دیروز مهمون داشتم.

برا مهمونها همون موز با شکلات آب شده رو درست کردم.

مزه ی مگنوم موزی های سال 78 زیر زبونم اومد.

 


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  93/11/11ساعت 16:0  توسط دل آرام  | 

تولد آقای عزیز که بود، زنگ زد من می خوام برا داداشم تولد بگیرم و کلی تدارک ببینم.

من براش ساعت خریدم.

مامان و بابام براش ماشین اصلاح. خواهر برادرام کوله پشتی. داداش کوچیکه یه کاکتوس.

خانم که می خواست تدارک ببینه فکر می کنید چی خریده بود؟

یه جاسوئیچی 10تومنی!

یعنی وقتی اینو به همسرجان داد همه مون وا رفتیم. اوج خساستش رونشون داد.

مادرهمسرم بهش یه تی شرت داد. جنسشم خوب بود. هنوز می پوشدش. ولی من نمی فهمم یه دختری که کار می کنه نمی تونه برا داداشش یه تی شرت بخره حتی؟

من و خواهرم کیک پختیم و ژله ی 5 طبقه درست کردیم. نزدیک یک روز کامل زمان برد این کارا.

برا تولد من رفته بود یه دونه ظرف 5تومنی خریده بود. گذاشته بود تو خونه شون. به همسرجان گفته بود اینو بده به زنت!

نتیجه اش این شد که این محبتهای بی دریغش باعث شد همسرجان یادش نمونه ایشون تولدش کی بوده!

تا الان بارها از من کادو گرفته و تشکر که نکرده هیچ. کادو رو سر به نیست کرده. به هیچ کسی هم نگفته من کادو گرفتم از فلانی! 150تومن کادو گرفته بود از من. بذاره به حساب تولدش.

اینم نتیجه اش.

یحتمل الان داره می سوزه که چرا 15تومن خرج تولد ماها کرد.

میگن از هر دستی بدی از همون دست می گیری. راست میگن.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  93/11/11ساعت 9:7  توسط دل آرام  | 

آدمی بعضی رفتارها رو نمی فهمه.

منم بعضی رفتارها رو نمی فهمم.

حسادت سوزانش به خودم، انتقامجویی هاش و رفتارهای کینه توزانه اش رو نمی فهمم.

به نظر شما این درسته که این رفتارهای بدوی و زشت رو بذاریم به حساب ذات خراب آدما؟

ذاتش خرابه لابد.

اینطوری نیست که فقط با من نوعی بدرفتاری کنه. الحمدالله رب العالمین با همه حسادت داره و به همه می پره. ولی من رو دشمن خونی اش حساب می کنه.

چون تصورش از زندگی آینده اش این بوده که خودش و برادرش مجرد می مونن و با هم زندگی می کنن تا آخر عمر. تصور اینکه برادرش بذارتش بره با زن مورد علاقه اش زندگی کنه از مرگ بدتره. برای همین دوست داره من رو نابود کنه. خشم و حسادتش رو وقتی تو چشماش شعله می کشه هر کسی می بینه می فهمه که چی میگم.

چندین بار اطرافیان موقعی که با حسرت و خشم نگاهم می کرده و دندون بهم می فشرده دیدنش. و ازم پرسیدن :"مشکلش چیه؟ چرا اینقدر تو چشماش حسادت و نفرت موج می زنه؟"

دوست دارم روزی برسه که یا اون دست برداره از کاراش یا اینکه از این شهر بره یا اینقدر درگیر زندگی خودش بشه که دست برداره از زندگی ما.

پ.ن:

اگه داداشتون ازدواج کرد به زنش به عنوان دزد و مجرم نگاه نکنید. شما مالک برادرتون نیستید. اونا زندگی خودشون رو دارن. می تونن عاشق بشن. شما یه روز باید بپذیرید که اون مردی که برادر شماست زنش رو دوست داره. رابطه ی زن و شوهر با رابطه ی خواهر و برادر زمین تا آسمون فرق داره. اینو بفهمید.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  93/11/08ساعت 12:57  توسط دل آرام  | 

یه وقتا با خودم فکر می کنم چرا آدمها باید روابطشون رو اینقدر تیره و تار کنن.

مثلا اگه این خواهرشوهر تیغ دار تونسته بود آدم باشه و روزی 10 تا نیش زبون نمی زد و دروغ بافی نمی کرد و دو بهم زنی نمی کرد، عاقبتش بهتر بود.

هر وقت شیرینی می پختم یا غذای جدیدی می پختم زنگ می زدم میومد دور هم باشیم. از تنهایی در بیاد.

اگه دختر خوبی بود و مرتب نمی خواست من و همسرم رو کنترل کنه و عقاید ابلهانه ی پیرزنی اش رو به ماها تحمیل کنه، به این فکر می کردم که یه مرد خوب اگه تو سن 45-50 دیدم، بهش معرفی کنم.

اگه این همه دروغ نمی بافت تا رابطه ی من و همسرم رو بپاشونه، خیلی مسائل فرق می کرد.

اگه در قبال اون همه کادویی که ازم گرفته حداقل یه تشکر درست می کرد و از اون وسایلی که براش خریده بودم استفاده می کرد و با بدجنسی قایمشون نمی کرد، تولدش یه کوفتی براش می خریدم.

 

چکیده:

اعتقاد قلبی ام اینه که اگه برا کسی خوب بخوای، خوب می بینی.

اگه بد بخوای بد سرت میاد.

اینقدر برای دیگران بد خواسته و بد کرده که الان 6 ماهه بیکاره و کار گیرش نمیاد.

الانم تو یه بیمارستان در پیت کار براش پیدا شده.

هر آنچه که کرد سرش اومد. کاش می فهمید و خودش گور خودش رو نمی کند.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  93/11/07ساعت 15:26  توسط دل آرام  | 

چند تا موز داریم که رنگ پوستش تیره شده.

احتمالا مهمون دارم این روزها.

داشتم فکر می کردم پوست موزها رو بکنم. دو قسمت کنم و مثل گل دور هم بچینم. بعد شکلات آب کنم و بریزم روشون. دسر جالبی می شه به نظرم.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  93/11/07ساعت 9:25  توسط دل آرام  | 

مطالب قدیمی‌تر