بزنم تو بافت؟

دو هفته پیش یه کیف بافتم .

کیف دستی برا خودم .

4 تا کیف موبایل هم بافتم . دوتا از کیف موبایلها رو به همکارام دادم دست از سر کچلم بردارن . یکی شون بنده خدا اینقدر ذوق کرد الانم رفتارش خیلی باهام مهربون شده . قبلشم مهربون بودا منتها الان رفتارش مادرانه شده . ولی اون یکی همچنان اذیت می کنه .

بگذریم .

دو هفته ای هم هست دارم یه کت کوتاه برا خودم می بافم .

ماهی و آدم برفی و اینا هم بافتم . کلا برم استعفا بدم نه؟ 

بزنم تو بافت ؟


همکارام

کسی خونه نبود من رو ببره سر کار نرفتم نذاشتن ساعت بشه هشت و یه دقیقه زنگ زدن چرا نیومدی ؟

لابد مرده ام دیگه .

تا نمیرم دست از سرم برنمی دارید؟

کلافه ام کردن . همه ی دردهام ، همه ی کتف درد و کمر درد و دست دردم از همین رفتن امدن سر کاره . لعنت به همه شون .

می گم من چه جوری بیام؟

بابام نیست داداشم نیست مامانم نیست فقط جوجو هست که نمی تونه رانندگی کنه منو بیاره .

بعدشم من این همه پول آژانس بدم بیام چه گلی به سر من می زنید؟

البته این جوری باهاشون حرف نزدما .

خیلی محترمانه گفتم همه رفتن پیش پدربزرگم شهرستان ، حالش بد بوده . منم پول آژانس نمی دم بیام . فردا ایشالا بابا هست اگرم فردا بابا نبود فردا آژانس می گیرم میام.

واقعیتش اینه که بحث پول آژانس نیست . بالا و پایین رفتن از پله برام خیلی سخته . تمام کمر درد و کتف درد و دست درد به خاطر فشار عصا موقع حرکته بدترین حرکت هم همین پله است . چون می پرم می رم پایین و می پرم میام بالا . خیلی فشار بهم وارد می شه .

وقتی از سر کار برمی گردم پله ی آخری رنگم می پره و فشارم میاد پایین از بس یه پایی می پرم رو پله ی بالاتر .

تو پله ها همیشه یا بابا یا محمد یا علی هوامو دارن نخورم زمین . خیلی وقتا پیش میاد پام می لرزه . ضعف می کنه . ممکنه بیفتم . منم اصلا دلم نمی خواد تو این پله ها بیفتم به خاطر یه مشت بی شعور که موقعیت من رو درک نمی کنن .

کجای دنیا وقتی یکی پاش می شکنه بهش می گن از بیمارستان که مرخص شدی پاشو بیا؟ 

وقتی از بیمارستان مرخص شدم اینقدر ضعیف و ناتوان شده بودم که سه متر با دستشویی فرنگی خونه فاصله داشتم به زور از رو تخت رو ویلچر می نشستم می بردنم لب فرنگی کمکم می کردن از رو ویلچر بلند بشم برم دستشویی .

بعدشم زیر بغلم رو می گرفتن بلند می شدم .

با این حال کدوم احمقی به خودش اجازه می داد بگه بیا سر کار ؟ همین همکارای احمق من .همینا.

اینقدر ازشون عصبانی ام که 

پدربزرگ

دیشب من ، علی و مامان و بابا خواب آقابزرگ رو دیدیم.

من ننه آقا رو هم خواب دیدم

نشسته بود با یک بقچه ی بزرگ رو به رویش . می خواست برود تهران . من مات نگاهش می کردم . با خودم گفتم می روم به او می گویم شبیه ننه آقا هستی بگذار بوست کنم دلتنگی ده ساله ام باز شود .

یک دفعه دیدم نیست .

بابا صبح زنگ زد . گفتند حالش بد است . چند روز است اشتهایش کم شده و از دیروز چیزی نخورده .

گریه کردم .

بابا معطل بود برود یا نه . نگران من بودند. گفتم بروید . مردد رفتند . دو سه ساعتی معطل بودند . 

بعضی وقتها آدم از بعضی آدمها بدش می آید .

دکتر گفت آلزایمر دارد و باید برود خانه ی خودش بماند . خانه ای که سی سال پیش آنجا بوده . قرار شد هر روز هفته یکی از بچه هایش پیشش بماند . هر کسی 24 ساعت .

