تو را به من داد

وقتي خدا زنان را ميان مردان تقسيم کرد
و تو را به من داد
احساس کردم
به من شراب داده و به ديگران گندم
به من جامه يي از حرير داده و
... به ديگران جامه يي پنبه يي
به من گل داده
و به آنان شاخه يي بي برگ
وقتي خدا تو را به من شناساند
گفتم نامه يي برايش خواهم نوشت
با برگ هاي آبي
خيس ار اشک هاي آبي
و در پاکتي آبي
مي خواستم به خاطر انتخابش
از او تشکر کنم

نزار قبانی

همایش بانکداری الکترونیک

امروز همایش بانکداری الکترونیک و نظامهای پرداخت بود تو سالن همایشهای برج میلاد .

من می خواستم صبح برم یه تیک بزنم جلو اسمم برم سر کار ولی وقتی رفتم نگهم داشتن گفتن نمی تونی بری بیرون .

اصن خانمه با یه نگاه متعجبی به من نگاه می کرد می گفت : وا می خوای بری؟ همه آرزوشونه اینجا باشن .

منم تو دلم می گفتم مردم چه آرزوهای کوچیکی دارن به خدا .

بد نبود .

پذیرایی شون خوب نبود گفته باشم !!!

منظره اش قشنگ بود .

موضوعاتش بد نبود .

نظمشون عالی بود . عالی . اصلا تو ایران همچین نظمی مثال زدنیه . تمام برنامه ها غیر از ارائه مقالات سر ساعت شروع شد و سر ساعت تموم شد .

من این نظمشون رو خیلی دوست داشتم .

سخنرانی بهمنی اصلا خوب نبود . ولی انفورماتیک و ... سخنرانی های خوبی داشتن .

تو بخش ارائه مقالات هم به این نتیجه رسیدم که همچین خبر خاصی هم نیست . نه ارائه شون خیلی تاپ بود نه پاور پوینتشون .

یعنی من برا درسام همچین پاورپوینتی ارائه نداده بودم . پاورپرونتهاشون خیلی ناقص بود به نظرم . یا ما خیلی ذهنمون رو درگیر کردیم و گیر اضافه می دیم یا واقعا پاورپونتها خوب نبود .

به هر حال به خودمون امیدوار شدم .

امروز نرفتم سر کار نمی دونم فردا رو چه بکنم . یه دونه کارگاهش رو اسم نوشتیم که بریم . اختتامیه اش هم هست .

امروز قرار بود مرخصی ساعتی بگیرم . ولی شد روزانه . آش برام نپخته باشن خوبه .

این آقاهه که سخنرانی می کرد اولش گفت : من یه انتقادی به برگزاری بکنم؟

دو ماه آخر سال سیستم مالی و بانکی کشور به شدت درگیره و تعداد تراکنشهای مالی خیلی زیاد می شه من نمی دونم چرا این تاریخ برگزار کردید ؟

فاطمه می گه ما چه قدر بدبختیم که خوشگذرونی مون هم همایشی می شه که مقاله مون پذیرفته شده . اصلا زندگی مون رو با درس و مقاله پر کردیم .

به مرور

می دانی خیلی سخت است با آدمهایی که مرضهای روانی مزمن دارند و اتفاقا فکر می کنند سالم هستند کار کنی .

می دانی خیلی سخت است مجبور باشی همیشه آدمهایی را کنارت داشته باشی که هر کدام از بیماری های روانی خیلی وحشتناک رنج می برند و تو که هنوز بیمار نشده ای را بیمار فرض می کنند .

از نظر آنها تو بیماری چون دلت می خواهد ساعت کاری همان موقع که به پایان رسید بساطت را جمع کنی بروی ورزش کنی بروی شاد باشی بروی با خواهرت یا برادرت بیرون خرید کنی یا با انها بروی سینما .

از نظر آنها تو بیماری چون دوستهای زیادی داری و بر خلاف انتظار دوست پسری نداری که هر روز برای هم غش و ضعف کنید .

به نظر آنها مشکوکی چون جنس مخالفی نیست که برایت کادویی بیاورد تلفنی بزند و اگر هم کسی به تو زنگ می زند دوستهایت هستند یا خانواده ات و همیشه حرفهایتان معمولی است . درس است و مقاله است و استاد است و ... که اصلا برای فضولی خوب نیست .

تو از نظر آنها بیماری چون خوشت نمی آید بروی لاس بزنی و مجیز بگویی و پاچه خواری رئیست را بکنی .

تو از نظر آنها بیماری چون غیر از شغلت خیلی چیزهای دیگری هم هست که بهشان علاقه داری و تو را سرگرم می کنند .

آدمهای تک بعدی که در شغلشان به شدت فسیل شده اند .

فقط و فقط کار را می پذیرند .

کار هم به بدترین شکل ممکنه که به سلامتی آسیب می زند برایشان شایسته به نظر می آید .

آدمهایی که دروغ زیاد می گویند ، تهمت زیاد می زنند و غیبت کردن کار عادی شان است .

زیرآبی که یک موضوع معمول است .

فاطمه می گوید برو درخواست بده و از این قسمت برو به یک قسمت دیگر .

من اما به نظرم همه ی ادمهای این سیستم مشکل دارند .

نمی دانم سیستم از اول مشکل داشته یا اول آدمها مشکل داشته اند و مشکلشان را به سیستم تسری داده اند .

آدمهایی پوچ و بی مصرف و تک بعدی و به شدت بد .

سیستم ها هر چه بزرگتر باشند مشکلاتشان بیشتر است .

در واقع می گویند که یک بیمارستان یک نمونه ی کوچک از یک جامعه است .

چون از طبقه ی فرودست تا طبقه ی بالا را در خود دارد . نمونه ی کامل یک جامعه است .

بوی تعفنی که از رابطه های این آدمها در این سیستم به مشام می رسد نشان دهنده ی بوی تعفن و گندیدگی آدمهای این جامعه است .

جامعه ای که آدمهایش به انحطاط رفته اند و در قهقهرا دست و پا می زنند .

ارزشهای اخلاقی هیچ اهمیتی برایشان ندارد و فقط و فقط دلشان می خواهد از جنازه ی آدمهایی که معدوم کرده اند پل های موفقیت برای خود بسازند .

برای جامعه ام که مشتی از ان الان رو به رویم خودنمایی می کند متاسف شدم . 17 ماه است از نزدیک لمس می کنم در چه جامعه ای زندگی می کنم .

جامعه ای که قوی به ضعیف رحم نمی کند و تا می تواند ظلم می کند و می تازد و هیچ حقی برای زیردستهایش قائل نیست .

جامعه ای که به هر ادم به منزله ی پلی نگاه می شود که می توان با گذشتن از او و انداختنش به بالا رفت ؟

در چنین جامعه ای هر جا که باشی این مجموعه یا مجموعه ای دیگر فرق چندانی نمی کند .

فقط مهم این است که خودت کرم خورده نشوی .

آپ دِیت شوی کتاب بخوانی . یک زندگی زیزمینی داشته باشی و خودت را قوی کنی .فقط همین .

وگرنه شاید همین آدمها هم اول خیلی خوش برخورد و خوب بوده اند یا حداقل اگر خوب هم نبوده اند به این بدی نبوده اند .

هر نسل لز نسل قبلش یاد گرفته است بد بودن را ، بد شدن را به مرور یاد گرفته است .

به مرور دروغ ، تهمت و غیبت و زیرآبی رفتن را یاد گرفته است . به مرور...


تجمل یا عشق؟

قضاوت کردن راجع با آدما رو دوست ندارم

چیزهایی که در ادامه می گم به حساب قضاوت نگذارید .

