چه حیونی رو چرا دوست داری؟!

بازی وبلاگی اختراعی پرنده ی گولو رو انجام بدم!

"چه حیونی رو چرا دوست داری؟!"

عارضم به خدمتتون که اینجانب بایستی دامپزشک می شدم و میرفتم تو باغ وحش استخدام می شدم یا می رفتم تو جنگلهای آمازون یا جنگلهای حفاظت شده! برای اینکه هر حیونی می بینم کلی جیغ می زنم و ذوق می کنم و قربون حیونها میرم!

چند تاشو محض نمونه میگم.

فیل: بزرگی اش باعث کم شدن سرعت حرکتش شده و خیلی بامزه است! خصوصا بچه اش که حدود دو سال هم تو شکم مامانش می مونه! واااااااااااااااااااااای هیچی اندازه ی یه فیل کوچول منو به وجد نمیاره.


نهنگ قاتل: اگه یه روزی برم یه دونه از این پارکهای آبی میرم پیش یه نهنگ قاتل و می پرم روش! بعدش هی ماچش می کنم تا وقتی که لیز بخورم منو بندازه تو آب. عاشقشم. فوق العاده است.


دلفین: وااااااااااااااااااای. اصن نمیشه گفت چه قدر دوستش دارم. عالیه عالی.


موش کور: اصن موجود به این قشنگی و جالبی دیدید تو عمرتون؟ اینقدر خوشگله با اون دماغ بامزه اش.


ماهی اسکار: با اینکه گوشتخواره ولی خیلی مظلومه. با اون چشمای مهربونش وقتی نگاهت می کنه. آخ داغ دلم تازه شد. یه اسکار داشتم اسمش اُسی بود. اولش که کوچولو بود نارنجی بود گفتم این اُسی منه. هر روز می رفتم بغل آکواریوم قربونش می رفتم. اگه منو اطراف آکاواریوم می دید بدو بدو میومد بالای و شروع می کرد روی آب دم تکون دادن. آخی دلم براش یه ذره شده. عاشقش بودم. دخترکم. عزیزکم. ای وای.


دیگه بسه.

:)

1.9

بعضیا طوری با آدم رفتار می کنن که از مردم اون شهر و اون خطه بیزار و متنفر میشی. 

با اینکه می دونی همه جا خوب و بد داره.


پ.ن: مربوط به آدم نمایی که بهمن ماه دیدم.

:(

مریضهای تصادفی رو دولت باید هزینه شون رو بده.

اغلب این مریضها رایگان درمان میشن و تا سه ماه هیچ هزینه ای در بیمارستان ازشون دریافت نمیشه.

بعضی وقتا این مریضها داروها و یا پلاتینی لازم دارن که شرکت طرف قرارداد بیمارستان نمی تونه موقع عمل برای مریض وسیله رو تهیه کنه و مریض خودش می خره.

بعد یه مدت ما برای مریض چک می کشیم.

دو سه ماه پیش یه خانمی داشتیم تصادف کرده بود. فوت کرد. 

امروز همکارم زنگ زده به شوهرش که بیاد وجه فاکتور خانمش رو بگیره، گفتن پیرمرده هم فوت کرده!

گفتم مگه پیرمرده چیزیش بود؟

گفت نه. سالم بود بنده خدا. خیلی هم سر حال بود.

گفتم مرد هم مردهای قدیم! دق مرگ شد. نتونست دوری زنش رو تحمل کنه.


جوجو

جوجو دیشب از درد ناله می کرد.

5 ساعت تو ماشین نشستن خیلی اذیتش کرده بود.

تا صبح پلک روی هم نذاشتم. تا خود خود صبح منتظر شنیدن صدای زنگ موبایلم بودم که بگه بلند شو برو سر کار.

خدایا آدم دردشو به کی بگه؟

چه قدر بشینم ببینم این بچه درد می کشه؟ 

دارم از پا میفتم. 

خنده هاش رو می خوام ببینم. 

اسکواش بازی کردنش

مرغ ترش


اهالی خانه رفته بودند مسافرت.

برای ناهار مرغ بیرون گذاشته بودم. سه تکه بود. یکی اش برای من و علی بس بود. توی پیاز و آب نارنج و فلفل و پودر کاکائو و نمک خوابانده بودم.

یکی اش را سرخ کردم. دوتاش را گذاشتم توی یخچال.

قرمه سبزی هم داشتیم.

مرغها را سرخ کردم و گذاشتم توی همان پیاز و آب نارنج حسابی پخت.

مزه اش عالی شده بود. خیلی عالی شده بود.

جای شما خالی.