شوهر یکی از عمه هایم آدم بی خودی است .

همیشه همه ی کارهایش در جهت منافع خودش و پول خودش است و بوده و خواهد بود .

گفته : زن من نمی تواند این همه راه بیاید و 300تومان کرایه ماشین بدهد به پدرش سر بزند . ... هم زن جوان دارد نمی تواند تنهایش بگذارد و بیاید پیش پدرش بماند . ... هم 50 سال دارد برایش سخت است بیاید پیش پدرش . باید ببریدش خانه ی سالمندان . 

از این آدم حالم بهم می خورد .

دنبال ارث زنش بال بال می زند .

در حالیکه خودش یک خانه ی ویلایی دو طبقه ی بزرگ در شهر دارد . دو خانه در دو روستای متفاوت برای ییلاق . مقدار زیادی زمین و باغ در یکی از روستاها و ... .

حالم از او بهم می خورد . 

ارباب رجوع

یه ارباب رجوع داشتم روزی 10بار زنگ می زد .

منم تقریبا می شه گفت روزی هشت بارش رو جواب نمی دادم . چون از بس زنگ می زد کل شماره تلفن های شرکت بزرگشون رو حفظ بودم .

عید هم برام عیدی آورد عیدی اش از همه بهتر بود .

یه بار زنگ زد از بس زنگ زده بود کلافه ام کرده بود دعوایی باهاش کردم خودم خجالت کشیدم . اصن از خودم تعجب کردم که یه بچه چه جوری تونسته تا این حد منو عصبی کنه .

دو هفته پیش که رفتم سر کار اومد . منم جای مونیتورم رو عوض کردم که گردنم و به تبعش ستون فقراتم کمتر بچرخه به سمت چپ چون لنگم سمت راست درازه و عامل اصلی کمر دردهایم همین نوع نشستن مزخرفیه که سر کار دارم .

مونیتور جوریه که وقتی کسی روی صندلی جلوم می شینه صورتم دیده نمی شه .

شایعه شده بود من ازدواج کردم و برا مقدمات ازدواجم سه هفته مرخصی هستم !!!!!!!!!!!!!!!!!

این بچه هم شنیده بود .

اومده بعد سه ساعت نشستن یهویی نگاهش به عصا و لنگ دراز و سبز رنگ من خورده از جاش پرید . 

وای چی شده ؟

برا این نمیومدید سر کار ؟

ذوق از تو چشاش می زد بیرون .

اینقد لجم گرفت این از پا شکستن من خوشحال شده بود !!!

بعدش می گه هر چی دارو خواستید من در خدمتم در اسرع وقت مجانی هر تعداد بخواید براتون میارم . 

چرا به من نگفتید ؟!!!!

تو دلم می گفتم تو کی هستی آخه ؟

(تو یه شرکت بزرگ دارویی کار می کنه این بچه)

بعدش که رفته همکارم می گه روزی هزار بار زنگ می زد می گفت با تو کار داره . آمار می گرفت ببینه اومدی یا نه ؟

بر شیطون لعنت . عجب ارباب رجوعای گیری داریم ما .

اندر روایت دیوانگان

تصادف کردم وقت نشد خواستگار آخرم رو تعریف کنم .

پس تعریف نمی کنم تو خماری اش بمونید .

چند تا نکته داشت اونا رو می گم:

- وقتی می رید خواستگاری به مال و اموال بابای دختره چیکار دارید ؟ مرده شور بیاد ببردتون غلط می کنید از الان رو ارث بابای من حساب می کنید ؟ تف تو روی تو که می گی اسمت مرده زندگیه .

- وقتی خودتون زشت تشریف دارید چشمای زشت و بی حالت ، مژه های کمرنگ و کوتاه و ضایع ، سر رو به طاسی ، پوست بد رنگ ، دماغ آفساید برا چی از دختر مردم می پرسید که شما به چهره ی خواستگاراتون گیر می دید و اگه زشت باشن بهشون می گید نه ؟

اینقد اعتماد به نفس نداری ؟

- خداوکیلی آدم با لباسایی که باهاش می ره حمالی میاد خواستگاری؟ هان؟

- وقتی می گی ما خیلی مذهبی هستیم برا چی خواهرت هر چی کرم بوده رو صورتش خالی کرده یه عالمه رژ رو لباش ماسونده و مژه هاشو ورداشته کرده اندازه موی اسب ؟

