشمي رفسنجاني
رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  92/03/27ساعت 8:32  توسط دل آرام  | 


از دیروز صبح لحظه به لحظه گفتم: خدایا شکرت.

شکر

شکر

شکر

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود


لعل شدیم شاید. سنگی بودیم که 4 سال صبر کردیم و جلا خوردیم.


برچسب‌ها: روزگار, خدا
+ نوشته شده در  92/03/26ساعت 20:12  توسط دل آرام  | 


آدم است دیگر دلش تنگ می شود برای خرمغزهایی که 4 سال پیش باهاشان همکار بوده و عینهو ...

استغفر الله.

هیچی نگیم بهتره.

می خوام برم محل کار قبلی بگم حالتان خوب است دوستان؟

چه خبر؟

چه احوال؟

رای گیری چه طور بود؟

اینبار مردم پیروز شدند شما پیروز نشدید. مزه اش چه طور است؟ خوشمزه است؟ نوش جانتان


پ.ن: با اجازه تون من برم مشق بنویسم.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  92/03/26ساعت 20:5  توسط دل آرام  | 

دیدن شادی مردم می تونه برای مدتها شادت کنه.


ولی شادی مردم یه غصه به دلم آورد.

با خودم می گفتم :الهی بمیرم نبینم که اینقدر تو دلتون غم دارید. 


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  92/03/26ساعت 12:15  توسط دل آرام  | 

حالا می رسیم به خرابکاری که تو مملکت انجام شده.


دوستان این گندی که زده شده چه طوری میشه درستش کرد؟

خیلی سخته خدایی اش. این مسئله رو قبول کنید که درست کردن این همه نابودی خیلی سخته.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  92/03/25ساعت 22:49  توسط دل آرام  | 

آدمها از اینکه دولتها دنبال به رخ کشیدن خودشان باشند و مردم را فراموش کنند خسته می شوند.

هر گروه و دسته ای حاکم باشد اگر روزی برسد که مردم نخواهدشان باید بروند.

همان طور که به خاتمی و جریان اصلاح طلبی گفتند نمی خواهمیتان، حالا هم به گفتند نمی خواهمیتان.

مردم حزبی رفتار نمی کنند. بیایید مسئله ی به این کوچکی را بفهمید.

مردم حوصله ی دسته کشی ندارند. حوصله ی مسخره بازی ندارند. اگر حس کردند شما دردشان را نمی فهمید کنارتان می گذارند. 

این مسئله اخطاری است به آقایی که قرار است رئیس جمهور شود. شما هم کنار گذاشته خواهی شد اگر به مردم و مطالباتشان فکر نکنی. 

اخطاری به همه ی آنهایی که فکر می کنند مردم نمی فهمند. چرا پدرجان مردم خوب می فهمند. اگر سکوت می کنند از نجابتشان است.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  92/03/25ساعت 15:55  توسط دل آرام  | 

اگه همین طوری پیش بره دوست دارم برم پارک شهران یا حتی آبشار تهران یه جایی اون بالاها فقط داد بزنم و جیغ بزنم تخلیه بشم.



برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  92/03/25ساعت 9:55  توسط دل آرام  | 

عارضم به خدمتتون که ما خوبیم.

ایشالا حالمون تا شب خوب بمونه.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  92/03/25ساعت 8:32  توسط دل آرام  | 

کاش "تو" پیدا می شدی. به حرف میومدی. و این طوری بهم می گفتی.



برچسب‌ها: تو
+ نوشته شده در  92/03/22ساعت 16:37  توسط دل آرام  | 

داشتم پست گولو را می خواندم.

راستش به نظرم یک تکه ای از بهشت توی بغل آدمهایی است که دوستشان داریم و بهمان آرامش می دهند.

اگه آدمها رو به دسته ی بغلی و غیر بغلی دسته بندی کنیم و دسته ی بغلی ها رو شدت و ضعف بهشون بدیم به جرات می تونم بگم تو دسته ی بغلی ها شدت بغلی بودنم خیلی زیاده.

یه لحظه که بابا داره راه میره اینقدر دلم می خوادش که نمی تونم خودم رو نگه دارم و می پرم بغلش و چند تا بوسش می کنم.

شاید اون لحظه خیلی عجیب نباشه ولی من از دیدن کسی که دوستش دارم به وجد میام و دوست دارم بپرم بغلش ببوسمش. 

این آغوشها و این بوسه ها می تونه یه جور آیین شکرگزاری محسوب بشه. شکر بابت بودن همچین عزیزی کنارم.


برچسب‌ها: بوسه
+ نوشته شده در  92/03/22ساعت 15:12  توسط دل آرام  | 

دم صبح خواب می دیدم پلاتین پام رو دکتر گذاشته توی یه کیف شبیه جامدادی و داد دستم.

در کیف رو باز کردم یه میله بود با 6 تا پیچ. و یه لیوان خون.

از دیدن خون توی کیف حالم بد شد.


برچسب‌ها: تصادف
+ نوشته شده در  92/03/22ساعت 9:44  توسط دل آرام  | 

کلی نوشته بودم همه اش حذف شد.

خلاصه اش اینکه روز خوبی بود. خدا رو شکر.

خرید کردم و وجه خرید به عنوان کادوی تولد لحاظ شد.

یه دستبند پسندیدم فهمیدم مثل همیشه تنها برلیان موجود توی ویترین رو پسند کردم و 12 گرم ناقابل میشد 5میلیون.

پ.ن: بقیه اش رو حال ندارم دوباره بنویسم.

فردا هم به خاطر خاله ی مرحوم عازم کاشان هستیم. جمعه هم کاشانیم و رای شورای شهر نمی دیم.

با تحریم کردن هم چیزی درست نمیشه. از ما گفتن. بشینید به این فکر کنید که بدتر از این نشه. به قولی یا علی

هر گلی زدید به سر خودتون زدید.


برچسب‌ها: روزگار, تولدانه
+ نوشته شده در  92/03/21ساعت 22:35  توسط دل آرام  | 

آقاهه اومده با یه مهر توی دستش.

مهر فروشگاه گوشت و ایناست.

مهرش خیلی خوشگل بود.

به دونه گاو فانتزی از رو به رو روی مهرش بود که شبیه گابی توی کلاه قرمزی بود.

دلم می خواست هزار تا بوس به گاو خوشگل روی مهر بکنم. روحم تازه شد عکس گاوه رو دیدم.

بوس بهش


برچسب‌ها: بوسه
+ نوشته شده در  92/03/21ساعت 14:7  توسط دل آرام  |