کربلا یه نیرویی داره که نمی تونی ازش دل بکنی.

اون وقت که رفته بودیم کربلا، ترجیح می دادم هیچ جای دیگه نرم و بچسبم به صحن و سرای امام حسین و حضرت عباس. لطیفترین حس و زیباترین نیروها اونجا جمع شده.

اون روز صبح که داشتیم به سمت کاظمین و سامرا راه می افتادیم، مگه می شد دل کند؟

بابا رفت تو حرم و برنگشت. همه ی کاروان منتظر بابا بودن. نمی تونست دل بکنه. خیلی دیر اومد. مگه از خاک کربلا میشه جدا شد؟ نمی شه.


برچسب‌ها: خدا
+ نوشته شده در  93/08/08ساعت 9:19  توسط دل آرام  | 

یادمه یه روز خواهرکوچیکه می خواست بره ا همکلاساش امامزاده صالح. منم باهاشون رفتم.

یادمه اون روز خیلی چیزها راجع به دختربچه های 5-6 سال کوچیکتر از خودم فهمیدم.

یکی از دخترها موقع برگشت گفت:"شما برید. من با مینی بوس برنمی گردم. می خوام اتو بزنم. اومدنِ هم می خواستم اتو بزنم شما نذاشتید. می خوام اتو بزنم. تیغش بزنم و ببرمش فرحزاد یه دست کباب و قلیون بزنیم و حال کنیم."

من تا اون لحظه نمی دونستم "اتو زدن" یعنی چی؟

از صراحت دختره خوشم اومد.

می گفت:"دو روز جوونیم. می خوایم خوش باشیم. حال کنیم. بچپم تو خونه که چی بشه؟"

تو مسیر برگشت همکلاسای دیگه اش گفتن که هر شب اتو می زنه. هر شب با یه پسر که به صورت اتفاقی آشنا شدن میرن فرحزاد، کباب و قلیون.

تو حرفای اون دخترا انواع اقسام دیدگاه ها بود. می گفتن:"خیلی از همکلاسامون شیوه شون همینه. بعد از مدرسه میرن با یکی دوست میشن و بابت سرویسی که بهش میدن سرویس می گیرن. و هر کسی نوع سرویس هاش با بقیه فرق داره."

یادمه خواهرم دانشگاه که می رفت یه همکلاسی داشت که 7-8 تا پسر باهاش در رابطه بودن. یکی شون صبح ها از کرج تا دانشگاه میوردش. یکی شون عصرا که دلش می گرفت می بردش پارک. یکی شون می بردش خرید. یکی شون برا سینما رفتن بود.

نمی دونم تو یه خانواده چه اتفاقی می افته که محصولش این تیپ بچه ها میشن.

فقط می دونم که کاش به جای سرکوب آدمها، راه حلهایی برای این پیدا می کردیم که آدمها تو استعدادهاشون شکوفا بشن.

دخترها ابزار بازی و سرگرمی نیستن.

از اینکه دختری از قابلیتهای زنانه اش و جسمیتش فقط و فقط برای چیزهای مبتذل و ابتدایی استفاده کنه خوشم نمیاد.

دوست دارم همه ی آدمهای دنیا (اینکه برای آدمهای دنیا دعا کنی اغراق آمیزِ ولی اشکالی نداره بذار آرزوم بزرگ باشه) در جهت استعدادهاشون موفق باشن.


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  93/08/07ساعت 10:18  توسط دل آرام  | 

خوب بود ماها وقتی یه مطلب رو می خوندیم کلش رو می خوندیم.

خانم خیلی مذهبی که کامنت گذاشتی.

شما خوب خواندن رو یاد بگیر.

به این جمله ارجاعت میدم. "هیچ کس جز خدا نمی دونه که بین این دو چه گذشت."

به نظرم همین جمله نشون میده که معتقدم جز خدا کسی نمی دونه که اصل ماجرای ریحانه چی بوده.

و در مورد پل طبیعت می تونم بگم که چیزی که من دیدم رو شما ندیدی. الان شما خودت داری بی دلیل و خیلی بی جهت من رو قضاوت می کنی.

رطب خورده منع رطب نکند.


برچسب‌ها: رطب خوردی
+ نوشته شده در  93/08/07ساعت 8:56  توسط دل آرام 

دیشب رفتیم شهر موشها دیدیم.

کُپُلَک خیلی بامزه حرف می زنه. زین پس دوست دارم عید نوروز هم کلاه قرمزی رو نشون بدن هم مدرسه ی موشها.

صورتی و مشکی هم که بخت همدیگه ان ظاهرا.

کورول موش هم در نهایت به زن آرزوهاش رسید.