تعریف مذهب چیه؟

- چشمات هم اینقدر شور بود که قدم نحست بعد اینکه رفتی من تصادف کردم . کور شی ایشالا. :))

آیه 6

مؤمنان، تنها كسانى هستند كه هرگاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان ميگردد; و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مى‏شود، ايمانشان فزونتر مى‏گردد; و تنها بر پروردگارشان توكل دارند. (2)

آنها كه نماز را برپا مى‏دارند; و از آنچه به آنها روزى داده‏ايم، انفاق مى‏كنند. (3)

(آرى،) مؤمنان حقيقى آنها هستند; براى آنان درجاتى (مهم) نزد پروردگارشان است; و براى آنها، آمرزش و روزى بى‏نقص و عيب است. (4)

همان‏گونه كه خدا تو را بحق از خانه (به سوى ميدان بدر،) بيرون فرستاد، در حالى كه گروهى از مؤمنان ناخشنود بودند (;ولى سرانجامش پيروزى بود! ناخشنودى عده‏اى از چگونگى تقسيم غنايم بدر نيز چنين است)! (5)

آنها پس از روشن شدن حق، باز با تو مجادله مى‏كردند; (و چنان ترس و وحشت آنها را فراگرفته بود، كه) گويى به سوى مرگ رانده مى‏شوند، و آن را با چشم خود مى‏نگرند! (6)

و (به ياد آريد) هنگامى را كه خداوند به شما وعده داد كه يكى از دو گروه ( كاروان تجارى قريش، يا لشكر مسلح آنها) نصيب شما خواهد بود; و شما دوست مى‏داشتيد كه كاروان (غير مسلح) براى شما باشد (و بر آن پيروز شويد); ولى خداوند مى‏خواهد حق را با كلمات خود تقويت، و ريشه كافران را قطع كند; (از اين رو شما را بر خلاف ميلتان با لشكر قريش درگير ساخت، و آن پيروزى بزرگ نصيبتان شد.) (7)

تا حق را تثبيت كند، و باطل را از ميان بردارد، هر چند مجرمان كراهت داشته باشند. (8)

(به خاطر بياوريد) زمانى را (كه از شدت ناراحتى در ميدان بدر،) از پروردگارتان كمك مى‏خواستيد; و او خواسته شما را پذيرفت (و گفت): من شما را با يكهزار از فرشتگان، كه پشت سر هم فرود مى‏آيند، يارى مى‏كنم. (9)

ولى خداوند، اين را تنها براى شادى و اطمينان قلب شما قرار داد; وگرنه، پيروزى جز از طرف خدا نيست; خداوند توانا و حكيم است! (10)

و (ياد آوريد) هنگامى را كه خواب سبكى كه مايه آرامش از سوى خدا بود، شما را فراگرفت; و آبى از آسمان برايتان فرستاد، تا شما را با آن پاك كند; و پليدى شيطان را از شما دور سازد; و دلهايتان را محكم، و گامها را با آن استوار دارد! (11)

و (به ياد آر) موقعى را كه پروردگارت به فرشتگان وحى كرد: «من با شما هستم; كسانى را كه ايمان آورده‏اند، ثابت قدم داريد! بزودى در دلهاى كافران ترس و وحشت مى‏افكنم; ضربه‏ها را بر بالاتر از گردن (بر سرهاى دشمنان) فرود آريد! و همه انگشتانشان را قطع كنيد! (12)

اين بخاطر آن است كه آنها با خدا و پيامبرش (ص) دشمنى ورزيدند; و هر كس با خدا و پيامبرش دشمنى كند، (كيفر شديدى مى‏بيند;) و خداوند شديد العقاب است! (13)

اين (مجازات دنيا) را بچشيد! و براى كافران، مجازات آتش (در جهان ديگر) خواهد بود! (14)

داشتم قرآن می خوندم سوره ی انفال آمد .

هی خوندم هی خوندم آیه به آیه اش همه سوالای ذهنیم رو جواب داد .

خصوصا آیه 6

سناجونم

امروز نتونستم برم سر کار .

یعنی از هفته ی پیش زورکی روزی دو سه ساعت می رم وقتی هم برمی گردم دور از جون جنازه . 

تمام مدت تو دلم حرص می خورم از بس دردم می گیره .

امروز نرفتم .