مشاهداتم رو می گم . و حسهایی که داشتم و چیزهایی که دیدم.

زهرا پارسال دی ماه بود که با هم تو دانشگاه و تو کتابخونه برا امتحانهامون درس می خوندیم ماجرای دوتا خواستگارش رو بهم گفت .

سر بسته گفت و ازم خواست بهش بگم اگه برا من همچین خصوصیاتی و همچین آدمی پیدا می شد جوابم مثبت بود یا منفی .

من گفتم جواب رد بده . دلیل هم داشتم . گفتم اینها ظاهرا از حرفایی که می زنی و اینکه می گی هر شرطی می ذاری قبول می کنن و شرطایی هم که گذاشتی قبول کردنشون راحت نیست یه مسئله ای این وسط هست . یا عاشقت شده که این مورد کاملا منتفیه چون تازه تو رو دیده و رابطه ای نداشتید حتی آشنایی هم نداشتید . یا اینکه خیلی تو رو به خاطر موقعیت اجتماعی ات می خواد و هیچ جوری حاضر نیست تو رو از دست بده .

و من احتمال می دم از لحاظ اجتماعی به شدت از تو پایین تره .

وقتی گفتم از تو پایین تر هستن خیلی هم پایین تر هستن گفت از کجا فهمیدی؟

گفتم به نظرم اختلاف فرهنگی تون خیلی زیاده و این اصلا به نفع هیچ کدومتون نیست . تو طبقه ی بالای جامعه ای بابات استاد دانشگاه شهید بهشتی اونا خیلی پایین تر .

حالا اگه فرهنگشون بالا بود این طبقه بالا و پایین نمی تونست مشکل خاصی ایجاد کنه . ولی از حرفایی که می زنی حس می کنم فرهنگشون اونی نیست که به شما بخوره به شدت سنتی و قدیمی فکر می کنن .

خلاصه اینکه به حرف من اصلا گوش نداد و اسفند عقد کردن .

از لحاظ مالی اگه بخوایم فرض کنیم و موقعیت اجتماعی اینجوری می شه تفسیر کرد . یه پسری که دانشجوی دکتراست . یه پرشیا داره . و وضعیت مالی اش طوری هست که می تونه به راحتی عروسی بگیره با همه ی دنگ و فنگش و یه خونه رهن کنه .

دختره هم 60میلیون جهیزیه می گیره از باباش که مثلا خوشبخت بشه و تو رفاه باشه .

ظاهر قضیه خیلی شیک و خوب به نظر میاد .

یه زوج که از نظر مالی هیچ مشکلی ندارن . هیچ مضیقه ای نیست . و به راحتی یه خونه 100 متری دو خوابه نوساز هم رهن می کنن و تو ذهنشون هست که تا 2 سال دیگه یه خونه 120متری هم بخرن .

ولی من از اول به قضیه زیاد خوش بین نبودم . به خاطر تفاوتهایی که داشتن . دختر لوس و نازک نارنجی که تا به حال یه نیمرو تو خونه ی باباش نپخته چه طوری با یه خانواده شمالی سنتی که به شدت به سنتهاشون پابند هستن می تونه سر بکنه ؟

تو نامزدی شون هم مواردی پیش میومد که من می موندم آخه چرا ؟

مثلا بارها شده بود من به زهرا زنگ بزنم که شوهرش بگه این کیه همه اش به تو زنگ می زنه ؟ و یه چند باری هم به زهرا گفته بود یه روز دوستت رو دعوت کن بریم بیرون با هم من ببینمش . انگار شک داشت من دخترم !!

خلاصه اینکه رفتم عروسی شون . وقتی وارد شدم و تفاوت معنی دار دو خانواده رو دیدم حس کردم کار مشکلی در پیش داره .

خیلی از دوستام شوهرشون شمالی بود . ولی هیچ وقت تا این حد تفاوت فرهنگی بین خانواده دوستام و خانواده شوهرشون که شمالی بود ندیده بودم .

هدی که معتقدم خیلی خوشبخت شده و انتخابش درست بوده شوهرش مازندرانیِ و وقتی وارد مراسم نامزدی اش شدم نمی فهمیدم کدوم فامیل هدی است کدوم فامیل شوهرش . یک دستی خیلی خوبی وجود داشت .

با اینکه مامان و خاله هاش رو می شناختم ولی مادرشوهرش و خواهر شوهرش هم برام حکم مامان و خواهر خود هدی رو داشتن . به شدت هم خونگرم بودن و پذیرای ما.

اینکه خانواده شوهر زهرا خیلی با خانواده خودش متفاوت بودن حس کردم ممکنه مشکل زیادی داشته باشه و با توجه به رفاهی که وجود داشت زندگی اش اون گرمی و خوشبختی که باید داشته باشه رو نداره .

وقتی وارد خونه ی زهرا شدم یکه خوردم از جهیزیه اش که خیلی خیلی زیاد و تجملاتی بود . در سطح یه خانواده ای بود که ویلای چند هزار متری تو نیاوران داشته باشه .

مبل هاش سلطنتی گرون قیمتش توی چشم می زد . یاد سعدآباد افتادم اونا رو دیدم .

فضای خونه سرد بود و اختلافهایی رو برام می گفت که نشات گرفته از همون اختلاف فکری شون بود . حس می کردم از زندگی اش لذتی نبرده تو این مدت . در حالیکه خیلی انتظار این ازدواج و مستقل شدن رو می کشید ولی حس کردم نه از جشن ازدواجش خاطره ی خوبی مونده نه از این 5 ماه زندگی .

نمی دونم چه اتفاقی افتاده .

ولی یه ازدواج الان برای سرد شدنش زوده .

این همه رفاه .

و این همه سردی؟

دفعه اولم نیست که یه تازه عروس رو می بینم و آلبوم عکسش رو نشونم می ده و از عروسی اش و بعدش و زندگی اش برام می گه .

ولی دفعه اولیه که حس می کنم این زندگی به شدت سرد و تهی و پوک شده است .

این رفاه ؟

این همه فکر که این پسر برا این کرده بود که خوب به یه سطحی برسم که فلان باشم و اِله و بِلِ که بتونم یه ازدواجی بکنم که خوشبخت باشم و حالا این سردی انتظار هر دوشون رو می کشه؟

اشکالش دقیقا همین حسابگریه که به احساست بال و پر نمی دی تا بهت راه رو نشون بده .


بعد خونه ی زهرا رفتم خونه ی مرضیه .

برعکس زهرا که خونه ی بزرگی داشت مرضیه یه واحد حدودا 70یا 80متری داشتن . با مبلهای ساده که عوض دستی 24 میلیون شاید دستی 4میلیون براشون درآمده بود .

نه از بوفه ی فلان قیمت خبری بود نه از ظرفای تزیئنی خیلی گرون و کور کننده که تجمل رو به رخ بکشه .

همه چیز ساده و مرتب و تمیز کنار هم بود .

ولی یه چیزایی توی خونه شون بود که تو خونه ی زهرا نبود.

عشق .

دوستی .

مهربونی

گرمی

عشق.

سادگی .


مهمون بازی

عادت من رو تو وبلاگ نوشتن حتما می دونید .

من هیچ وقت متنی که تو وب می ذارم بازنویسی نمی کنم.

غلط املایی ها و مشکلات نگارشی ناشی از همین مسئله است . ببخشید به بزرگی خودتون چون اینجا فقط برای آروم کردن دلمِ و بازنویسی و دروغ بافی و غیر واقعی نوشتن و خوب جلوه دادن مسائل و خوب جلوه دادن خودم منظورم نیست .