هویج هم گرد گرد کرده بودم و جدا پخته بودم. همچین بغل مرغها ترش شده بود انگار نه انگار هویج است.

26

تب داشتم.

هذیان می گفتم.

همه چیز را درهم می دیدم.

خواب شاههای هخامنشی را می دیدم که دستور جنگ داده اند.

خواب کنیزکانی که اسیر شده اند و ضجه می زنند.

خواب مرگ و خون و آتش و شمشیر و آوارگی و گریه و بدبختی.

تبم بالای 40 بود.

درجه را توی دهانم گذاشتی و گفتی وای خیلی بالاست.

میان چشمهای تبدارم یک لحظه "تو" را دیدم. وقتی چشمهام را می بستم صحنه ی جنگ و خونریزی و آوارگی ظاهر می شد و وقتی بازشان می کردم "تو" بودی.

یک آن حس کردم به پرواز در آمده ام. چشمهام را باز کردم. بغلم کرده بودی.

گفتی:"در توالت فرنگی را می بندم. روی توالت بنشین پاشویه ات دهم."

تکیه دادم به پشتی توالت فرنگی. آب را ولرم کردی و از زانو به پایین را چند بار شستی. فایده ای نداشت. وقتی شیر آب را می بستی خیلی زود پاهام خشک می شد.

دستهام را شستی. صورتم را شستی.

تب همان بود که بود.

مانتو و روسری بهم پوشاندی و بغلم کردی روی صندلی عقب ماشین خواباندی.

وقتی چشمهام را باز کردم سرت را روی تخت بغلم گذاشتی بودی و خوابت برده بود. سرم تمام شده بود. پرستار سرم دوم را جایگزین کرد.

گفت:"خیلی دوستت دارد. حواست بهش باشد. وقتی تبت پایین آمد خوابش برد."

خ مثل خدایی که خیلی ها قبولش ندارند.

خدایی و خودت خوب همه چیز را می دانی.

خودت خوب همه ی چیز را می دانی.

می دانی که چه گذشته بر من.

می دانی بر همه ی ما چه گذشته.

باقی مطلبم را پاک کردم.

خودت همه چیز را خیلی خوب و دقیق می دانی.

...

از این دست مردهای کمیاب و دوست داشتنی.

متن زیر قسمتی از پستی است از وبلاگ آقای کیوسک.

این لینک.

خوب نوشته. واقعی نوشته. عالی نوشته. از مردی نوشته که میشه بهش تکیه کرد.


((برای اینکه مطمئن شوید به شما علاقه مند است یا خیز لازم نیست حساب کنید چه قدر از پس اندازهایش را به شما اختصاص می دهد به جایش ببنید چه قدر با شما مهربان است.چه قدر حواسش به شماست.چه قدر روی مشکلات شما وقت می گذارد.چه قدر روی حساسیت های شما مکث می کند و بهتان توجه می کند.مردی که در تمام مدت از شما سوال چیپ"تا حالا با کسی دوست بودی" را نپرسد و به جای آن به تمام عشقی که امروز شما به پایش می ریزد فکر می کند ارزش این وقت گذاشتن ها را دارد.مردی که تا شما به او اجازه ندهید حتی دستتان را هم لمس نخواهد کرد.مردی که بودن شما را از نبودنتان می فهمد و با تمام غرورش،با تمام مردانگی و قدرتش یک موقع هایی بین صحبت هایش مکث می کند،نگاهت می کند و می گوید"ممنونم که هستی.ممنونم که مهربونی.برای بودنت متشکرم"..مردی که یادش نمی رود موقعیت شما را و هربار مجبورنیستید شرایط خاصتان را برایش یادآور شوید و قانعش کنید.مردی که با پول توجیبی کم ماهیانه شما هم می سازد.مردی که وقتی sms اشتباهی به او زدید زود دنبال مچ گرفتن نباشد و آرام کنارتان می ایستد و به شما فرصت توضیح دادن سوتفاهم پیشامده را می دهد.این مرد مردی است که لیاقت دلسوزی و محبت شما را دارد.مردی که با تمام خستگی اش به شما لبخند می زند و حتی وقتی خیلی خسته از سرکار می آید دم درب ورودی می ایستد که روی مردانگی اش قیام کنید و عشقتان را به او بسپارید و اصطحکاک صورتتان با گونه هایش را بیشتر از زبری موکت با پاهایش را حس می کند از بس حس هایتان را خوب می گیرد.))

امروز

امروز با علی رفتیم بیرون دو ساعتی با ماشین چرخ زدیم.

تو یه خیابون تنگ دور یه فرمون زدم.

