و من به شدت اندوهناک بودم

هر کس روزنه‌ای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود.

روی ماه خداوند را ببوس_مصطفی مستور

سال نو مبارک

27 اسفند امسال روز خوبی بود. 

اما 28 اسفندش از پارسال سختتر گذشت.

شکر که گذشت. اتفاق بدی هم نیفتاد خدا رو شکر.

سال 91 با همه ی سختی هاش داره تموم میشه. یه سری چیزها خاطره انگیزش کرد. امیدوارم سال آینده برای همه بسیار بسیار بهتر از امسال باشه.

ما می ریم ولایت خودمون. و بالطبع به نت دسترسی ندارم. ترجیح میدم نت نداشته باشم. وگرنه دسترسی بهش زیاد سخت نیست.

پارسال در کسوت راننده ی مامان ظاهر شدم! جوجو هم کمک راننده!

امسال اما نمی دونم اوضاع چه جوریه.

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.ن:

جوجوی ما یه سری کارهای دستی اش رو تو این آدرس برای فروش گذاشته:

رسالت. دنیای نور. طبقه منفی2. واحد 54. گالری آپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.

کیف لوازم آرایش از روی متد اسپانیایی و چند تا عروسک و ... برا فروش برده گذاشته اونجا.

می خواستم عکس کیف رو بذارم متاسفانه یادم نمیاد رمز عبور و نام کاربری پرشین گیگم چی بوده.

خسته تر از اونی هستم که بتونم با این سایتها هم سر و کله بزنم.

ولی کیفهاش خوشگله تضمین می کنم. چون من با این سلیقه ام که هیچی رو نمی پسندم پسندیدمش.

اگر بتونم بعدا سر فرصت عکسش رو می ذارم. و سفارش می گیرم.

لینک عکس کیف در پلاس


پـــــــــــــــــــــ.ن:

دوستان برام دعا کنید.

خدایا سال جدید رو برای همه ی ما خوب رقم بزن. آمین.

در کل آدم باشید.

تا این لحظه سر کاریم.

دیشب هم ساعت 6.45 از محل کار زدم بیرون.

امشب هم معلوم نیست کی موفق بشم برم خونه.

گردنم اینقدر درد می کنه که حد و حساب نداره. 

یه حاج خانم نوک قرمز و شال قرمزی هم تا تونست ما رو اذیت کرد. با اینکه آخر ساله و دوست ندارم کینه به دل بگیرم ولی خیلی از رفتار این خانم معلم ناراحت شدم. خیلی زننده برخورد کرد و تو اون حالت استرسی و شلوغی کار باعث شد اسید معده ام اساسی بجوشه.

سعی کنید آدم باشید. وقتی ارباب رجوع یه اداره هستید مودب باشید. سعی کنید شرایط کارمند رو درک کنید. در کل آدم باشید.

روزهای رنگی

هر چی کل سال بهم سخت گذشته بود از یه تاریخی به این طرف روزهام رنگی تر شدن.

12/28

خداوندا یه کاری کن امروز به خیر و خوشی تموم بشه.


من باب معجزه ی دستان آرایشگرمان

هر وقت بین آرایشگاه رفتنم یک ماه فاصله بیفته بعد از اینکه میرم آرایشگاه یه داستان عریض و طویل از تبریکات همکاران بابت زیبا شدن بیشتر و نگاه های خیره و توی دیوار رفتن ملت شهید پرور رو پیش رو دارم.

باشد که رستگار شوند.

( با اینکه خودم آرایشگری بلدم و خودم این یک ماه صورتم رو تمیز می کنم ولی با این حال آرایشگاه یه چیز دیگه است!)

شیرینی

جوجو همه ی شیرینی های عید رو خودش درست کرده.

یکی شون رو هم اینجا یاد داده.

یاد بگیرید.

چه معنی داره آدم بی هنر بمونه؟

کمر باریک؟!

رفتم اتاق مدیر یه دسته سند نشونم داد گفت برا خانم ... هستن بگو بیا ببرن. 

اومدم بردارم ببرم گفت شما نبر!! اذیت میشی. سنگینه!!


یعنی تا این حد من کمر باریک به نظر میام؟؟؟!!!

:))

مریض منظور

همکارم با رئیس بحثش شده، یک ساعته داره گریه می کنه.