یکشنبه به یکی از دوستام اس ام اس دادم که من سه شنبه نمی تونم بیام خونه تون ( گفته بود ساعت 2.30 مرخصی بگیر بیاتا شب با هم باشیم) 5 شنبه ساعت 2 راه میفتم میام .

نه اُکی داد نه گفت نه . اس ام اس بی جواب موند .

منم به خیال اینکه لابد کار داره 5شنبه و نمی تونه مهمون داری کنه 5شنبه ساعت 6 با یکی دیگه از دوستام قرار گذاشتم که برم ببینمش .

قیافه ی من رو در نظر داشته باشید که 4شنبه ظهر وقتی قرارم با مرضیه اُکی شده برا 5شنبه اون دوستم زنگ بزنه بگه من 5شنبه شب مهمونی دعوت داشتم کنسل کردم به خاطر تو که میای فردا میای دیگه ؟

گفتم خوشگلم الان می گی؟ چرا حداقل یه اُکی نگفتی؟

برا همین مجبور شدم هر دو جا رو برم .

تلیت شدم یعنی .

تو دوست انتخاب کردن من به یه مسئله هیچ وقت توجه نکردم که ظاهرا باید از این به بعد توجه کنم . سایز دوستم !!

ظهر ناهار دعوت بودم خونه زهرا هر چی روی میز بود تو بشقاب من خالی کرد آخرشم گفت هیچی نخوردی تو چه قدر کم خوراکی .

منم عملا سری دوم که برام برنج ریخت همه ی بشقاب دوم رو به زور خوردم .

هر کاری هم می کردم این غذا بره پایین نمی شد . نصف بشقاب دوم که خوردم گفت چرا اینقدر یواش می خوری؟

گفتم انصافا خیلی زیاده من این دومی رو گفتم نریز برام ریختی نمی تونم بخورم .

( یه مدل ادمی هم هستم مامانم می گه از بچگی ات این مدلی بودی که یه قاشق اضافه تر می خوردی همه رو بالا میوردی . الانم دقیقا همینم . خداخدا می کردم بالا نیارم .)

تلمبه هم می زدم دیگه جاباز نمی کرد . تا شب هیچی نخوردم و هر لحظه یه حالی بودم که الان بالا میارم ولی به روی خودم نمیوردم که حالم بده .

بدو بدو ساعت 6 بابام امده دنبالم رفتیم سمت خونه ی اون یکی دوستم . از ته تهرانسر رفتیم سمت صادقیه .

تا 9 هم خونه دوستم بودم و مامان اینا هایپر بودن بعدش زنگ زدم اومدن دنبالم .

برا زهرا یه بسته "شکلات ما" بردم که انصافا خیلی خوشمزه بود خوشم اومد . هی هم می گفت برا عروسی مون سکه اورده بودی چرا زحمت کشیدی .

برا مرضیه هم همون گلدون رو بردم که خیلی خوشش اومد و گفت می خواستم برا روی این میزم یه گلدون بخرم الان این خیلی قشنگه همینو می ذارم .

وقتی رسیدم خونه مثه ادمی که تو هاون گذاشتن کوبیدن تا اون حد خسته بودم . ولی اینقدر کار داشتم 11.30 خوابیدم . :(

گلدون

شوهر یکی از دوستام برا برنامه نویسی کمکم کرد .

کمک که چه عرض کنم تقریبا اگه اون نبود من بی خیال پروژه می شدم .

هر چی گفتم بگو چه جوری جبران کنم گفت هیچی ازدواج کن شوهرت یه کاری برا شوهرم بکنه جبران بشه .

من اما دلم راضی نمی شد .

دیشب به مامانم گفتم چی براش بخرم ؟ گفت فردا بیا بریم سمرقند بخریم .

من رسیدم سمرقند دیدم یه دنیا آدم اونجاست . جشنواره است و برنامه است و ... .

بعدش دیدیم مامان و بابا و مسیح و جوجو امدن . شلوغ بود و راه نبود بریم بچرخیم .

یه دوری زدیم یه سری گلدون و ظرفای تزئینی بود از جنس سرامیک و نقره ای رنگ . درخششون خوب بود .

خوشم اومد گفت 55تومن . 30تومن بیشتر نمی ارزید . امدیم بیرون .

تا پایین جنت اباد پیاده رفتیم مامان می گفت یه دسینی هست نمی دونم بالاتره یا پایین تر .

پایین که نبود . ولی رفتیم یه نان داغ کباب داغ دیدیم و بابا گفت مهمونمون می کنی؟

منم گفتم باشه . خریدیم بعد امدیم سوار صدفمون شدیم بالا امدیم دیدیم دسینی بالاست .

همون گلدونی که تو سمرقند گفت 55 ، اینجا 22 تومن بود . خریدم . منتها برا من این گلدون 55 تومن دراومد با نان داغ کباب داغ .

مامانم تو سمرقند هر مغازه ای لباس مردونه می دید می گفت خوب بیا براش پلیور بخر . بیا براش شلوار گرمکن بخر . بیا براش کمربند و کیف پول چرم مشهد بخر .

هی می گفتم نه . آخرش گفتم مامان دوستم خفه ام می کنه برا شوهرش چیزی بخرم .

اینقدر مامانم خندیده گفته : دارم اذیتت می کنم دختر . من که می دونم این چیزا رو نباید بخری .


این من خسته به دنبال خدا می گردد

مثل یک کفتر چاهی رها می گردد


پرینترم که رفت تعمیرگاه یه پرینتر دیگه گرفتم فعلا کارام رو زمین نمونه . دست راستم وحشتناک درد می کنه از بس با موس کار می کنم و از بس ورود اطلاعاتم به کامپیوتر زیاد شده . از بس برگه ها رو به هم منگنه می کنم از بس تعدد کارها زیاد شده از بس ...

یه مدیری داشتیم حق امضا نداشت . به زبون بی زبونی بهش گفته بودن برو آقا . نمی رفت . من مجبور می شدم کلی راه برم تا به مدیری که حق امضا داشت برسم کارم رو تایید کنه امضا کنه . اینقدر رفت و امدم و مقدار برگه هایی که بغل می کردم می بردم زیاد شده بود این هفته واقعا خسته شده بودم . دیشب گفتم خدایا یه نذری بکنم اینو بیرون کنن مدیر با حق امضا بیاد پایین تو دفتر این بشینه ؟!

صبح رفتم مستخدم محترم فرمودن آقای فلان رفته . ایشالا حاج آقا میاد پایین می شینه .

به معاونمون گفتم اگه می دونستم به این زودی خدا اجابت می کنه یه دعای دیگه می کردم .

آب طلب کرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی ات کنند

اصن یه وضی

حجم کارمون خیلی زیاد شده .

زیاد بود قبلشم منتها حسابداری اواخر سال حجم کارش زیاد می شه . حسابداری جاهای دولتی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی .

زیاد برا یه ثانیه اش درسته .

صبحها اصن از تو اتاق برا دستشویی رفتنم وقت نمی کنم بیام بیرون الحمدا... .

وقت نمی کنم بیام بیرون به همکارام یه سلامی بدم یه احوالپرسی بکنم .

اصن یه وضی .

الانم یه کوه کار روی میزم ولو شده هست .

اهم و غیر اهم کردن هم هیچ فایده ای نداره .

حالا وسط این همه گل و بلبل پرینترم خراب شده .

منم همه ی کارم به پرینت اسنادم وابسته است .

من حتی چک رو تو پرینتر می ذارم پرینت می گیرم .

روی میزم هزار هزار برگه هست .