دیروز از وقتی برگشتم ناله کردم تا صبح امروز. درد که دارم معمولا هیچی نمی گم مامانمم می دونه من کلا به صورت پنهان درد دارم . هیچی نمی گم . 

برا همین وقتایی که می گم همه نگران می شن . 

هی دیروز از جام تکون نخوردم نشستم و خوابیدم و گفتم یکی بدن منو ماساژ بده . 

شب دیدم دیگه کلا رو به قبله باید بخوابم گفتم فردا نمی رم شما زنگ بزن بگو من نذاشتم بیاد حالش بد بود اصلا و ابدا حوصله ی حرف زدن ندارم .

اینقدر احمقن فک می کنن این حجم درد رو می شه باهاش کار کرد .

برم سر کار یهویی می زنم زیر گریه .

شب مسکن استفاده کردم ولی تا صبح هر تکونی تو تشک خوردم یه آخ همراهش بود .

بعد نماز صبح دو ساعت خوابم برد . 


عصری سنا امد خونه مون .

اگه رفته بودم سر کار حتما سنا که میومد من حالم خیلی بد می بود و هی آخ آخ می کردم . منتها صبح تا ظهر هم همین حالت بی حرکت و دراز کش و نشسته رو داشتم تا یه کمی حالم جا اومد .

دوتا چیز گوگولی برا سنا بافته بودم نمی دونم خوشش اومد یا نه . اگه دستام درد نمی کرد و از چهارشنبه شب بافتن رو متوقف نکرده بودم حتما یه چند چیز گوگولی دیگه هم براش می بافتم .

سنا اینجا بود خیلی خوش گذشت .

نه که نمی تونم برم بیرون برا همین دوست دارم دوستام بیان خونه مون ، از شانس بد هیچ کسی هم خونه اش این دور و بر نیست بیاد .

دوستامونم که بی وفا .

می رن دور هم جمع می شن به من نمی گن .

ای روزگار خوب دوستامونو بهمون شناسوندی . ای روزگار .

کتف

قال مسیح : بذار یه مین زیر پات بذارم کلا قطع بشه یه پای مصنوعی بذاریم دیگه درد نکنه !

امروز خیلی کتفم و بازوهام درد می کرد از پام بیشتر . البته ناحیه کمر نزدیک کتف هم یه وضی بود دردناک ، نگاه کردم به بازوهام یه چیزی دیدم شاخ درآوردم .

بازوی راستم که به خاطر اسکواش همچین عضلانی هست ماشاا... . بازوی چپ هم شده عینهو راست عضلانی و قوی و البته درد ناک .

درد بازو دقیقا شبیه دردیه که یه بازیکن تازه کار اسکواش ضرب دستش تازه قوی می شه و راکت 150-160 گرمی اش براش سنگین می شه و باید یه راکت 140-130 بگیره وگرنه حتما دچار آسیب دیدگی در ناحیه کتف و آرنج و حتی مچ دست خواهد شد .

دقیقا وقتی راکت عوض کردم همچین دردی داشتم . منتها فقط کتف راستم وحشتناک درد می کرد . الان راست و چپ  دوتاش .

خدا رو شکر

اسکواش کجایییییییییییییییییییییییییییییییییی یه عالمه گریه یه عالمه دلتنگی 


درد

وقتی غیر از پایت همه جای دیگرت هم به واسطه ی همان پای درد کن درد بکند دلت می خواهد بشینی گریه کنی .

بی خوابی مرا می کشد .

می دانم این بی خوابی تا تیر ماه با من خواهد بود .

آدمی که حتی یک عطسه از خواب می پراندش فک کن درد هم داشته باشد .

آدمی که یک نیش پشه از خواب می پراندش فک کن ستون فقراتش به واسطه ی عصا کشی درد کند.

زیر بغلش هایش درد کند

فمورش درد کند

زانویش درد کند

دستهایش درد کند.

و پایش از همه بد تر باشد.


حق الناس

از اون روزی که تصادف کردم به یه مسئله ای فکر می کنم .

به اینکه تا چه حد قانون و مسائلی که توی اون پیش بینی شده ما رو از انسانیت دور کرده ؟

آبان اذر عزیز بهتر می تونه بگه چون کاملا مسئله رو لمس کرده تو دادگاه ها .