گفتم لذت بردی دست فرمون رو؟ کیف کردی دور زدنمو؟

گفت عالی بود عالی.

گفتم برا گواهینامه یه خیابون از این عریضتر سر راهمون بود سرپایینی.

افسر گفت همینجا پارک دوبل کن. پارک کردم. گفت خوبه. حالا دور دو فرمون بزن.

گفتم اینجا دور یه فرمونم میشه زد.

گفت تو دو فرمون بزن.

دور دو فرمون زدم. بعد منو برد تو یه کوچه ی فسقلی که عرضش اندازه ی سه تا ماشین بود. دو طرف کوچه ماشین پارک بود. وسط دو تا پراید گفت همینجا دور دو فرمون بزن!!!

تصمیم جدی گرفته بود حالمو بگیره بابت دور دو فرمون و ادعام!

خیلی خونسرد دور دو فرمون زدم. با یه حرکت. هزار بار عقب جلو نکردم مثه بعضیا.

گوشه ی شمت راست ماشین که از پراید پارک شده رد شد، افسر پرونده ام رو گرفت دستش. نوشت قبول!!!

گفت پیاده شو. نفر بعد بیاد بشینه.

وقتی اینو گفت سه تا دختری که عقب نشسته بودن گفتن عالی دور زدی عالی. خوش به حالت.


سلیمانِ من


چند وقت پیش با دوست عزیز حرف می زدم. حرفمان تمام شد. دوستم رفت و بعد از چند دقیقه برایم پیام داد:

" الان به نیت تو قرآن باز کردم. برای هر سه تا خواستگار عیدت. آیه ی عذاب آمد. و بعد گفتم عاقبت دل آرام چه می شود. آیه ی ورود ملکه ی سبا به قصر سلیمان آمد."

دوستم گفت:" منتظر سلیمان باش. این سلیمان است که قدر ملکه ی سبا را می داند. هر کسی آمد و از کوچه گذر کرد و تو را دید و پسندید و پا پیش گذاشت لیاقتت را ندارد."

گفتم:" اوهوم."

لک لک

دلم گرفته


درست مثل لک لکی


که بال‌هایش را برای کوچ امتحان می‌کند

                                                                      گروس عبدالملکیان

25

وقتی آمدی خوابیده بودم. خواب نبودم. حس و حال نداشتم سلامت کنم. حس و حال تکان خوردن هم نداشتم.

لباست را عوض کردی. بوی تنت توی اتاق پیچید. ولی باز هم هر کاری کردم نشد از زیر پتوی گرم و نرم بیرون بیایم.

آمدی سمت تخت و از روی پتو کتفم را بوسیدی.

صدای آب کردن کتری و روشن کردن اجاق گاز و روشن شدن تی وی و تخمه شکستنت و... را می شنیدم.

چند دقیقه به خواب عمیق رفتم و وقتی بیدار شدم خستگی ام در رفته بود.

پاورچین سمت در اتاق آمدم و نگاهت کردم. روی مبل، پشت به در اتاق خواب نشسته بودی.

سراغ کمد رفتم.

یک دست تاپ و دامن سفید با گلهای بنفش بیرون آوردم و پوشیدم. بعد خیلی آرام سمتت آمدم و از بغل مبل یک بوسه روی گونه ی راستت چسباندم.

جای لبهام روی صورتت زرشکی شد. لبخندت زیباترین لبخند دنیا بود.

گفتم: امروز می خواهم تمام صورتت را زرشکی کنم.

بعد شروع کردم به بوسیدنت.


روزی تمام صورتت جای لبهای من خواهد بود.

24

سلیمون جان بین خودمون باشه ها یه روز بهت میگم:" خیلی خری!"

بعدش تو ناراحت میشی. بهت برمی خوره من هرهر بهت می خندم بعدش ماچت می کنم.

23

"تو" هیچ وقت چشمهای خودت را ندیده ای وقتی به من نگاه می کنی.

قشنگترین چشمهای عالم به من زل می زنند و تو خودت از دیدنشان بهره ای نبرده ای.

روز موعود چشمهات تو را رسوا خواهد کرد نه کلماتی که بر زبان می آوری. 

خدانوشت

یه پر قناری طلایی گرفتی دستت و زدی اش توی آب طلا و روی یه برگه ی طلایی داری می نویسی که: سلیمون رفت دست ملکه ی سبا رو گرفت و آورد توی کاخش.

بعد نوشتی که...

چه قدر خوب می نویسی جانم.

همه اش رو رنگی بنویس. طلایی بنویس. خوشرنگ و درخشان بنویس.


