چند وقتی هست که دارم یک داستان مینویسم .

متاسفانه ابعادش خیلی وسیع است و من کوتاه نویسم . من خلاصه نویسم . من همیشه همه ی حرفهایم را خلاصه می کنم . همه ی آنچه که در ذهنم هست را نمی گویم . بخشی را به زبان می آورم و انتظار دارم بقیه اینقدر باهوش باشند که از ف تا فرحزاد بروند !

تا الان چند باری ابعادی از آن را نوشته ام . ولی کامل نمی شود . چون آنچه توی ذهنم هست روی کیبرد تایپ نمی شود .

دارم جان می کنم !

نوشتنش سخت است . برای منی که همیشه یک برش کوتاه از زندگی می نوشتم اندازه ی یک پاراگراف و تمام می شد .

با یک حرکت حساب شده می شود نوشتش . سعی می کنم ذره ذره خودم را مجبور کنم ذهنم را روی کاغذ بیاورم .