تعداد کارهایی که روی میزم هست به قدری زیاده که کلافه ام .

چکهای مالیاتی رو باید تحویل بدم و وقت نمی کنم .

یه سری ضمایم سند هست همین جوری ریختم زیر یه پوشه تا وقت مناسب پیدا کنم و مرتبشون کنم .

خدایا اصن من دی و بهمن اسفند قسمت اعتبارات دولتی رو دوست ندارم . دیوانه کننده است .

آخر آذر حدود 100میلیارد پول تو حساب امد و من تا پایان دی که مجبور شدم همه ی این پول رو به قطعات 500هزار، 100هزار ، یه میلیون ، دو میلیون و ... تقسیم کنم .

ریز کردن این همه پول واقعا سخته .

دقیقا امتحانام که تموم شد 100 میلیارد رو تموم کردم . له شدم تا تموم شد .

الان یه ذره یه ذره پول امده ولی خدا وکیلی این تخصیص اعتبار و ریز کردنش به مبالغ کوچیک خیلی سخته . وااااااااای خدا بهم صبر بده .

یادمه سال 85 که تازه رفته بودم وزارت از 23 بهمن تا 28 اسفند هر روز تا 7-8 شب می موندم و شب برام آژانس می گرفتن و من هر ششب تو آژانس خوابم می برد تا خونه .

امسال از آژانس هم خبری نیست .

آخی یادش به خیر .

آنجا یه همکاری داشتیم خیلی غیرتی بود . روی من تعصب داشت . تا می دید ساعت از 6 گذشته یه نگاهی به من می کرد می گفت : خانم ... چه جوری امشب می ری خونه ؟

خودش به آژانس زنگ می زد می گفت بزن به حساب وزارت یه ماشین مطمئن بفرست .

اینقدر خوشم میومد از این کارش .

یه وقتایی هم که ماشین نبود خودش تا دم در مترو منو می رسوند یه وقت گرگها منو نخورن بعدش می رفت .

من شرق تهران رو زیاد بلد نیستم .

از معدود آدمای خوب وزارت بود .

چشم پاک خانواده دوست مهربون فوق العاده بود . الانم احتمالا آدم خوبیه منتها من 2سالی هست اصلا ازش خبر ندارم .

چون می دونم بهش زنگ بزنم هم تلفن من کنترل می شه هم تلفن اون زنگ نمی زنم بهش . دلم می خواست ببینم داداشمون بچه اش حالش چه طوره . خانمش حالش خوبه . ارتقا درجه نگرفته .

منتها اصلا حوصله ی تبعات این تلفن کردن رو ندارم .

تازه یه مدتیه خطم کمتر کنترل می شه . الان که درسمم تموم شده تصمیم جدی دارم یه خط موبایل جدید بخرم و شماره به اونایی بدم که واقعا دلم می خواد شماره ام رو داشته باشن .

نمی دونم چرا و چه جوری شماره موبایلم دست همه ی بچه های دانشکده هست !!!

هر از چند گاهی گوشی ام زنگ می خوره و یه صدایی از اون ور می گه خانم ... من فلانی هستم می خواستم بپرسم درس فلان چی شد و ...

من واقعا نمی دونم به چه دلیلی شماره تلفنم دست همه هست ؟

و نمی دونم چرا آقایون به خودشون اجازه می دن بدون هیچ گونه آشنایی قبلی و حتی رد و بدل شدن یه جمله ی کوچولوی سلام حالتون خوبه تپی زنگ بزنن به یه خانم که همکلاسی شونه و ازش بخوان اگه رفت دانشگاه براشون برگه فلان و فیصال رو بگیره پر کنه و از طرف امضا کنه ؟!

به هر حال چون یه چیزی حدود 100 نفر از هم دانشگاهی ها شماره ام رو دارن تعویض شماره برای خلاصی از این تماسها گزینه ی خوبی به شمار میاد .

خوبی اش اینه که سیم کارتم یه مدتی هست خراب شده و 90 درصد موارد می گه مشترک مورد نظر در دسترس نیست . و این تعداد تماسها رو کاهش می ده . وگرنه الان از دست تماسهای این جور افراد خل شده بودم .


پ.ن:    قالب طراحی فاطیما رو اینجا رونمایی کردم . هورررررررررررااااااااااااا.

اون دل ارام بالاش خوب شده ؟ دامن پف پفی پوشیده مودب وایساده بالا سر وبلاگ نگهبانی می ده بچه ام .

اگه برای تشکر از فاطیما نظر جالبی دارید بهم در گوشی بگید از خجالت ابجی مون در بیایم .



قالب جدید

قالب جدید اهدایی فاطیما

دستهایم را محکم بگیر

موهایم را که شانه می کنی عجیب خودم را توی بغلت رها می کنم . می دانم وزنم برای تو قابل تحمل است .

هزار کیلو هم که باشم توی بغل تو اندازه ی پر کاه می شوم از بس که بزرگی .

خواهش می کنم بیا با همان شانه ی چوبی ام موهایم را ساعتها شانه بزن .

خواهش می کنم بیا.

 می دانی که خیلی خوشم می اید .

ارام شانه بزن و گاه گاهی دستهایت را لابه لای موهایم ببر و نوازشم کن .

همین جوری خوب است .

دستهایت به اندازه ابدیت مرا گرم می کنند .

آغوشت عجیب دلچسب است .

میان من و خودت کسی را مانع نگذار .

تحمل جدایی از تو را ندارم .

دستم را که رها می کنی ، تلخ و تند می شوم .

بی قرار می شوم .

دلتنگ می شوم .

اشکهایم بی اختیار می آید .

می دانم اشک ریختنم را دوست داری .

ولی

من تحمل نبودنت را ؛ دور شدنت را ندارم .

نگذار از تو دور شوم .

دستهایم را محکم بگیر .


پ.ن: فاطیما اینجا بهم یه قالب برا وبلاگم طراحی کرده و بهم داده . مرسی آبجی جونم.

دُمِ تحقیق

تحقیقمون تقریبا رسیده به دُمش !!!

اعلام ، منابع ، مرتب کردن فونتها ، ویرگول گذاری و این تر و تمیز کاری هاش مونده .

جمعه و شنبه فاطمه اومد خونه مون با هم نشستیم کل مطالب جمع آوری شده رو جمع کردیم ریختیم تو یه فایل و تمام .

منتها این دمش خیلی تلخه و سخته . :(

فاطمه که می خواست بره گفتم وایسا برسونمت تا صادقیه .

بابام می دونه من یا حرف نمی زنم یا وقتی حرف می زنم روی حرفم هستم .

به بابا گفتم بریم فاطمه رو برسونیم صادقیه .

رفتیم صادقیه فاطمه رو گذاشتیم دم بی آر تی ، بعدش اتوبان کرج بعدش ستاری بعدش سیمون بولیوار بعدش باکری تا دم خروجی باکری که می ره هایپر استار هم رفتیم و رفتیم سمت کرج از جاده کرج رفتیم آزادگان شمال بعدش همت شرق بعدش باکری شمال بعدش جنت بعدش یه دوری زدیم نون بربری بابام گرفت و خونه!

خوب بود خدا رو شکر .

می خواستم بابام رو اذیت کنم تا دوتا ماشین جلوم میومد می گفتم یا حسین ترافیک شد نیم کلاج شد چه بکنم ؟! همزمان هم می خندیدم . بابام هم می گفت تو کلا می خوای تو ترافیک بری بیای . برو خوب می ری .

مسئله ی نسبیت و مازیار و من

مامان من عادت داره یه خبرهایی رو یهویی بگه .