بردار یه سنگ بنداز تو یه برکه، ببین چی می‌شه.

بردار یه سنگ بنداز تو یه برکه، ببین چی می‌شه. می‌تونی موج‌هایی رو که راه می‌افته بشمری؟ می‌تونی جلوشونو بگیری؟ بگی دیگه بسه؟
بردار سرتو بکن تو یه چاه، وسط بروبیابون. یه هو بکش. یه چیزی بگو. چند تا صدا برمی‌گرده؟
برو یه دست بزن به درختی که تنها وایساده. ببین شاخه‌هاش چه تکونی می‌خورن. ببین چه‌قدر برگ می‌ریزه. ببین چند تا پرنده از لای برگ‌ها پر می‌زنن بیرون.
بعد راهتو می‌کشی می‌ری؟ گور پدر اون چاه و درخت و اون برکه؟ گور پدر برگ‌های ریخته و موج‌هایی که سر به ساحل می‌کوبن و هوهویی که چاه راه انداخته؟
تازه اون چاهه، درخته، برکه‌س.
فکر نکردی یه آدم چی؟
بیای و یه سنگ بندازی توی تنهاییش، سرتو بذاری دم گوشش و زمزمه کنی، یه دست بکشی به تن تنهاش؟

داستان «یک‌بار دیگر» از مجموعه داستان «این برف کی آمده...»؛ محمود حسینی‌زاد؛ نشر چشمه

22

میزها را گذاشتی وسط خانه و از خستگی روی مبلهای راحتی بنفشمان افتادی.

طوری روی مبل دو نفره لم دادی که به نظر می امد حداقل بیست دقیقه ی دیگر به همان شکل می مانی. حتی ممکن بود خوابت ببرد.

چشمهات را بسته بودی.

توی آشپزخانه ایستاده بودم و نگاه می کردم ببینم چه می کنی.

نفسهات منظم که شد رفتم یک پارچ شربت بیدمشک درست کردم و چند تا یخ داخلش انداختم.

مشغول ظرف شستن شدم.

پیش خودم گفتم تا شربت خنک شود او هم یک چرت می خوابد.

بشقاب آخری را که توی جاظرفی گذاشتم، دستهات را دور کمرم حلقه کردی. سرم را برگرداندم که بگویم چه زود بیدار شدی، گردنم را بوسیدی. 

توی دستهات چرخیدم. "تو" را به خودم چسباندم.

برایِ زیستن دو قلب لازم است

برایِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنارِ خود حس کنم.



دریاهای چشمِ تو خشکیدنی‌ست
من چشمه‌یی زاینده می‌خواهم.

پستان‌های ات ستاره‌های کوچک است
آن سوی ستاره من انسانی می‌خواهم:

انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم،
انسانی که به دست‌های من نگاه کند
انسانی که به دست‌های اش نگاه کنم،
انسانی در کنارِ من
تا به دست‌های انسان‌ها نگاه کنیم،
انسانی در کنارم، آینه‌یی در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم…



خدایان نجات ام نمی‌دادند
پیوندِ تُردِ تو نیز
نجات ام نداد

نه پیوندِ تُردِ تو
نه چشم‌ها و نه پستان‌هایت
نه دست‌هایت

کنارِ من قلب ات آینه‌یی نبود
کنارِ من قلب ات بشری نبود…

احمد شاملو

21

توی چشمهات چیزی بود که مرا به خودش جذب می کرد.


!

پارسال این موقع اتاق عمل بودم.


تو

سابقه ي آشنايي آدم ها اصلا مهم نيست . آنكه بيشتر مهم است نزديكي روحي است.....


اسفار کاتبان/ابوتراب خسروی

دوست داشتن های بی دلیل

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل
خوب است 
مثل همین باران بی سوال
که هی می بارد ... 

سید علی صالحی

این روزها

لباس قلاب بافی ام تموم شد.

خیلی وقت بود منتظر بودم حریر زیرش رو مامان بدوزه بهش.

الان دارم روی یه رومیزی چهل تیکه کار می کنم. چیز قشنگی میشه.

(اون لباس قلاب بافی رو برا "تو" بافتم.)

تو

رازداری تو زندگی خیلی مهمه.

تودار بودن.

نگفتن مسائل خصوصی زندگی به دیگران.

اینا تو درجه ی اول اهمیته برا یه زندگی خوب و آروم.

مزخرفترین مسئله تو یه زندگی می تونه این باشه : مرتب موقع حرف زدن نگران این باشی که حرفهات و حرکاتت ضبط می شود و برای همه ی فامیل پخش می شود.

