:|
بابت مسئله ای همچین حالم خوش نیست. ناراحتم.
بابت مسئله ای همچین حالم خوش نیست. ناراحتم.
گفتم: خوب همون گربه که همه اش پسره رو می لیسه؟
گفت: واقعا راست میگی عینهو گربه می لیسه پسره رو. آره همون. تازه فهمیدم خونه شون یافت آباده.
گفتم: خوب.
گفت: تا الان فکر می کردم نباید به محله ی زندگی آدما چندان توجهی کرد ولی الان می بینم که بی فرهنگی دختره می تونه به بی فرهنگی محله ای که توش بزرگ شدن ربط داشته باشه.
گفتم: خوب محیط بی تاثیر نیست رو آدما. آدمی که توی خانواده تربیت شده باشه و بهش خوب و بد رو یاد داده باشن وقتی وارد اجتماع میشه خط قرمزها رو مطابق اونی که بهش یاد دادن رعایت می کنه. ولی کسی که شعور خانواده اش در اون حد نبوده و مثه علف هرز رشد کرد و حرس نشده ادب نداره و آداب دان نیست. و فقط جنبه های منفی جامعه رو می گیره و باز هم منفی رشد می کنه.
گفت: آره. راست میگی.
یک وقتایی هست که ضربه ها بهت نیرو میدن به جای نیرو گرفتن.
یه وقتایی هست هر ضربه ی قشنگی که می زنی می گی ای وای چه عالی بود. یا به قول خودمون می گی. "شات. گود شات. ایت ایز وری گود لیدی."
این طور وقتا تو از ضربه ات نیرو گرفتی.
چیزی توی این دنیا نیست که اندازه ی اسکواش بتونه بهم لذت بده. آدمهایی که من رو با اسکواشم نمی پذیرن دوست ندارم. آدمهایی که نمی تونن درک کنن یه ورزش میتونه یه بخش مهمی از زندگی ات باشه دوست داشتنی نیستن.
آدمهایی که هیچ وقت از ورزش لذت نبردن نمی تونن درک کنن ورزش چه قدر می تونه انرژی بخش باشه.
اسکواش رو دوست دارم.
سردابهای سرد خانه های قدیمی اش را می خواهم. یک تشک پنبه ای نرم بیندازم و زیر لحاف بخوابم.
و بعد یه کاسه خیار سرکه بخورم و هی دلم ضعف برود و لبهام از ترشی سرکه سفید شود و یک تکه نان توی دهانم بگذارم و باز به خوردن خیارهای ترش توی سرکه ادامه دهم.
یادم رفته بود بگم.
البته دفعه ی قبل هم که من مشاور فیلمنامه بودم هیچ کدومتون ندیدید تو ذوقم خورد این دفعه اشتیاقی برا گفتنش نداشتم.
"دیبای منقوش" شبکه 4
فکر می کنم تکرارش سه شنبه باشه.
از آب رفتنهای زنجیره ای مان همین قدر بگویم که از پایان اسفند تا کنون 5 سانتی متر دور کمرم کم شده.
باشد که رستگار شویم.
(آن موقع هم نه اضافه وزن داشتم و نه نافرمی هیکلی.)
از نتایج 21 روز است.
اسکواش تنها قدرت بدنی نمی خواهد. باید بلد باشی پازل بچینی. باید بلد باشی بین ضربه هات انتخاب کنی. باید بتوانی بهترین ها را انتخاب کنی. اگر انتخاب را به عهده ی رقیب گذاشتی و خودت منفعل عمل کردی صد در صد بدان که باخته ای.
وقتی رقیبت وارد زمین می شود به اندازه ی دو سه تا سرویس که بینتان رد و بدل شود وقت داری بشناسی اش.
لیستی از ضعفها و قدرتهاش در بیاوری و بفهمی کجا از تو می برد و کجا شکست می خورد.
وقتی ضربه می زنی باید حدس بزنی جواب ضربه ات چه خواهد بود و ببینی آیا درایو به صلاح است یا کراس یا بُست و یا یک دراپ کوتاه.