برا همین باید عادت داشته باشی یه دفه بگه فردا شب فلانی میاد خونه راجع به فلان مسئله باهات حرف بزنه . اینقدر یهویی می گه که تو پشت تلفن سر کار هزار نفر تو حلقت نشستن نگاه می کنن گوش تیز کردن ببینن چی می گن پشت تلفن بهت می گه امشب میان زود بیا !!

منم برا اینکه هزار نفری که دور و بر دارن از فضولی میمیرن حتما از فضولی همون لحظه بمیرن می گم : باشه سر راهم سیب زمینی می خرم میام . چرت ترین حرف عالم رو به مامانم می زنم که یعنی الان وقت این حرفاست آیا؟!

( اینقدرم خوش شانسم وقتی زنگ می زنم به محض اینکه تماس برقرار می شه هر کسی تو راهرو هست میاد تو اتاق یادش میفته یه چیزی می خواسته از من بپرسه!!)

4شنبه بود صبح زنگ زدم خونه مامانم نه گذاشته نه برداشته می گه مازیار کیه؟ گفتم : نمی دونم . چه طور مگه ؟

می گه : بادوم و گردو و ... برات سوغاتی اورده گفته تو رو می شناسه برا تو اورده !!!

تو اون لحظه 30000000000تا شاخ روی سرم سبز شده بود .

گفتم : نمی شناسم  و تو ذهنم مرور کردم ببینم این اسم برام آشناست؟من تا به حال همکلاسی این اسمی هم نداشتم همکار این اسمی هم نداشتم ؟ نتیجه تفکرات عمیق همون نمی شناسم بود . نمی شناسم .

مامانم با تاکید اصرار می کرد که نه مازیار تو رو می شناسه و برات یه عالمه سوغاتی اورده و به من داده .

من هر چی تو ذهنم بالا پایین می کردم هیچی یادم نمیومد .

یه چیز دیگه هم تو ذهنم وول می خورد : عجب احمقی بوده صبح یه روز برفی بلند شده امده خونه ی ما تو این کولاک؟ وقتی وسط شهر ابری می شه خونه ی ما کولاک میاد و مه می گیره چه قدر خنگ بوده که سوغاتی های احمقانه اش رو الان که فصلش نیست برا من بیاره؟ کدوم احمقی بوده ؟

هی داشتم فکر می کردم این احمق کی بوده ؟ من رو از کجا می شناخته ؟ آدرس از کجا اورده بوده ؟ و...

مامان خانم فرمودن : صبح خواب دیدم یه پسره به اسم مازیار امده گفته که برا دخترتون سوغاتی اوردم بادوم و گردو و ... اورده یه عالمه هم اورده . خیلی هم گردوهاش گنده بود .

من با این مامانم چیکار کنم آخه ؟

به اندازه ی حل مسئله ی نسبیت فسفر سوزوندم نفهمیدم چی می خواد بگه .


صدف

اگه یه موضوع به موضوعات نوشته هام اضافه کنم ماجراهای من و صدف(ماشینم) خوبه بد نیست!!!

عرضم به حضور انورتون که امشب تولد مامانمون بود . بعدش به بابا فرمودیم بیایید برویم شیرینی بخریم اینجانب رانندگی می نمایم لذت ببرید از دست فرمون متحول شده ام .

با تردید فرمودن باوشه . بریم.

آرزوش بود من دیر یادم میومد می گفت نه خودم می رم .

ولی من منتظرم بخوایم بریم سر کوچه بگم من می برمتون !

اوایل که اومده بودیم این محله یه شیرینی فروشی خوب چندتا چهارراه پایینتر بود که پارکینگ هم برا مشتری هاش داشت .

با اینکه حدود 10تا شیرینی فروشی جدید نزدیک خونه مون باز شده هیچ کدوم کیفیت شیرینی شون اندازه اون نیست .

برا همین سر ماشین رو کج کردم رفتم اونجا .

بابام اولش می گفت یواش می ری بیا لاین کنار ، منم منتظر بودم اینو بگه بزنم دنده ی بالاتر تند برم !(ای سواستفاده چی )

بابام دلش عجیب تو هول و لا بودها !!

جای به این شلوغی تا حالا نرفته بودیم با هم . هر جا شلوغ بود می گفت بزن بغل خودم می شینم رسیدیم به جای خلوت تو برو .

ولی آخرش که رسیدیم دم خونه یه ذره دلش قرص شده بود برا اینکه زیاد بهم اعتماد نکنه همچین تند پیچیدم توی پل و لب در خونه نگه داشتم انگار هزارساله راننده ام !!!

بابام آخری می گه این حرکت آخرت منو حسابی ترسوند . یعنی با این سرعت تو پیچیدی دم در خونه نترسیدی بزنی به در همه جلو پنجره رو بیاری پایین؟

منم با اطمینان و اعتماد به نفس در حد خدا گفتم : نه . ترمز زیر پام بود کلاج رو هم داشتم امکان نداشت بخورم تو در . به چشمام  و تنظیم فاصله ام هم اطمینان داشته باشید . دیدم رسید به در ترمز کردم . کلاج هم تا زیر نقطه حرکت برده بودم حتی اگه ترمز نمی گرفتم ماشین وامیستاد !

قابلمه 15 سطل 16 قوطی 3 فنجون چای و 4تا تابه

I know little .

I love to lots

My love for you could fill ten pots fifteen buckets sixteen cans tree tea cups and four dishpans

شعر شل سیلور استاین بیده بید خیلی خوشگل بید

منم که شعر دوست دارم

خصوصا این مدلیا

حالا براتون ترجمه اش رو هم می ذارم.

یه ذره می شناسمت

یه عالمه می خوامت

اونقدر که شاید از 10 قابلمه 15 سطل 16 قوطی 3 فنجون چای و 4تا تابه سرریز کنه !!!

خیلی خوشگله خدایی اش . نه؟

نکنه دارم می میرم خبر ندارم؟

نمی دونم چرا خوشحالم ؟!

یه ذره به خاطر اینه که فکر می کنم تا یه هفته دیگه ماشین رو برمی دارم می رم می چرخم تو خیابونا !

بدون اینکه بابا بیاد .

همه تمرکزم از دست می ره وقتی یکی می گه وای به اون نخوری وای اونو تو هزار کیلومتری دیدی داره رد می شه نزنی بهش !

کلا من از همون اول دبستان معلم که میومد بالای سرم وامیستاد دستم دیگه رو کاغذ نمی چرخید . یه جورایی اینکه بابا کنارم باشه کابوسم شده . بیشتر اشتباه می کنم . با این مربی ام که می رم حتی تو ترافیک اشرفی اصفهانی تو اون شلوغی و سربالایی بهتر از وقتی هستم که تو همین خیابونای خلوت دور و بر با بابام هستم .

نمی دونم چرا خوشحالم ولی هم خوشحالم هم سر حال .

یه جورایی چون این وزنه ی سنگین دانشگاه از روی سرم برداشته شده احتمالا خیلی خوبم .

یه جورایی هم عید میاد .

یه جورایی خیلی احساس رهایی می کنم .

نکنه دارم می میرم خبر ندارم؟


قبل از طلوع - قبل از غروب

بعضی فیلمها جالب هستن .

برای هشیار کردن آدم خوبن.


حالا این دو تا فیلم هم حکایت ابربهاری و فرصت ها هستن.

چند وقت پیش یه فیلم دیدیم با جوجو . وقتی وسطاش شد فهمیدیم اول یه فیلم دیگه باید می دیدیم بعدش اینو باید می دیدیم .

اول باید " قبل از طلوع " رو می دیدیم بعدش " قبل از غروب " ؛ رو ولی ما برعکس دیدیم .

