جان می کَنَم !
چند وقتی هست که دارم یک داستان مینویسم .
متاسفانه ابعادش خیلی وسیع است و من کوتاه نویسم . من خلاصه نویسم . من همیشه همه ی حرفهایم را خلاصه می کنم . همه ی آنچه که در ذهنم هست را نمی گویم . بخشی را به زبان می آورم و انتظار دارم بقیه اینقدر باهوش باشند که از ف تا فرحزاد بروند !
تا الان چند باری ابعادی از آن را نوشته ام . ولی کامل نمی شود . چون آنچه توی ذهنم هست روی کیبرد تایپ نمی شود .
دارم جان می کنم !
نوشتنش سخت است . برای منی که همیشه یک برش کوتاه از زندگی می نوشتم اندازه ی یک پاراگراف و تمام می شد .
با یک حرکت حساب شده می شود نوشتش . سعی می کنم ذره ذره خودم را مجبور کنم ذهنم را روی کاغذ بیاورم .
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۰۴ ساعت 20:49 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.