105

سپند آتشت کردی مرا...
ای قرار جان و دل با بی قراران این کنند؟


محتشم

103

چشمهام را باز کردم. 

تا چشمت به پلکهام افتاد که از هم باز شده، لبخند زدی. با دست راستت پلکهام را بستی و بوسه ای بر پشت پلکهام زدی.

گفتی:"تا صورتت با بشویی، میوه می آورم بخوریم."

آغوشت امن ترین جای دنیاست.

100

"تو" بیای بگی:"بوسیدن روی تو در سرمای زمستان طعم سیب سرخ آبداری می دهد که آب آن حیات می بخشد و قرمزی اش آتش می زند."


"تو" بیای بگی:"بوسیدن لبهاى تو در سرمای زمستان طعم سیب سرخ آبداری می دهد که آب آن حیات می بخشد و قرمزی اش گرما را در رگها جارى مى كند."


سکوت کنید به احترام زمستان

یک وقتها دلت یک آرامش کوچک می خواهد.

همه جا آرام باشد

خانه

محل کار

خیابان

کوچه

و بی وقفه برف ببارد و زشتی ها را بپوشاند.


دنیا برا خوشبختی همه جا داره

دل که یه ویرونه بود
بخت که وارونه بود
هرکی به من گفت که منو دوست داره
مثل تو دیوونه ی دیونه بود

وقتی توی تاکسی پخش می شد حس می کردم شرح حال من رو می خونه.

کاش همه ی آدما برا هم خیر می خواستن. شادی می خواستن و می فهمیدن دنیا به اندازه ی شاد بودن همه ظرفیت داره.

چیزی که قدیمترها بهش می گفتم "دل" حالا اما بدجوری شکسته.


خیلی چیزها بافته ام.

ولی خوب حوصله ندارم عکسشان را بگذارم.

نت پکیده ی این روزها که معلوم نیست شیرش دست کدام کره خری افتاده که اینقدر سرعتش کم شده مرا عصبی می کند.

نمی شود عکس گذاشت. اگر یک روزی بفهمم کدام خری سرعت نت را کم می کند همان روز هم آنقدر قدرت خواهم داشت که یک گلوله توی مغز پوکش خالی کنم تا خیالم راحت شود یک احمق از روی این زمین که پر شده از احمق کم شده.

یک کوسن بافته ام که خیلی بامزه است. دیشب متولد شد. در طی یک اختراع هم متولد شد. قصد نداشتیم کوسن ببافیم. 

دلتنگم.

قلبم اینقدر سخت دارد توی هم فشرده می شود که دارم جان می دهم. 

دوستی می گفت این دلتنگی آخر امسال تمام می شود ولی من شک دارم.

من به همه ی وعده های داده شده شک دارم. همه اش وعده های سر خرمن است.

یادم است پارسال قرار بود این دلتنگی تمام شود و داد زدم سرش گفتم تمام شو و خودش را لوس کرد و گفت تمام نمی شوم و تمام نشد. چسبید ور دلم.

یادم است وقتی داشتم به همین دوستم می گفتم باید سال 91 این دلتنگی لعنتی گورش را گم کند برود جایی که چشمم بهش نیفتد گفت نمی رود. وقتی تا پایان 91 نمانده که تو انتظار داری دلتنگی ات برود.

حالا نمی دانم دل به چی خوش کرده که می گوید این دلتنگی کوفتی می رود.

داد

یک وقتها آدم دلش یک جوری می شود.

دلش چنان سرشار از قطبهای منفی می شود که داد می خواهد و داد و داد و داد.

بر سر کسی که نمی داند کیست.

3

دیروز عصر رو آسمون پرواز می کردم.

بابت یه موضوعی


فصل سه

مرد

زن ها همیشه مادرند و مردها بچه...ما مردها همیشه بچه ایم اما به زبان نمی آوریم یا شاید نمی خواهیم بگوییم که بچه ایم...فرهاد، مجنون ، پادشاه، شاعر، من ، هرکس که باشد همیشه دلش می خواهد یک زن در زندگیش باشد که مدام بهش رسیدگی کند و مراقبش باشد . می گویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده ، اما پشت سر هیچ زنی ، هرگز مردی نیست...

سال بلوا - عباس معروفی

با این وصف این ادعای قدرتمندی که مردا دارن هیچ است و پوچ.