دیشب نشستیم "قبل از طلوع " رو دیدیم .

یه دختر و پسر تو قطار توریستی اروپا همدیگه رو می بینن به طرز احمقانه ای تصمیم می گیرن یه روز تا طلوع فردا رو با هم باشن .

بعد هیچ اشنایی هم نداشتن . هیچ هیچ هیچ . فقط همین جوری خوششون میاد از هم .

پسره تو وین باید پیاده می شده به پروازش برا فردا صبح برای آمریکا می رسیده دختره می خواسته بره فرانسه ، پاریس .

ولی پسره اصرار می کنه بیا پیاده شو یه روز با هم بگردیم من از تو خوشم اومده . دختره هم می گه منم خوشم اومده باشه .

یه روز با هم می چرخن .

خیلی از هم دیگه خوششون میاد ولی هیچ کدوم جسارت اینو نداشتن که حرفی بزنن که این رابطه ادامه پیدا کنه ، یا اینکه این جسارت که زندگی شون رو تو وضعیتی که هست به زندگی طرف مقابل بچسبونن . ترجیح می دن که به این همه خوش آمدن اعتنایی نکنن. هی دل خودشون رو قرص می کنن که من الان شرایطشو ندارم . هی به خودشون می گن بذار حالا بعدا من هنوز فرصت دارم برا ازدواج . بعد هم قحطی نیومده که . این نشد یکی دیگه .

دقیقا تو کل فیلم قبل از طلوع این ذهنیت تو ذهن هر دو می چرخه .

فیلم دوم قبل از غروب که ما اول دیدیم حدود 9سال بعد از این یک روز اتفاق می افته .

پسره ازدواج کرده . فقط به این دلیل که دوست دخترش که همکلاسش بوده ازش حامله شده و مرتب تاکید می کنه مادر خوبیه برا بچه ها !!

یه حس پشیمونی تو چهره هر دوتاشون هست . پشیمون از اینکه چرا این خوشایندی که بینشون بود رو به یه رابطه ی درست و یه عشق نرسوندن .

ذهنیتی که تو فیلم دوم چرخ می خوره حسرت از دست دادن ادمیه که هر چی تو این 9 سال دنبالش گشتن دیگه پیدا نکردن . این دوتا فیلم رو خیلی دوست داشتم .

توی روز اولی که با هم بودن دختره خیلی تلاش می کنه یه جورایی پسره رو به ادامه ترغیب کنه منتها نمی دونم چرا پسره طفره می ره .

مثلا یه جایی از فیلم پسره می گه : آدم اولش فکر می کنه این همون فرشته ی منه که می خواستم ولی کم کم اینقدر عیبهای طرف برملا می شه که حالش از اون بهم می خوره . برا همین آدمایی که دوستشون داریم اگه تو یه فاصله ی مناسب بمونن همیشه بهتره.

یه جای دیگه دختره می گه : ولی من اگه از یه مردی خوشم بیاد هر لحظه که بگذره حتی از عادتهاش و مسخره بازی هاش هم خوشم میاد. حتی وقتی دهنش بو می ده اول صبح . حتی وقتی از خواب بیدار شده با چشمای پف کرده نگام می کنه من خوشم میاد .

دختره هی نخ می ده پسره نخ رو پاره می کنه الحمدا... .

این پشیمونی پسره برام جالبه 9سال بعد .

جالبه که پسره میاد بغلش کنه بعد 9سال ، دختره خودشو می کشه کنار .

نمی دونم چرا این فیلم برام جالب بود.

با اینکه یه جورایی فیلم توریستی بود و یه جوری ساخته شده بود که وین رو به بهترین شکل جلوه می داد ولی داستان خوبی داشت .

کلبه تان در حال سوختن است؟

کلا ترجیح می دم که نوشته های خودم رو اینجا بذارم. ولی این متن رو دیدم خیلی خوشم اومد . بخونید.

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم

 

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

 

خدای من است

هنوز صورتم را به یاد دارم .

اولین بار که خودم را دیدم بعد از آن جریان شب حادثه بود .

کسی تا ان لحظه نگذاشته بود به آینه نزدیک شوم .

از بس بیمارستان کاشان سرم قندی نمکی که وصل کرده بودند تندتند به بدنم رفته بود که وسط راه مجبور شدیم نگه داریم .

ای کاش خودم را دیرتر دیده بودم .

وارد دستشویی بین راهی اتوبان قم - تهران که شدم همه ی آدمهایی که ایستاده بودند به سمتم برگشتند حس کردم چیزی غیرعادی هست . من به شدت آشفته بودم لباسهایم صورتم پف داشت . یعنی من فقط حس می کردم پف دارد و فکر می کردم سرخ شده .

از دستشویی که بیرون آمدم رو به روی اینه که ایستادم تا دستهایم را بشویم . یک آدمی را دیدم با صورتی دو برابر صورت من صورتش سیاه سیاه بود . انگار برای حاجی فیروز شدن صورتش را رنگ کرده باشد . ولی عجیب بود که صدایش شبیه صدای من بود . ولی صورتش ؟؟؟


خدایا یادم نرفته که از مرده زنده ساختی .


یادم نرفته . هیچ چیز یادم نرفته . 


خدایا به حرفهایی که با من می زنی ، به قرآنی که هر وقت باز می کنم پاسخم را بی کم و کاست می دهی ایمان دارم . هیچ کدام از حرفهای آدمهایت هم نمی تواند ایمانم را کم کند به حرفهایی که میانمان رد و بدل می شود.

حالا می خواهد این آدم مسخره کند بگوید : استخاره کردی خوب آمد؟ خوب بالاخره یا خوب می اید یا بد .

بعد آدمت توی چشمایم نگاه کند با حالت چشمایش بگوید "یه تصادف حسابیه . امار و احتمال که خوندی؟ یعنی تو با این تحصیلات نمی فهمی که استخاره نباید بکنی؟ "

من استخاره نمی کنم .

هیچ وقت نخواهی فهمید میان من و او چه می گذرد .

یک بار گفته بودم کم آدمی هست که بفهمد رابطه من و او چه مدلی است .

تو هم یکی مثل تمام آنها نمی فهمی .

برایم سخت است که تو هم نفهمی من چیزی که می پرسم جواب می گیرم . با همان ایه های عربی جواب می گیرم .

آن سال میان اعتراض هایمان برای دانشگاه قبول شدنمان بودی. خوب یادت هست . تو هم از معترضان بودی .

قبل اعتراض وقتی م . ا به من زنگ زد که برای اعتراض همه دانشگاه جمع می شوند  با خدایم که تو قبولش نداری مشورت کردم . استخاره نکردم .

دلهره ی عجیبی داشتم . امیدی نداشتم اعتراضمان نتیجه بدهد . این همه زحمت آخرش هیچی نباید می شد .

آن قرآنی که تو برای مشورت قبولش نداری می دانی چه گفت ؟

گفت خداوند مرده را زنده می کند . کاری که می کنی همانند احیای مرده است .

من نه تنها خودم امدم بلکه دوستهایم را هم تشویق کردم که برای اعتراض بیایند  . مرخصی ساعتی گرفتن از آن خراب شده خیلی سخت بود . مسیر هم افتضاح . 2روز پشت سر هم ، به خاطر حرف خدای من که تو قبولش نداری به سختی مرخصی گرفتم و به سختی امدم و برگشتم سر کار که مرده احیا شود که احیا شد .

حالا هم خدای من حرفی زد .

حرفی زد و تو حرفش و مرا به تمسخر گرفتی . باشد . اشکالی ندارد . خدای من است . می تواند همه کار بکند .