وقتی به خصوصی ترین مسائل فکر می کنی عمق فاجعه پیدا می شود.

آدمی که عادت کرده هر روز همه ی زندگی اش را برای کسی شرح دهد می تواند شریک خوبی برای زندگی ات باشد؟

نــــــــــــــــــــــــــــه.

سیب

سیب می‌خواهد دلش 
اما نمی‌داند
کرم دارد روزگار ما.

    سید علی میر افضلی

squash

اسکواش همیشه بهترین بوده و هست.

ولی راستش این مدتی که تازه شروع کرده ام (از مهر تا کنون) به لذتی که قبلا برایم داشت نرسیده بودم. 

امروز به سمیه گفتم به جای گیم زدن بیا درایو چرحشی بزنیم. تکنیکی تر می شویم و دستمان قوی تر می شود.

گفت اکی.

درایو چرخشی زدیم.

آی لذت داشت برامان. آی لذت داشت. راستش با اینکه تمرین سرعتی استقامتی است به نفس نفس نیفتادیم. ولی شُرشُر عرق می ریختیم. 

عالی بود. عالی.

درایو چرخشی:

دو بازیکن در یک نیمه ی زمین می ایستند. یکی در روی خط تی و یکی پشت سرویس باکس.

نفر جلویی درایو می زند. نفر عقبتر جواب درایو را با درایو می دهد.

اگر همه ی توپها به انتهای زمین برسد و به شیشه برخورد کند، بازیکنی که عقب ایستاده به جلو می رود و نفر جلویی عقب می آید و در یک دایره جا عوض می کنند.

ولی اگر توپ را کوتاه بزنند جا عوض نمی کنند تا نفر جلویی ضربه ی بلند وقوی بزند و نفر عقب جواب دهد.


خلاصه اینکه هر چی شور و هیجان و تخلیه انرژی تو اسکواش شدیدتر باشه لذتش به صورت تصاعدی بیشتر میشه. 

بعد حدود نیم ساعت انجام این تمرین سر تا پا خیس از زمین خارج شدیم و هر دومون معتقد بودیم تمرین فوق العاده ای بود. و خیلی لذت برده بودیم.

به قول سمیه : بعد از مدتها یه اسکواش واقعی بازی کردیم. 

پ.ن:

این تمرین یه اشکال داره. احتمالا باعث کاهش سریع وزن میشه. 

هوی طوری

به قول دوستی پسرهای امروزی تکلیفشان با خودشان معلوم نیست.

زنی می خواهند با حیا. 

ولی مایلند همین زن با دکولته ی بدن نما وسط جمع مهمانها برقصد و خودنمایی کند.

جمع نقیضین؟

این دوتا با هم جمع می شود؟

معلوم نیست آمده اند عروسک بخرند که به همه نشانش دهند یا شریک زندگی می خواهند. 

آموکسی سیلین

یه ارباب رجوع داشتیم قبل عید صبح و طهر و شب زنگ می زد. 

به قدری زنگ زده بود که اگه بدون نگاه کردن به شماره اش گوشی رو برمی داشتم هنوز "سین" سلام رو نگفته می گفتم آقای فلان کار شما هنوز به من ارجاع نشده!

دقیقا 14 فروردین زنگ زد. 

بررسی کردم دیدم هنوز به ما ارجاع نشده.

اضافه کردم شما به جای اینکه مثه قرص آموکسی سیلین هر 8 ساعت یه بار به فلان بخش زنگ زده بودی تا الان نتیجه  گرفته بودی! وقتی هنوز نفر قبلی کار زیر دستش مونده چه طور انتظار داری من بتونم کاری براتون انجام بدم؟؟؟

پ.ن: لازمه بگم که همکارم نیم ساعت پخش زمین شده بود و به آموکسی سیلین گفتن من می خندید؟

سلیمان

چهل روز

دوتا چهل روز.

هر دوتا چله نشینی به فاصله ی یک هفته آخر اردیبهشت تمام می شود.

خدایا حواست به این جا باشد.

می دانم حواست هست.

دستت را گذاشتی روی قلبم ساکت شده نشسته یک گوشه برای خودش نقاشی می کشد.

خانه اش را می کشد. زندگی اش را می کشد. آینده اش را می کشد. خودت بهش گفتی نقاشی همه ی آنچه را که دوست دارد بکشد.

حواست به ملکه ی سبا باشد.

منتظر سلیمان است. 

سلیمانت کجای این عالم دوار مانده؟

دلت

به قول شازده کوچولو:" بالاخره یه روز دلت اهلی یکی میشه!"