با این وصف اینکه مردا خودشون رو خدای عالم می دونن و ادعاشون میشه و دوست دارن از زنهاشون برتر باشن پشم است و کشک.

چون ظاهرا ساده ترین مسئله که میشه حمایت از زن بلد نیستن.

اگه مردا حمایت بلد نباشن مرد نیستن.

شرک است به بنده ای "خدا" گفتی تو

ادامه:

من خون خدا، شگوه بسم اللهم

گوینده ی "لا اله الا اللهم"

در سینه اگر محبت من داری

ارباب نخوان مرا، که عبداللهم


گفتی به من ارباب! خطا گفتی تو

شرمنده شدم ز دوست، تا گفتی تو

من بنده ام و تمام من جز این نیست

شرک است به بنده ای "خدا" گفتی تو


غافل تو ز لا اله الا اللهی

هرگز به حریم "او" نداری راهی

در وادی شرک می روی، گمراهی

در عشق، اگر شدی حسین اللهی


پ.ن: ادامه دارد 

مولا، سگ آستان نمی خواهد مرد!


چون خون خدا، بیا مسلمان باشیم

یا خداقل، شبیه سلمان باشیم

مولا، سگ آستان نمی خواهد مرد!

او کرده قیام، تا که "انسان" باشیم


رضا اسماعیلی

پ.ن:

این شعر رو قسمت قسمت می ذارم چون خیلی معنا داره و دوست دارم روی هر قسمتش تامل و فکر بشه.

م ا د ح

امروز کسی را دیدم.

همین نوشته بماند. به یادگار این دیدن.

د ا ح م


همین که غرقش می شوی


عجیب است دریا


همین که غرقش می شوی

پس می زند تو را

یاور مهدی پور

آدمی بُریده است...

گفته بودم‌ات

"آخر ِ همه‌چیز خوب است" ..

تَه ِخط اما

پایان ِ ماجرا نیست! ، 

آدمی بُریده است...


(سید محمد مرکبیان)

شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام


باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طرّه از پیشانی ات بردار ای بالا بلند
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته ام
در میان کوه سوزن، کاه گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی است در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتی چاه را گم کرده ام

زندگی آن قدر هم در هم نبود و من فقط

سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام


از علیرضا بدیع

تغییرات

اگر تخم مرغی با نیروی بیرونی بشکند، پایان زندگی‌ست.
ولی اگر با نیروی داخلی بشکند، آغاز زندگی‌ست.
بهترین چیزها و بزرگترین تغییرات همیشه از درون آغاز می‌شوند.

جیم کویک

مرد آن است که

شیخ ابوسعید ابولخیر را گفتند: «فلان کس بر روی آب می‌رود.» گفت: «سهل است، بزغی و صعوه ای نیز برود». گفتند :«فلان کس در هوا پرد.» گفت:«مگسی و زغنه‌ای می‌پرد.» گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌شود.» شیخ گفت:«شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد.»

بازنگرد

هنگامی که نتیجه می گیری درهای قدیمی را ببندی هزاران در رو به تو باز خواهد شد.
هرگز به درهای قدیمی باز نگرد آنها برای دلیلی بسته شده اند!

طالب

از هزاران
یک نفر اهل دل اند
مابقی...
تندیسی از آب و گل اند


ســی سال خدای را میطلبــیدم ،

چون بنگریسـتم

او طالب بود و من مطلوب!

بایزید بسطامی

خیانت

آنگاه كه گرسنگی بیداد می كند , از مائده های روحی سخن گفتن خیانت است.

دكتر علی شریعتی

نعمت بودن توست

الــهـــی

خلقِ تو شکر نعمت های تو کنند

من شکر بودن تو کنم ، نعمت بودن توست

**
شیخ ابولحسن خرقانی

افتادنیست

نردبان این جهان ما و منیست
عاقبت این نردبان افتادنیست
لاجرم هر کس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست

**
حضرت مولانا

کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.

آورده اند که در مجلس خرقانی سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت. شیخ گفت:
کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست. چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند. یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود. یک شب برادر عابد را در سجده ، خواب ربود. آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند. گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند. ندا آمد ، آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج

جان می کَنَم !

چند وقتی هست که دارم یک داستان مینویسم .