درایو بلند که زدی با شناختی که از حریفت داری حدس می زنی درایو خواهد زد یا بُست. باید جایی بایستی که نزدیکترین محل به جواب احتمالی باشد.
راستش ضعف پای راستم باعث شد توی شناخت حریفم خیلی دقت کنم. حالا با فکر زیادی بازی می کنم. سعی می کنم ضعف پاهایم را با فکر و برنامه هایم بپوشانم. وقتی می بینم حریف درایوهای قدرتی ام را بدون هیچ زحمتی پاسخ می دهد، به زدن بُست و کراسهای تیز ته زمین روی می اورم تا نتواند مرا مغلوب کند. او پاهاش پلاتینی ندارد که پیچ و پلاکش دردناک شده باشد.
به قول مونا: تو یک پلیر هستی. پلیرها زندگی شان را مثل پازلی هزار تکه خیلی دقیق و حساب شده کنار هم می گذارند. قدرت فکرت توی بازی همیشه مرا مغلوب می کند. توی زندگی ات هم پیشرفتهات به خاطر این است که پلیر هستی. بازی سازی و کمتر بازی می خوری.
سعی کنیم بازی نخوریم.
انتخاب کنید تا ناگزیر به تن دادن به انتخاب حریف نشوید و دقیق پیش بینی کنید و خوب استراتژی هاتان را بچینید تا قدرت مقابله با حریف را داشته باشید.
راستش این است که مردم کویر ریشه هاشان قوی است. دوستتر دارمشان. قصه گویند و برای هر ستاره و پیچ و خم هر کوهی داستانی دارند شگفت انگیز.
با مردم کویر که بزرگ شوی کم کم قصه گو می شوی. همه شان قصه گویان خوبی هستند.
چنان برات همه چیز را بهم می بافند و چنان غرق رویا می شوی که تشنگی یادت می رود.
آدمهای سختکوش و دوست داشتنی هستند.
آدمهایی با صورتی آفتاب سوخته و دستان پینه بسته که نشان از زندگی سختشان دارد. ولی طبع لطیفشان آنقدر تو را پی خود می خواند که محوشان می شوی.
مردمان کویر در مهربانی و صفا و صمیمیت و سادگی همتایی ندارند. تو را سر سفره ی نان و پنیری که امروز دارند و معلوم نیست فردا داشته باشند شاهانه پذیرایی می کنند.
بر دستهاشان باید سجده کرد و بر صورتهای آفتاب سوخته شان بوسه ها زد بابت سخاوتشان.
تمام کوه های اطراف کاشان برام قصه ها دارند نگفتنی که هر بار توی هر پیچ جاده گم شده ایم بابا و مامان و عمه و مادربزرگها و پدربزرگها برامان قصه ها گفته اند.
قصه هایی از شاهان و دزدان.
قصه ی شاه عباس و کاروانسراهاش.
قصه ی دزدانی که به شهرها حمله می کردند و قلعه هایی که سرتاسر کویر مردم برای حفاظت از خودشان ساخته اند.
قصه ی کوه کرکس و باز شکاری شاه عباس و زهر مار.
قصه ی مردمانی که صداشان دلنشین است. قصه ی مردمان قصه گوی دوست داشتنی کویر.
عباس معروفي
بعدا نوشت: اینو "تو" باید بگی!
دست گیلاسی درد نکنه زحمتش رو کشیده.
از ته زمین یک بُست می زنی و پارتنرت روی بُست تو کراس می زند و تو روی کراسش بُست می زنی و او روی بُست تو کراس و...
یکی جلوی زمین می ایستد طرف بک هند و دیگری ته زمین طرف فورهند.
یک بُست و روی بُست درایو و روی درایو بُست و همین طور هر دو نفر می چرخند.
نفس گیر و عالی است. عالی. عالی.
قرار بود که بیایی.
قرار هست که بیایی.
گفته اند که می آیی.
زمانش اما
من می گفتم همین روزها می آیی.