وسط گریه هاش گفتم : خدایا به حق این روز عزیز شفای عاجل برای تمام مریضها خصوصا مریض منظور عنایت بفرما! 

آمین.

اسم آقای رئیس رو آوردم.

همکارم ده دقیقه ممتد می خندید.

رزطظشسی

عجله و شلوغی های آخر سال مزخرف ترین چیزهایی هستن که توی این اتاق اتفاق می افتن.

همه ی کارها فورس هستن. همه عجله ای. همه پول لازم. همه چیز در اسرع وقت.

وای اگه تو هم این وسط ناخوش باشی دیگه نور علی نور میشه.


آلرژی

سلام بر بهار


سلام بر آلرژی فصلی


اگه یه دل آرام دیدی مثه ابر بهار اشک می ریزه آلرژی اش عود کرده. نگران نشید.

14

وقتی برگشتی خیلی خسته بودی. چشمهای خوشگلت نیمه باز بود. دو سه تا قاشق غذا خوردی و مسواک نزده خوابت برد.

من خوابم نمی آمد. نشستم بالای سرت و سیر نگاهت کردم.

دلم می خواست ببوسمت. خسته بودی. دوست نداشتم بیدارت کنم. 

کاش می شد ببوسمت و تو بیدار نشوی.


عرضی نبود

همیشه معتقد بودم که دید آدمها به زندگی باعث اتفاقات بعدی زندگی شون میشه.

هر جوری به زندگی ات نگاه کنی و هر چیزی رو متصور بشی و به هر هدفی فکر کنی دقیقا به همون می رسی. بی کم و کاست بهش می رسی.

این دوستم که الان تو زندگی مشترکش به نظر شکست خورده میاد چوب تفکرات منفی خودش و مادرش رو می خوره.

تفکر منفی و دید دو دو تا چهارتایی که تو زندگی اغلب ایرانیان محترم هست. 

یادمه وقتی دوتامون 18 ساله بودیم اون می گفت دختر خانم فلانی فلان قبرستون دره کار می کنه. خوش به حالش! عجب شغلی داره! کاش منم همچین شغلی داشته باشم.

من همون موقع پیش خودم فکر می کردم مزخرف ترین و خسته کننده ترین شغل دنیا رو داره اون دختره! دوست جون نهایت آرزوت چه قدر کوچیکه آخه؟

موقع همه ی کاراش همین مدلی بود.

برا کنکور گفت من اگه یه پیام نوری چیزی هم همین بغل مغلا قبول بشم بسه!

برا همه ی مسائلش همین طوری پیش رفته تا الان.

خیلی بخیل و کوته فکر از خدا درخواست نکنیم. 

دوست من به همه ی آرزوهای کوچک و پوچش رسیده و خوشحال نیست.

البته می توان گفت این بشر به سمت افسردگی و غم و غصه اینرسی داردو اگر همه ی دنیا را هم توی دستهاش بگذارند خوشحال نمی شود.


عرضی نبود.

هدف فقط آگاه سازی دوستان بود. 

دعاهاتون پر و پیمون باشه و فقط هم تا نوک دماغتون رو نبینید. عمرانی و زیربنایی و عمری دعا کنید و آرزو کنید. 

مستجاب میشه.

دیدنت رفتنت

دیدنت گر چه شادی‌آمیز است
ولی از غصّه نیز لبریز است

در من این حالت دوگانه ز تو
التقاط بهار و پاییز است

شادی دیدنت ندیده دلم ،
با غم رفتنت گلاویز است

هرچه زیباتر است آمدنت
رفتنت بیش‌تر غم‌انگیز است
                                                                         حسین منزوی

کلاغ

یه کلاغ هم روی چادر من و جوجو و کیف چرمی ام خودشو راحت کرد.

چند لیتر مدفوع دارن اینا؟

مگه پاک می شد؟

سبز سبز سبز. چسبنده!

حرف زدن یا نزدن

حرف نزدن دلهره ای بود

و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر


ژان کریستف

حوض نقاشی

با سنا و جوجو رفتیم یه دونه از این فست فودها که سنا قبلا تجربه اش کرده بود. از سمت خیابون قریب نرسیده به فلسطین میشه.

تفاوت مرغ سوخاری اش با باقی جاها توی پوستش و سسی بود که باهاش سرو می شد.