اینکه این خانم فکر می کنه هیچ احوالپرسی نباید از من بکنه و تو تمام این مدت فقط دو تا پاکت آبمیوه دوزاری برا من خریده و گفته که شما دیه می گیرید باقی هزینه ها به من هیچ ربطی نداره تا چه حد تقصیر قانون این جامعه است ؟

ایشون به صرف اینکه من ماه ها بعد دوزار ده شاهی دیه می گیرم تمام هزینه های گچ گرفتن و پانسمان کردن و ویزیت دکترم رو انداخته گردن من .

کاری ندارم خدا رو شکر که من محتاج دوزار پول اون نبودم می تونستم هزینه های درمانم رو بدم ، ولی هستن آدمایی که یه تصادف این مدلی و هزینه های درمان پدر صاحابشون رو در میاره .

من خودم با این مریضهای تصادفی برخورد دارم . اگه نگم هر روز هفته ای یه بار یه مراجعه کننده دارم که تصادف کرده و برای هزینه های پلاتین و پین و سرمته و فلان رفته چند میلیون قرض کرده ، پول صرفی گرفته یا با هزار بدبختی پولش رو جور کرده .

همیشه هم دلم براشون می سوزه .

تو بیمارستان همون شب دوم به مامانم گفتم : عوض دلسوزی ها و کمکهایی که به مریضهای تصادفی مون کردم اینجوری شدم ؟ خدا رحم کرد که تمام تلاشم رو کردم اذیت نشن . وگرنه اگه  آه و نفرین پشت سرم بود معلوم نبود چی می شد؟


به نظرم یه جورایی کسی که تصادف می کنه با کسی و مقصره یه وظیفه انسانی هم داره .

که خیلی ها به خاطر اینکه فکر می کنن مریض از بیمه دیه خواهد گرفت طلبکار هم می شن . 

این خانم دقیقا طلبکار شده .

روز 29 اسفند دایی ام با یه موتور با چراغ خاموش که از تو یه فرعی امده بود بیرون تصادف کرد . یه پسر بچه 12 ساله بدون گواهینامه .

همه چیز طوری بود که خیلی راحت دایی ام می تونست از پسرک شکایت کنه بابت خسارتی که به ماشینش زده .

ولی دایی ام پسرک رو برد بیمارستان لبش رو بخیه زد و با چند تا کمپوت و آبمیوه فرستادش خونه . گیر داده بود برم موتورش رو تعمیر کنم . چند نفری بهش گفتن بی خیال شو . اون مقصر بوده تو وظیفه انسانی ات رو انجام دادی . 

بالاخره اینقدر بهش اصرار کردن و گفتن حقی گردنت نیست گفت باشه بهش زنگ نمی زنم .

تمام مدت دل رحمی دایی ام رو با این خانم مقایسه می کنم .

اگه بگیم پرستاره و پرستارها بی رحم می شن و عادی می شه این چیزا و احوالپرسی حالیشون نیست دایی ام هم دکتره اتفاقا تو حرف خیلی بی خیال به نظر میاد نسبت به بیماری و زخم و زیلی شدن ولی حق الناس گردنش نمی مونه .

من یه سوال دیگه هم تو ذهنم وول می خوره .

این دردی که می کشم با پول دیه ای که شرکت بیمه به من بده حق الناسش از گردن اون زن ساقط می شه؟

چون هیچ آرامشی براش نیست . دقیقا من یه ماهه شبها نمی خوابم . بیشترین خوابی که کردم شاید دو ساعت پشت سر هم نشده .

وصله وصله می خوابم . آدم کینه ای نیستم که بگم نمی بخشمش . 

ولی این برام یه معضل شده که اگه به کسی آسیب جسمی برسونیم یا از نظر روحی اذیتش کنیم و هیچ تلاشی هم نکنیم که ببخشه ما رو این داستان حق الناسش چه جوری می شه ؟


پ.ن:

تقریبا هر کسی منو می بینه می گه خدای من ! از بین رفتی ! چند کیلو لاغر شدی ؟ 

من نمی دونم چند کیلو ! ولی فک نمی کردم این بی اشتهایی ام اینقدر لاغرم کرده باشه . 

دنیا سرد و تاریکه

گفتم دنیا سرد و تاریکه منو تنها نذار .

گفت تو برو من دستت رو رها نمی کنم .

وقتایی که خوابم می ره و تو دلت می خواد دستت رو از تو دستم دربیاری دیدی چه جوری گریه می کنم و دستتو محکم می گیرم؟

آره دنیایی که آفریدی سرد و تاریکه . 