دردها

بعضی دردها را باید خورد .

بعضی دردها را باید گفت .

بعضی دردها را باید نگفت .

بعضی دردها را باید مُرد.

با درد تو مُردم . ولی تو نفهمیدی . مُردم چون نفهمیدی . اگر فهمیده بودی نمی مُردم . 



پ.ن: بدون شرح است . توضیح ندارد .

مینیممم

یه دونه تحقیق رو دستم باد کرده هنوز تمومش نکردم . یه دونه هم برنامه نویسی با متلب دارم اونم نتمومیده .

ولی من انرژی ام تموم شده ظاهرا برا این ترم . و برا این فوق .

کار زیادی ازم نمی برن . اگه بشینم جدی کار کنم تحقیق نهایتا 8ساعت وقت می بره . اون یکی هم یه نموره بیشتر .

تا 1اسفند هم وقت دارم .

مربی اسکواشم همیشه می گفت بدن آدم مثه یه نمودار سینوسی می مونه .از یه مینیمم شروع می شه میاد به یه ماکزیمم انرژی می رسه و بعد دوباره نزول می کنه به یه مینیمم.

حالا تنها کاری که دوست دارم بکنم رانندگی ، کتاب خوندن و خوابیدن و ول چرخیدن در خانه مان است . مینیممم بسیار .

نیم کلاج

صبحی رفتم با مربی ام که دو سال پیش رانندگی ازش یاد گرفته بودم یه دو ساعت چرخیدیم .

اول بسم ا... یه دور زدم یه کوچه کوچولو رو چون علاقه زیادی به دور یه فرمون دارم دور یه فرمون زدم تمیز و خوشگل بعدش سربالایی بود گفت ترمز کن حالا حرکت کن . 

بعدش گفت به این خوبی نیم کلاج می کنی راه میفتی . برو بقیه اش رو هم ببینم در چه وضعی هستی ولی به نظرم خوبی .

منم ذوق . شوق . خوش گذشت .

اعتماد به نفسم بیاد دستم دیگه ماشین تو پارکینگ نمی مونه اصن .

با اجازه تون ترافیک دم صبح همت رو هم یه صفایی باهاش کردیم . پا همه اش رو کلاج و دنده یک ، خلاص .

روانشناسی چهره موقع رانندگی

یه ماشین همین جوری دلمونو زدیم به دریا بدون هیچ پولی رفتیم خریدیم که بعد فارغ التحصیلی بریم بگردیم یه ذره یه مسافرت های کوچولوی 5شنبه جمعه ای بریم دور و بر تهران یه ذره حال و هوامون عوض بشه بتونیم 4تا کار جدی و نفسگیر که مدتیه عقب مونده رو با روحیه ی خوب شروع کنیم .

به همین منظور چون گواهی نامه که گرفتیم دیگه پامون به کلاج و ترمز نرسید جز دو سه بار ناقابل اونم تو اتوبان که یه بارش پلیس گرفتمون( قبلا شرح ما وقع به عرض رسید) برا همین الان نمی تونم یهویی ماشین بردارم برم وسط ترافیک .

دیروز با بابام رفتیم یه دوری بزنیم بعد هی می گفته یواش برو . یه جا تو سرازیری بودیم گفتن که خوب اینجا تند برو به کیلومتر نگاه کردم دیدم 40 تا داریم می ریم گفتم الان 40تا تنده به نظرتون ؟

حول و حوش ساعت 11.33 دیگه کلافه شدم اینقدر یواش رفتم و هی بابا گفت دنده عقب برو و بزن بغل و از این حرفا گفتم من خسته شدم می خوام تند برم بریم خونه سرم داره گیج می ره از بس رفتم دنده یک و خلاص کردم زدم بغل و ... . 

بابام گفت باشه . تند برو . از تو ایرانشهر تندش کردم(تند اینجا البته 40تا نبودا !!! تندهای خودم بودم یه ذره جیگرم حال بیاد بیچاره شدم از بس یواش رفتم بوخودا ) !!! رسیدم به چهارراه یه پراید از اون ته داشت میومد پیچیدم از جلوش رد شدم و رفتم بابام گفتن که نکن این کارا رو آخه اگه این بهت می رسید بهت می خورد چی؟

گفتم نه نمی خورد .

اول که با سرعتی که من داشتم حساب کردم تندتر از اون به تقاطع می رسم اون خیلی یواش میومد و الان نگاه کنید تازه رسیده به تقاطع . بعدشم در یه حالت ممکن بود لج کنه و تندش کنه و به من بخوره که نگاه به راننده اش کردم دیدم تو حالتهای افسردگی و ایناست مثه اینکه با دوست دخترش قهر کرده باشه اونجوریه تهاجمی نیست که تندش کنه برا همین من می تونم رد بشم . 

بابام غش کرده از خنده می گه حالا موقع رانندگی لطف کن روانشناسی چهره و صدا رو بذار کنار لطفا .

پازل

صدها ثانیه اگر بگذرد

سالها اگر بگذرد اگر زمان آن فرانرسیده باشد آسمان را به زمین ببری زمین را به آسمان اتفاقی نمی افتد.

عقربه ها باید بچرخند . ثانیه ها بگذرد ، دقیقه ها ، ساعت ها ، روزها ، ماه ها و سالها و قرنها .

همه چیز باید در زمان خودش اتفاق بیفتد.

وقتی همه چیز کامل شد .

وقتی ماه قرص تمام شد.

وقتی به وسط اسمان رسید و نورش به همه جا رسید .

آن وقت که همه ی مهره های پازل کنار هم گذاشته شد و تصویر کامل شد .

آن وقت آمدنی که باید اتفاق می افتد .

آمدن بعضی ها هم آمدن است.

داستان دارد .

همه چیز باید درست باشد . دقیق کنار هم قرار بگیرد تا بیایند .

ولی با همه ی این حرفها آمدنش زمان ندارد .

تعیین شدنی نیست .

هیچ کس نمی داند کدام پازل باید کنارهم قرار بگیرد تا بیایند .

نه قطعه های پازل مشخص است نه تصویر نهایی هیچ کدام مشخص نیست .

آدمها به دنیا امده اند و با قوانین خدا زندگی می کنند خدا هم ارام و موقر نشسته نگاه می کند و هیچ دخالتی نمی کند که ادمها را تکانی بدهد که هِی فلانی مسیر آن طرفی است اشتباه نکنی .

خدا قوانینش مشخص است و آدمها هر جا از قوانینش تخطی کنند مطابق خطایشان بازتاب اعمالشان را می گیرند .

درست مثل اینکه تو می دانی دستت را بالای بخار کتری که بگیری می سوزی . قوانین خدا هم همین است . این کار را که بکنی بازتابش همین یک حالت است و لاغیر .

درست مثل آنکه گفت : هر ملتی خودش سرنوشتش را تغییر می دهد .

یا اینکه گفت : هر کس ظلم کند ...

پس آدمها زندگی شان را می کنند با انتخابهایشان و خدا نمی آید دست او را بگیرد از روی بخار کتری بردارد نجاتش دهد .

میان این انتخابها آدمهایی باید باشند که با او همراه شوند .

و جز خدایی که عالم به همه ی دانشهاست هیچ کس نمی داند چه زمانی پازل تکمیل می شود و می آیند .

هیچ کس.


پ.ن: بدون هیچ گونه بازنویسی و حتی دوباره خواندن نوشته ام ثبت کردم . ببخشید.

تست روانشناسی

می دونید که من تست روانشناسی دوست می دارم . یه تست جدید دادم .