سسش سیر خالص بود. 

وسط بلوار کشاورز رو تزئین کردن. سفره هفت سین چیدن و از این قرتی بازی های خوبی که شهرداری انجام میده.

وسطش قدم زدیم. عکس گرفتیم. نشستیم. حرف زدیم و بعد یهو تصمیم گرفتیم برویم سینما. سنا به سینما ازادی زنگ زد. سانس 4 خوب بود.

در مدتی که فرصت داشتیم تا سر طالقانی پیاده رفتیم و بعد سنا از ما جدا شد که به کارش برسدو ما سوار اتوبوس شدیم و رفتیم سینما ازادی حوض نقاشی را دیدیم.

به احترام دوستهام که این فیلم رو ندیدن تعریف نمی کنم.

فقط اینو بگم که همه ی توانم رو جمع کردم گریه نکنم ولی از نیم ساعت اول فیلم که رد شد شروع کردم به گریه. قطع هم نمی شد!

از این تیپ فیلمهای گریه دار نیست که وقتی از سینما بیرون میای دپرس باشی.

گریه ی خوبی بود.

گریه بابت فوران احساسات.


پ.ن:

از سمت دکتر قریب که بری سمت فلسطین، نرسیده به فلسطین. یعنی این.

13

رژلب زرشکی را برای "تو" خریدم.

خریدمش که هر وقت آمدی بزنم به لبهام تا تو خوشت بیاید.


لهجه

دایی ام زنگ زده بود.

هزار نفر هم تو اتاق ایستاده بودن. 

منم با لهجه غلیظ باهاش موبایل حرف می زدم.

:))

فاطمه

همین فاطمه ی متولد 62 بود که بعد از اینکه باهام دوست شد گفت: راستش تو جذابی! راستش وقتی داشتی توی دانشگاه راه می رفتی محو تو شده بودم و بی اختیار سمتت اومدم و سر صحبت رو باهات باز کردم و با تو دوست شدم.

گفت: راستش اینه که همه بهت نگاه می کردن. راستش من که دخترم این طوری جذبت شدم وای به حال پسرها. 

گفتم: فاطمه چرند نگو.

گفت: به خدا راست میگم.


:))

اس ام اسم به یه شماره ی خاص نمیره.

تکبیر.

:))

چه جوری میشه درستش کرد؟

فاطمه 62

دفعه ی اولی که فاطمه رو دیدم من و فاطمه و الهام و مرضیه کنار دیوار اتاق رئیس تحصیلات تکمیلی دانشگاه شهید بهشتی ایستاده بودیم.

چون همکلاسی بودیم و داشتیم مدارک پرونده رو تکمیل می کردیم، شروع کردیم به حرف زدن.

شماره ی همدیگه رو گرفتیم.

راجع به هیچ کدوم این چند نفر نظر خاصی نداشتم. بیشتر نگران مرخصی ساعتی ام بودم. 

در کمال ناباوری از یکی دو روز بعد تماسهای تلفنی فاطمه شروع شد.

من یه اخلاق خاصی دارم ابتدای دوستی ام تلفنی نیست. اوایل اس ام اس رو ترجیح میدم.

زمانی با کسی تلفنی حرف می زنم که بتونم حدس بزنم واکنشهای حسی اش به مکالمه چی هست.

یعنی دقیقا زمانی از یه مکالمه ی تلفنی لذت می برم که بتونم تک تک واکنشهای صورت و حسهاش رو حدس بزنم. 

ولی خوب فاطمه تلفن رو دوست دارد. با اس ام اس ارتباط برقرار نمی کرد.

خلاصه ی ماجرا این شد که هر روز من با فاطمه حرف می زدم. راجع به تمام کلاسهامان. راجع به تمام پروژه هایی که قرار بود انجام بدهیم. راجع به شغلمان. همه چیز موضوع بحث ما بود. 

واقعیتش اینه که بار این دوستی رو ابتدا فاطمه به دوش کشید تا من به دوستی باهاش مایل شدم. 

ما دوتا نقطه ی مقابل هم بودیم از نظر یه سری اخلاقیات و از نظر یه سری اخلاقیات کپی هم بودیم.

سر و تیپ و اعتقادات مذهبی مان مشابه هم بود. شغلمان یکی بود. لیسانسمان یکی بود.