با آدمای سنگی

با آدمای از خود راضی

با آدمایی که بهت تهمت می زنن و می رن

برچسب می زنن و می رن

منتها من

آدمای خوبت رو دوست دارم .

دوستای مجازی ام  را دوست دارم . خواستم اسم یکی یکی رو ببرم ترسیدم اسم یکی جا بیفته اسم نمی برم . بابت همه ی مهربونی هاتون ممنون.

دوستای نزدیکم هم خیلی دوست دارم. سنا . زینب . الهام . فاطمه . مرضیه . فاطمه . معصومه . هانیه . محدثه . ...

.

یه نکته از بیمارستان : تو بیمارستان خیلی باحال بود درد داشتم داشتم از درد می مردم دست از مسخره بازی برنمی داشتم .

تو اتاق عمل دکتر می گه دکتر جراحی عمومی و جراحی اعصاب دیدن تو رو مشاوره دادن ؟

گفتم والا یکی اومد تو اتاق گفت : تو با ماشین تصادف کردی یا ماشین با تو ؟ 

شنیدم زدی ماشینو له کردی ؟

گفتم والا اون له شد . منم یه خط برداشتم . خطش یه ذره بد جور بود .

بعدشم دکترتون دستشو گذاشت رو شکمم فشار داد . و رفت . نمی دونم چیزی فهمید یا نه ؟


یه خانمه هم امد وسط اتاق وایساد از دور نگام کرد گفت گردنت و سرت به زمین نخورد ؟ غیر از پات جای دیگه درد داری ؟ گفتم نه . جای آنژیوکتم درد می کنه فک نمی کنم به دردتون بخوره .


بعدش به دکتره بیهوشی که با دقت به حرفام گوش می داد و شاخ در آورده بود گفتم : به نظرتون چیزی هم فهمیده دکتره ؟ که من ممکنه چیزی ام شده باشه ؟

به زحمت خنده اش رو نگه داشت .



تله پاتی

آن شبی که تصادف کردم سنا به جوجو زنگ زده بود چی شده ؟ من بدجوری نگران دوتاتون شدم !

به این می گن متا فیزیک!

به این می گن تله پاتی ! حال کنید اصن هم گیرنده ی خوبی ام هم فرستنده ی خوب !

خلاصه جوجو بهش می گه آره بچه مون تصادف کرده بیمارستانه !

من عاشق سنا بیدم با این گیرندگی خوبش .

پنج شنبه خاله ام فهمیده می گه: چهارشنبه از عصر اعصابم خورد بود داغون بودم به شوهرم گفتم با من حرف نزن اینقدر داغونم . سکوت می خوام . نمی فهمم چی شده که این قدر حالم بده !

دوتا از عمه هام زنگ زدن خواب بد دیدیم چی شده !

جوجو شب قبل خواب بد دیده بود و بیدار شده بود صدقه گذاشته بود .

مامانم دلشوره گرفته بود پنج دقیقه قبل تصادف بهم زنگ زد و من گفتم خوبم . ولی بعد زنگ زدم گفتم بیاید .

از اونجایی که نوه اولم و کلا تو فامیل خیلی دوستم دارن و تعداد دوستام هم زیاده تو این مدت کف کردم از بس تلفن جواب دادم و اس ام اس و عیادت داشتم . این در حالی بود که همه ی فامیل تقریبا هفت هشت روز بعد خبر دار شدن یکی یکی متوجه شدن . 

و دوستام هنوز خیلی هاشون خبر ندارن چه اتفاقی افتاده . 

تلفن و اس ام اس وقتایی که درد کم باشه و تقریبا سر حالم خیلی خوبه ولی وقتایی که بی حوصله ام دلم می خواد سکوت باشه تو خودم باشم .

یه جورایی چت هم حوصله ی زیادی می خواد . فقط یه ساعتای خاص حوصله ی چت دارم .

نشستم یه کیف برا خودم می بافم .

بد نشده . خوشگل شده.

خرخونی هم دارم می کنم .

البته دو روزه بدجوری بی حوصله ام نتونستم درس بخونم .

عیادت خیلی خوبه ولی شرط داره .

تو بیمارستان فقط اونایی که باهاشون راحت بودم دلم می خواست زیاد بمونن . بقیه رو نه . حوصله نداشتم . دلم می خواست برن راحت دراز بکشم .

نشستن الانم برام سخته .