چیزی که همیشه تو این تیپ فیلمها برام جالبه اینه که عشقها افسانه ای هستن و موجودات حاضر در فیلمنامه ها بعد از سالها هنوز همدیگه رو می خوان.

ولی در واقعیت اگه مردی زنی رو بخواد و بهش جواب رد بدن، فحش میده و میره.

شب هیجان انگیزی بود.

کلی خندیدیم.

تو تاریکی سینما به صورت آقای عزیز نگاه می کردم.

دوست دارم واکنشهاش رو ببینم. دیدن خنده اش لذت بخش و هیجان آورِ. اینقدر نگاهش کردم که گفت:"فیلم رو نمی بینی؟"

مامان شام عدس پلو درست کرده بود و دسته جمعی رفتیم سینما و موقع برگشت وقتی ما رو رسوندن، تعارف کردیم بیان بالا چایی بخورن.

سوپ پخته بودم و کمی ماکارونی از شب قبل داشتیم و عدس پلویی که مامان درست کرده بود.(البته برا دو نفر آورده بود)

با اصرار برا شام نگهشون داشتم و یه چیزی دورهمی خوردیم.

امیدوارم امروز تخت و میز تلویزیون و بوفه رو بیارن و ما این آخر هفته به جمع و جور کردن نهایی خونه مشغول بشیم.

خدایا بابت همه چی ازت متشکرم.


برچسب‌ها: آقای عزیز
+ نوشته شده در  93/08/07ساعت 8:12  توسط دل آرام  | 

مدتهاست مطلب عمیق و فکر شده ننوشته ام.

اینجا البته.

توی ذهنم خودم پر است از تحلیل رفتارها و واکنش ها.

این چند وقت دارم فکر می کنم چرا ما آدمهای سال 93 اینقدر ابله شده ایم. دنبال موجی از احساسات راه می افتیم و هی حنجره پاره می کنیم و بعد از چند روز موضوع فراموش می شود و می رویم سراغ سوژه ی بعدی و خیلی سطحی دوباره بهش می پردازیم و جیغ جیغ می کنیم و دوباره این سیکل ادامه می یابد و فراموش می کنیم و سراغ بعدی می رویم.

به طور مثال مدتی همه ی عالم و آدم توی این کشور و خارج از کشور رد ریحانه جباری را گرفته بودند. اعدام نشود. بهش تجاوز شده. دفاع کرده. قاتل نیست.

شرط می بندم حداقل نصف آدمهایی که می گفتند اعدام نشود هیچ وقت یک ورق از اظهارات ریحانه و قضات دادگاهش را نخوانده اند و مابقی که خوانده اند دقت نکرده اند به عمق ماجرا.

آدمهای این دوره و این سالهای اخیر عادت به فکر کردن را از یاد برده اند. ما تحلیل و تعمق را یاد نگرفته ایم. عادت کردیم سطحی و ابله باشیم.

هیچ کس از خودش پرسید ریحانه دختری 19 ساله اگر معصوم و پاک بود با مردی 40 ساله با تویوتا کمری در یک بستنی فروشی دوست می شد یا نه؟

حداقلش این است که دختری توی این سن و سال با پسری در سن و سالهای خودش دوست شود. (اگر اقتضای سن و دوران جوانی را در نظر بگیریم.)

واقعا هیچ کس جز خدا نمی داند که بین آن دو چه گذشت.

حرف من این است که چند نفر از آدمهایی که ماجرا را دنبال می کردند به این موضوع فکر کردند. به اینکه واقعا چه اتفاقی افتاده؟

الان موج خوابیده. موج اسیدپاشی راه افتاده. دوستان همه در پی اظهار فضل درباره ی نظریه ی اسیدپاشی هستند.

پس فردا اسیدپاشی هم فراموش می شود.

موضوع دیگری خیلی سطحی روی کار می آید. موجی می زند و می رود.

 

هیچ کس فکر نمی کند که در روند زندگی ریحانه چه چیزهایی اتفاق افتاده که او در 19 سالگی سه روز قبل از قتل چاقو به قصد کشتن کسی می خرد.

کسی فکر نمی کند که چه طور می شود کاری کرد که هیچ دختری دنبال تیغ زدن نباشد. دنبال سرویس دادن و سرویس گرفتن.

نمی گویند چه کنیم که دخترهای ما ارزش وجودی خود را بدانند. و ارزان فروشی نکنند.

شما همین عدم تعمق ها را در مورد اسیدپاشی هم در نظر بگیرید.

چه کنیم این ناهنجاری ها به حداقل برسد؟


برچسب‌ها: روزگار
+ نوشته شده در  93/08/06ساعت 13:4  توسط دل آرام  | 

مطالب قدیمی‌تر