نتیجه اش: 43 :دیگران به شما به چشم آدمی شاداب، سرزنده، جذاب، شوخ، عملگرا و همیشه جالب نگاه می‌کنند. کسی که همیشه در مرکز توجه قرار دارد امّا در عین حال متعادل و مبادی آداب است. شما همچنین به چشم دیگران فردی مهربان، با ملاحظه و با درک بالا به نظر می‌آیید. کسی که همیشه به آن‌ها دلداری می‌دهد و آن‌ها را کمک می‌کند.

خاک بر سر این سیستم

تعریف مدیریت اینه : انجام کار با و به وسیله دیگران

ساده ترین تعریفی که همه جا از مدیریت ارائه می شه .

که شامل سازماندهی ، برنامه ریزی ، کنترل ، نظارت و ... می شه .

یه مدیر حداقل باید توانایی این را داشته باشه که یه طوری با پرسنلش برخورد کنه و تقسیم وظیفه کنه که بینشون دعوا نیفته و کار به درستی انجام بشه .

اینو داشته باشین .

مدیرها اوایل کارشون سعی می کنن خوب کار کنن و توجه بالادستی هاشون رو جلب کنن بعد یه مدت که همه بهشون اعتماد می کنن و خوب سوار خر مراد می شن یادشون می ره کی تو سوار شدنشون کمک کننده بوده . یادشون می ره با راهنمایی و مایه گذاشتن کی به اینجا رسیدن .

امان از مدیرهایی که قدر پرسنلی زیر دستشون رو نمی دونن .

مدیرها دنیا بهشون رو میاره . انواع و اقسام رشوه که هست . انواع پرسنل هم که هست برا سواستفاده های مختلف .


دعوای اتاق ما خلاصه اش همون بالایی ها بود .

مدیری که توانایی برقراری نظم بین کارمنداش رو نداره . به خاطر سرویسی که از یه کارمندش می گیره داره شدیدا به اون کارمند بها می ده و باج می ده . نتیجه اش این می شه که اون کارمند حس می کنه توانایی این رو داره که با توجه به توجهی که بهش شده حال همه ی کارمندای دیگه رو بگیره .

و این می شه که میاد رودر روی معاون اداره وایمیسه و چرت می گه . و صداشو بلند می کنه .

جالبه یه خانم به یه اقا سرویس بده بعد از بیت المال بهش پاداش چند میلیونی تقدیم کنن بابت ارائه خدمات ارزنده !

خاک بر سر این سیستم.

دعوا

یه دعوایی شد امروز تو اتاق ما شرح ماوقع رو می نویسم

نذر کرده

یه چند وقته چرت و پرت نگفتیم راجع به پسرای مردم حوصله مون سر رفته .

همیشه می گن یه سوزن به خودت بزن یه جوال دوز به مردم !

من اگه جواب رد بدم زنگ می زنن می پرسن چرا آخه ؟

پسر خوبیه ها !

حالا ملاکهای خوبی که ذکر می کنن چیه؟

باباش رئیس قطارهای ... یه کارخونه ... داره خیلی پولدارن ها ! خیلی خیلی زیاد !

چرا گفتی نه ؟

محض رضای خدا گفتم نه . خوشم نمیاد که گفتم نه . مگه همه چی پوله ؟ من با کارخونه ی باباش چیکار دارم؟ یعنی می گید منتظر بمونم باباش سرشو بذاره زمین بمیره بهم ارث برسه ؟ واااا چه حرفا !

پسره خودش هیچی نیست من نه از تحصیلاتش خوشم میاد نه از شغلش نه از اعتقاداتش نه از مواضع سیاصـــ.ی اش برم بگم بله بعدش خودمو با پول و پله ی باباش سرگرم کنم یه وقت چشمم به جمال آقا روشن نشه ؟


پول رو می رن برا کسی مطرح می کنن که پول ندیده باشه . نه بابام ندار بوده که له له پول بزنم نه خودم حقوقم کم بوده که حسرت پول داشته باشم.

مگه آدم خریدنیه ؟

مگه قیمت من اندازه یه کارخونه ی درپیت بابای توئه آخه ؟

نمی خوامت .

حالا مگه تو مغزشون می ره؟ می گه حالا اگه نظر دخترتون عوض شد زنگ بزنید .

عمرا اگه نظرشم عوض بشه زنگ بزن نیست این دختر مغرور.


پ.ن :

حالا فک نکنین مکالمه بالا انجام شده . جوابهایی که من دادم به مامانم و خواهرم گفتم . مامانم تو جواب گفته دخترم خوشش نیومد . 

به مامانم گفتم می گفتی دخترم نذر کرده با یه آدم غیرپولدار ازدواج کنه عقلش پاره سنگ داره .


:))


آدم منتظر

شبی می آید که همه ی پرنده ها به خانه شان می رسند . 

همه ی پدرها دست پر به خانه می روند .

همه ی مریض ها درمان می شوند .

همه ی دکترها شب راحت می خوابند .

آرامشی در شهر ها پدید می آید که باور کردنی نیست .

زخم ها التیام می یابد .

گوش شنوایی برای همه خواهد بود .

مهربانی خواهد بود که همه ی یتیمان شهر دل به او خوش دارند.

آن روز که تو بیایی .

آن روز را انتظار کشیده ام . انتظار خواهم کشید تا بیایی .

آدم منتظر همیشه تا صدا می آید به سمت صدا برمی گردد ببیند آنکه منتظرش بود آمد؟؟

بغض

عجیب دلتنگم

بغض دارم

اشک دارم


عاشقشم

صداش می کنم جیگر بیا .

بدو بدو میاد.

عاشقشم .

یه دونه شکلات از تو کیفم در میارم نشونش می دم . می قاپه از دستم .

اینقدر این شکلاتها رو دوست داره که اون دفه می گفت باید هر روز برام بیاری !

گفتم نه خیر بایدی وجود نداره . هر وقت اوردم بهت می دم .

کیفم شده کیف مامان بزرگا !

توش پر شکلاته !

مامانم یه بار اومد پیش معاونمون گفت مواظب بچه باشید ! یه چیزی بخوره ! یعنی از اون زمان معاون محترم هر چی می خوره دو برابر تو حلق من می کنه که بخور ! تو که چاق نیستی نگران اضافه وزنی ! بخور !

منم نامردی نمی کنم هر چی شکلات بهم می ده برا جیگر میارم !

قرار باشه این همه شکلات بخورم که مرض قند می گیرم خوب .

مقاله مون

تو اولین همایش بانکداری الکترونیک و نظام های پرداخت مقاله مون رو قبول کردن .

با سلام

احتراما ضمن تشکر به اطلاع می رساند که مقاله مشترک سرکار و خانم .... با عنوان " ... " توسط کمیته علمی همایش بین المللی بانکداری الکترونیک و نظام های پرداخت مورد بررسی قرار گرفت و ارائه مقاله به شکل پوستر مورد پذیرش واقع شد .

با لپ باد کرده الان بسی مشعوفیم و خوشیم .

به دوست مون هم که گفتیم اعتماد به نفسش اومد سر جاش کلی ذوق کرد .

تا قبل این می گفت نفرست ضایع می شیم . گفتم مثلا کی ما رو می شناسه که ضایع بشیم ؟ من مطمئنم قبول می کنن چون خیلی جامع و خوبه و ... . خیلی هم انرژی گذاشتم چکیده و نتیجه گیری و یه قسمتهایی اش رو بازنویسی کردم که بهتر بشه . خلاصه اینکه خوشحالم با لپ بادکرده !!!


پ.ن :::یه لینک بدون شرح . بخوانید لطفا.