راه رفتن سختتر.

دیشب تا صبح کل پام رو از بالا تا پایین می مالیدم .

اصن یه وضی.

اینقدر پا سنگین شده از وقتی گچ گرفتم که حس می کنم الان استخون فمورم از تو لگن در میاد میفته .

نمی تونم زیاد سر پا باشم برا سنگینی اش و این مسئله برای رئیس احمقم قابل فهم نیست . 

بعضی ها

1-می دونی یه وقتایی یه آدمایی میان تو زندگی ات شروع می کنن به پرسه زدن . می گن به من توجه کن . بعد تو یه مدتی بی توجهی بعدش بهشون توجه می کنی . بعدش جوگیر می شن فک می کنن چی شده بهشون نگاه کردی بهشون توجه کردی . فک می کنن از دماغ فیل افتادن شروع می کنن برات کلاس می ذارن .

متنفرم از این تیپ آدمای کم مایه و ضعیف .

2-تازه دو شبه که شبها می خوابم . شبهای دیگه نهایتن یک یا دو ساعت پشت سر هم می خوابیدم و از درد بیدار می شدم .

تو بیمارستان بدتر بود . ده دقیقه . پانزده دقیقه . بعدش بیدار می شدم .

اوایل هم که خونه امده بودم همین بیست دقیقه و نیم ساعت می خوابیدم .

بی خوابی توان آدم رو می گیره .حدود ساعت 12 یه مسکن می زدن بهم تو بیمارستان یه ساعت یه ساعت و نیم خوابم می رفت .

فک کن با اون همه درد و با اون همه خستگی و بدبختی بخوابی فرت یکی ساعت یک نصفه شب بهت اس ام اس بزنه: فلانی این شماره رو می شناسی؟ "

این آدم مستحق چیه؟

شب که کلن خوابم نبرد به خاطر اس ام اس جناب بی تربیت بی ملاحظه . صبح بهش اس ام اس زدم که : به مریض بدحال که تب و لرز داره ، درد داره ، به سختی و بدبختی خوابیده نصفه شب اس ام اس نمی زنن. من این شماره رو نمی شناسم . شاید قبلا تو گوشی ام بوده ولی الان ندارم چون قبل عید فرمت کردم .

معذرت خواهی که نکرده هیچ . اس ام اس زده : من از دروغ بدم میاد . حقیقت یه روزی روشن می شه . جواب اس ام اس من یه کلمه بود . آره می شناسم .

این برخوردش در حالی بود که من باید ازش طلبکار باشم به خاطر هیچی منو بیدار کرده . شماره ای که نمی دونم چی هست و چه دلیلی داره از من بپرسه که این شماره مال کیه؟ هنوز نمی دونم اون شماره چی بود که من باید می شناختم و متهمم کرد به دروغگویی . رفتارش غیرقابل بخششه . چون هم بیدارم کرد وقتی به سختی خوابیده بودم . هم تهمت دروغگویی بهم زد .

جالبه که دوباره ساعت ۱ نصفه شب اس ام اس زده بهتری ایشالا؟

به روی مبارک نیورده که یه معذرت خواهی بدهکاره.

منم با اینکه خیلی دلم می خواست جوابشو ندم بر حسب وظیفه اسلامی ام گفتم خدا رو شکر .

کاش قبل از دادن اس ام اس به ساعت نگاه می کرد اشتباهش رو دوبار تکرار نمی کرد

با این آدم چه طوری باید برخورد کرد؟

بخیه

هفته ی پیش یکشنبه رفتم دکتر با اجازه تون تازه دردش ساکت شده بود پاجان . دکتر پا رو گرفت هی مشت مالی کرد . هی با سرم شست هی با بتادین شست بعدش پاک کرد بتادینا رو .

بعدش از پا درد پکیدم . 

دو روز طول کشید برگشت به حالت عادی اش . یعنی دردش قابل تحمل شد . 

فردا می خوام برم دکتر بخیه بکشه بعدشم احتمالا گچ بگیره از الان عزاداری دارم می کنم .

روزای خوبم داره تموم می شه . 

ای داد بیداد .

فردا دوباره یه دوره ی جدید شروع می شه تا من بیام باهاش کنار بیام نمی دونم چند روز طول می کشه . 

نشستم بکوب بکوب خر خوانی هم می کنم بعد گچ گیری هم احتمالا باید برم سر کار حوصله ی هیچ کدومشون رو هم ندارم . 