متاسفانه ابعادش خیلی وسیع است و من کوتاه نویسم . من خلاصه نویسم . من همیشه همه ی حرفهایم را خلاصه می کنم . همه ی آنچه که در ذهنم هست را نمی گویم . بخشی را به زبان می آورم و انتظار دارم بقیه اینقدر باهوش باشند که از ف تا فرحزاد بروند !

تا الان چند باری ابعادی از آن را نوشته ام . ولی کامل نمی شود . چون آنچه توی ذهنم هست روی کیبرد تایپ نمی شود .

دارم جان می کنم !

نوشتنش سخت است . برای منی که همیشه یک برش کوتاه از زندگی می نوشتم اندازه ی یک پاراگراف و تمام می شد .

با یک حرکت حساب شده می شود نوشتش . سعی می کنم ذره ذره خودم را مجبور کنم ذهنم را روی کاغذ بیاورم .

جوانمرد

از تو خجالت می کشم .

از اینکه اینقدر خوبی و من به اندازه ی کافی خوب نیستم .

از اینکه مهربانی و من به اندازه ی تو مهربان نیستم .

بخشنده ای و من به اندازه ی تو مهربان نیستم .

هیچ کدام از خصلتهای من به تو نزدیک نیست .

چه طور باور کنم که من را با این همه بدی دوست داری؟

می گویی اگر بدانی چه قدر دوستت دارم همان لحظه روح از کالبدت جدا می شود .

من این را که می شنوم خجالت می کشم .

از خودم خجالت می کشم که انقدر خوب نیستم که باید ؛ و تو دوستم داری . زیاد هم دوستم داری . و من سر به هوا دنبال بازیچه هایی هستم که به اندازه ی تو ارزش ندارد .

مسخره نیست دعا کنم که به من فلان چیز را بده ؟

دعا کنم که چیزی به من بدهی که من سرگرم شوم و تو را از یاد ببرم ؟

خیلی وقت است برای خودم سخت دعا می کنم . با فکر . با تامل . می ترسم چیزی بخواهم که مانع تو شود . او بیاید و تو بروی .

جوانمرد گفت : از خدا فقط خودش را بخواهید . بروید و مصر باشید . او هر روز چیزی به شما می دهد تا خودش را به شما ندهد .

از تو فقط خودت را می خواهم نه یک کلمه پس نه یک کلمه پیش .

 

آدم منتظر

شبی می آید که همه ی پرنده ها به خانه شان می رسند . 

همه ی پدرها دست پر به خانه می روند .

همه ی مریض ها درمان می شوند .

همه ی دکترها شب راحت می خوابند .

آرامشی در شهر ها پدید می آید که باور کردنی نیست .

زخم ها التیام می یابد .

گوش شنوایی برای همه خواهد بود .

مهربانی خواهد بود که همه ی یتیمان شهر دل به او خوش دارند.

آن روز که تو بیایی .

آن روز را انتظار کشیده ام . انتظار خواهم کشید تا بیایی .

آدم منتظر همیشه تا صدا می آید به سمت صدا برمی گردد ببیند آنکه منتظرش بود آمد؟؟

تو می آیی

یک روز بالاخره تو می آیی و آسمان سفید می شود و ...

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر ..

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی ، اگر کتاب نخوانی ، اگر به اصوات زندگی گوش نکنی ،

اگر از خودت قدردانی نکنی .

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خودباوری را در خود بکشی ، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند !

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده ی عادات خود شوی ، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی ، اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی ، یا با افراد ناشناس صحبت نکنی !

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت ، از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارد و ضربان قلبت را تندتر می کنند ، دوری کنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی ، آن را عوض نکنی !

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی ات ، ورای مصلحت اندیشی بروی !

امروز زندگی را آغاز کن !

امروز مخاطره کن !

امروز کاری کن !

نگذار به آرامی بمیری!

و شادی را فراموش نکن !

پابلو نرودا ترجمه شاملو

خرقانی-15

گفت :

خداوند هر روز چیزی به شما می دهد تا شما را از سر خودش باز کند تا خودش را به شما ندهد .

بروید و با خدا مصر باشید تا شما را از سر خودش باز نکند .

خرقانی-14

گفت : الهی !

اگر اندامم درد کند تو شفا دهی ،

چون تو ام درد کنی شفا که دهد ؟

پ . ن : خیلی بده کارت گیر یه سازمانی بیفته بعد همین جور 2 سال نگهت دارن و هی امروز و فردا کنن . خراب شه فدراسیون اسکواش .