تفاوتمان این بود که من یک آدم ذاتا آرام ، ساکت، خونسرد و بی خیال هستم. و فاطمه یک دختر پر استرس و حساس که با هر حرف استاد کاملا بهم می ریخت و با شنیدن اسم پروژه و مقاله یک هفته بی خواب می شد. 

به نظرم دلیل اینکه فاطمه جذب من شد همین آرامش و بی خیالی ام بود.

همیشه می گفت هر وقت با تو حرف می زنم آرامم می کنی. نقش یک آرام کننده یا یک قرص آرامبخش را براش داشتم.

روزی که بهش گفتم بهم مرخصی ندادند و من گفتم دیگر با شما ادامه ی همکاری نمی دهم. فاطمه گفت بخند بخند. خنده داره؟ تو کی می خوای دست از این بی خیالی هات برداری؟ من جای تو بودم سه شب تا صبح بالا می آوردم. هیچی تکونت نمیده. هیچی.

از فوق لیسانس برام فاطمه ماند و مرضیه و الهام.

که با فاطمه از دوتای دیگر راحتترم. خیلی زیاد دوستش دارم. خیلی با هم راحتیم. مثل خواهر است برام.

تیر ماه کربلا رفته بود. سال قبل هم مکه رفته بود.

آبان که می خواستم برای کربلا رفتن ازش خداحافظی کنم گفت اگه رفتی و من بعد اینکه برگشتی ازدواج نکردم می کشمت. می فهمی؟ 

هفته ی پیش که مشهد رفته بودم به امام رضا گفتم خوب آبروی منو بردید. فاطمه دوست من خیلی دختر خوبیه ها. بچه گناه داره تنها بمونه.

(دعا کردنمون کلا همین جوری قزمیته! با هیچ کس رو در بایستی ندارم!)

الان به فاطمه زنگ زدم. 

گفتم سلام

گفت سلام . فردا دارم میرم خرید عقد.

گفتم عقد کی؟

گفت خودم.

بی نهایت خوشحال شدم. بی نهایت.


پ.ن: این فاطمه با فاطیما فرق داره ها. هوارتا فاطمه من می شناسم. :))

این فاطمه متولد 62 است.

12

"تو" روی کاناپه خوابت برده. با اینکه پاهای بلندت از لبه ی کاناپه آویزان شده ولی مثل پسر بچه های کوچولو معصوم به خواب رفته ای.

تا گوشه ی ملحفه روی  پاهات می رسد چشمهات را باز می کنی.

دستهام را می گیری و بغلم می کنی.


11

پشت سرم نشسته بودی موهام رو با حوله توی دستهات گرفته بودی و خشکشان می کردی.

آب موهام که گرفته شد، حوله را کنار گذاشتی و دستهات را دور تنم حلقه کردی. من رو به خودت فشار دادی. بعد لبهات رو گذاشتی دم گوشم و بوسیدی.

اینقدر من رو توی بغلت نگه داشتی که لباست از نم موهام خیس شد و من تو بغلت خوابم برد.

10

دیشب جای دستت توی موهام خالی بود.


این روزها

نمی دانم چون گوشی برای شنیدن روزانه هام پیدا کرده ام کمتر توی وبلاگ دست به قلم می شوم یا دلیل کم نوشتنم شلوغی این روزهاست.

از قدیم گفته اند دل آرام معمولا برای کسی حرف نمی زند.

:)

برای آدمهای خاص حرف می زند.

این طوریاست.

:)

:(

پرینترم هم خراب شد.

خدایا شکرت.

همینو کم داشتم.

پارسال همین موقع پرینترم خراب شد اسقاطش کردن. الانم این خیلی اوضاعش خرابه.

:(

من منتظرت هستم

تــــــــــــــــو می توانـــــــــــــی نیایی
ولـــــــــــــــی من
نمی توانــــــــــــــــم منتظرت نبـــــــــــــــاشم

نسترن وثوقی


من اینجوری میگم:


"تو" نمی توانی نیایی

من منتظرت هستم

دل آرام

:)

منگنه

می تونن بهم لقب قاتل دستگه منگنه بدن.

:))

این دومین منگنه ای هست که تو یه سال اخیر خراب می کنم.

اصن منگنه به ما وفا ندارد.

تمام

تو

یه روزم یکی میاد دهنت بسته میشه.


"تو" میای.