من دیشب مرغ ترش رو از روی این دستور پختم.

ظاهرا دستور پختهای مختلفی وجود داره و به نظرم گوشت ران مرغ توش خوشمزه تر بود.

لپه اش هم خیس خورده باشه بهتره. زودتر می پزه.

سیر هم من یه حبه ریختم.

4 ساعت هم گذاشتم جاافتاد. تخم مرغ هم نزدم. چون کلا به تخم مرغ آلرژی دارم. خوشم نمیاد تو خورشت باشه.


برچسب‌ها: آشپزی
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۴ساعت 9:54  توسط دل آرام  | 

یه صحبتهایی برای کار شده برای همسر. ولی قطعی نشده.

دیشب شیرینی خریده بود. خوشحال بود. من مثلا زود رفته بودم خونه(ساعت 4 رسیدم) غذای شمالی پختم از دستپخت مادرش خوشمزه تر شده بود. مادرش که درست می کنه آبش یه ور سبزیش یه ور و جانیفتاده است. من دوست ندارم بخورم. حالم بد میشه. ولی اینی که دیشب پخته بودم واقعا جاافتاده و خوب بود.

پ.ن:

مادربزرگم رفته پنجره پاک کنه، با نردبون با هم خوردن زمین. نردبون افتاده روی تنش. الان دکتر گفته باید سیمان تزریق کنی تو مهره ها.

 


برچسب‌ها: تو, عاشقانه ها, آقای عزیز
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۴ساعت 9:7  توسط دل آرام  | 

این مطلب گیلاس خانومی برای بعضی از دوستان مصداق داره.

من جمله خواهرشوهر من و باقی حسودان عالم بشریت.

قسمتهایی از متنش که دوست داشتم.

"هر چه بیشتر حس منفی به مردم بدی در خودت هم بیشتر میشه و هیچ کسی جز خودت بیشتر به گند کشیده نمیشه. سوای اینکه شدید اعتقاد دارم و بهش رسیدم که هر چه کنی به خود کنی ."

"من چطوری می تونم دختر ۳۴ ساله ای که وقتی  میببینه کسی ازت تعریف میکنه شروع میکنه به مسخره کردنت و فکر میکنه خیلی هم زرنگ و تمیز کار کرده که هیشکی نفهمیده رو درست کنم! خوب طبعن اولش خیلی خوشحال میشم که انقدر حضورم براش سنگینه که نمی تونه تحمل کنه و باید حرفی بزنه دومن میدونم این آدم مشکل داره! از یه جایی داره درد میکشه و این حسادت شدید یه دلیلی داره!حالا یا تو خانواده باهاش درست رفتار نشده یا هر چی!"

 

 


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۳ساعت 13:6  توسط دل آرام  | 

یه نفر خانم الان تو راهرو بود شبیه خانمهای گزینش.

من با بلاهت تو چشماش نگاه کردم. مقنعه ام رو صاف و صوف کردم. نگاهی به پرسشنامه مانندی که دستش بود کردم و راهم رو کج کردم سمت اتاقمون.

وقتی نشستم رو صندلی ام یادم اومد که برا رسمی شدنم درخواست فرستادم.

من خیلی گیجم یا شماها هم همینطوری هستید؟


برچسب‌ها: همکار
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۳ساعت 12:27  توسط دل آرام  | 

گیلاس خانمی می خوندم و می خندیدم.

خوشحالم که همکاران در حال لنباندن غذای مزخرف اداره هستند. و من را در حال خنده و روده بر شده پشت مونیتور نمی بینند.

از خدا که پنهون نیست امروز به قدری حالم شلم شورباست که نتونستم کار اداره رو انجام بدم. مرتب نت گردی می کنم بلکم حالم بیاد سر جاش. یه باد سردی میاد تهران که تصورم اینه کمر و شکمم بابت این باد سرما خورده. درد توش می پیچه. اصن یه وضعی. خدا ما رو شفا بده ایشالا.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۳ساعت 12:10  توسط دل آرام  | 

مطالب قدیمی‌تر