"تو" اما نظرت فرق داشته که نیامده ای هنوز.
امیدوارم خیلی بین نظرهامان اختلاف نیفتد و "تو" بیایی.
تو دستامو رها کردی. من گم شدم. به همین راحتی.
الان که میگم گم شدم دستامو بگیر میگی چرا میگم که دستامو بگیر؟
حرفایی می زنید تو دکه ی هیچ عطاری پیدا نمیشه خدا وکیلی!
امروز به کار ثواب کردیم از هر کاری بهترتر!
یه دوست شیرازی دارم تهران تنهاست. با شوهرش دوتایی هستن و خیلی دوست داره با هم بریم بیرون. در یک حرکت انتحاری دیروز بهش اس ام اس دادم فردا بهت اس ام اس می زنم با هم بریم بیرون.
صبح ساعت 10 مطهره بهش زنگ زد ما داریم میایم سمت خونه تون! آماده شو بیا سر کوچه!
بالطبع من پشت فرمون بودم و مطهره باید بهش زنگ می زد. رفتیم دنبال سنا و بعدش دنبال مرضیه و بعدش پارک جوانمردان.
عجب توتهایی داشت. توت کَن معرف حضور همه هست. یه جا تو ماشین خالی داشتیم. ولی جای شماها خالی نبود. جای یکی خالی بود که بره بالای درخت و اساسی درخت رو بتکونه! یه آقا.
به اینجایی که من رسیدم.
نت سرعت نداره.
فقط نشستم که اذون بگن.
معده ام الان تو دهنمِ!
نمی دونم چرا اینقدر بدنم ضعیف و درب و داغون شده تازگیا.
به قول جوجو من و تو با این حال زار و نزار همین روزه گرفتنمون مونده!
اونم بی سحری.
تازه شب هم شام درستی نخوردم. نون نخوردم. غذای نونی بود خالی خوردم.
یه روز بیشتر نیست.
برا همه تون دعا می کنم اگه قابل باشم.(میگن از زبونی که گناه نکرده دعا کن، شما هم برا من دعا کنید منم برا شما)
راستش حالمم همچین تعریفی نیست الان. اومدم نت که ضعف و بی حالی ام یادم بره.
می پرید بالا انگشتم رو بین لبهاش می گرفت و می بوسید.
مسیح(داداش8 ساله ام): میگه توی انتخابات انتخاب مرد خونه به من رای می دی یا به علی؟
خیلی خلاقیت داره ها. الان جو انتخابات گرفته میگه مرد خانواده رو تعیین کنیم!
تند تند ظرفهای کثیف را توی ظرفشویی ریختم و غذا را توی یخچال گذاشتم و مسواک نزده رفتم توی تخت سمت دیوار مچاله شدم توی خودم و پتو را روی سرم کشیدم.
این طور وقتها دوست نداشتم نزدیکت باشم که بیشتر داد زدنت را ببینم. یا عصبانیتت را ببینم.
آرام اشک می ریختم زیر پتو. دادت مرا ترسانده بود. اصلا پیگیر نشدم ببینم چرا داد زدی. حوصله نداشتم. نه حوصله ی داد بعدی نه حوصله ی ...
می دانستم دادت بهانه گیری است. داشتی مثل پسربچه ها بهانه می گرفتی.
باید درک می کردی من همیشه حوصله ی رفع و رجوع بهانه گیری هات را ندارم. همیشه حوصله ندارم پسرک کوچکی که می شوی مثل مامانها بغلت کنم بگویم بهانه نگیر. مامان اینجاست.
نفهمیدم کی وسط گریه هام خوابم برد. آن روز حالم خوب نبود. توی محل کار مشکلی پیش آمده بود و ذهنم خسته بود. آمده بودم که توی بغل "تو" آرام بگیرم و "تو" خودت ناآرام بودی و نفهمیدی من تحمل داد زدنهات را ندارم.
نفهمیدم کی خوابم برد ولی وقتی بیدار شدم "تو" مرا توی بغلت گرفته بودی و می بوسیدی.