این سر کار رفتن هم مصیبتی شده دستشویی چه جوری برم تو اون خراب شده  ؟ دارن توالت فرنگی ولی کی بره اونجا عمرا من اگه برم اونجا . معاونمون می گه خودم برات می شورم ضدعفونی می کنم . مگه می شه ؟ من خجالت می کشم همه عصاکشم باشن . 


اتاق عمل

کل روزایی که تو بیمارستان بودم روی یه تخت ثابت خوابیده بودم . عکس و سی تی اسکن و هر چی هم می خواستن ازم بگیرن همون تختم رو راه می انداختن با تخت می بردنم . 

وقتی رفتیم اتاق عمل تخت اتاق عمل بالاتر از تخت من بود . همه شون تو اتاق عمل وایساده بودن بهم نگاه می کردن می گفتن چه جوری ببریمت روی تخت عمل که درد نکشی . پات تکون نخوره . 

یه پسره پایین تختم وایساده بود تو فکر بود . گفتم دوتاتون تخت رو نگه دارید نره عقب من با دستام بالاتنه ام رو بالا می کشم می رم رو تخت عمل شما هم هر وقت گفتم پامو روی همین بالش بیارید بالا بذارید رو تخت بعدش هر وقت گفتم بالش رو از زیرش بردارید .

وقتی رو تخت عمل مستقر شدم و بالش رو از زیر پام برداشتن پسره گفت : ایول دمت گرم . دیروز یه پسره مثه تو پاش شکسته بود گفت من نمی تونم تکون بخورم . حتی بالاتنه اش رو تکون نداد . چند نفری ملافه ی زیرش رو گرفتیم بلندش کردیم گذاشتیمش رو تخت عمل اینقدر داد زد . تو هیچی نگفتی . خودت اومدی بالا .


مستانه

جمعه 25 فروردین بیمارستان بودم . مامان از 4 شنبه پیشم مونده بود . شنبه قرار بود عمل کنم . قبل عمل درد پام وحشتناک بود . 

نمی تونستم تکونش بدم . درد وحشتناکی داشتم . 

علاوه بر همه ی اینا نمی دونستم چه بلایی سرم اومده . دکتر با من حرف نزده بود که می خواد چیکار کنه . عکسای پام رو پرستارا برده بودن تو ایستگاه پرستاری بهش نشون داده بودن و اون گفته بود چیکار می خواد بکنه. این که دکتر با من حرف نزده بود داشت دیونه ام می کرد .

5شنبه قرار بود برم باشگاه پیش مربی ام . قرار بود کارت مربی گری که این همه براش زحمت کشیدم بهم بده . 6سال زحمت کشیدم تا کارت بگیرم . البته 3سال زحمت کشیدم مدارک گمشده ام رو تو فدراسیون پیدا کنم تا برام کارت صادر کنن . 

حالا کارتم صادر شده بود و من وقت کافی برای بازی و مربی گری داشتم .

ولی اون زن پامو ازم گرفت .

دقیقا حس می کردم پام از دست رفته .

اندازه چندتا خربزه باد کرده بود . دردش . عکسای پام . اینکه دیدم جدا شده . اینکه گفتن نمی شه با جا انداختن ساده کاری کرد .

5شنبه به مربی ام اس ام اس دادم سرماخوردم نمیام .

شب اس ام اس زدم حقیقتش پام ضرب دیده نخواستم بگم . 

صبح طاقت نیوردم اس ام اس زدم مستانه جون پام شکسته . می تونم اسکواش بازی کنم بعدا؟

بعدش زدم زیر گریه هی من گریه کردم هی مامانم . 

مستانه بلافاصله زنگ زد . من داشتم گریه می کردم .

گفت چی شده ؟

گفتم بهش و گفت یکی اینجا هست تو اسکی خورده زمین دوتا پاش از زانو خورد شده تا پایین .

دکتر گفته 6 هفته باید بخوابی بعدش یواش یواش می تونی پاتو تکون بدی و بعدش اسکی کنی .

مستانه خیلی حرف زد .

وقتی گوشی رو قطع کردم خوابیدم . 

هیچ کس تا اون ساعت نتونسته بود منو متقاعد کنه که خوب می شم .

هر چند تو اتاق عمل وقتی به دکتر گفتم دکتر من ورزش می کنم مواظب پای من باش درست درستش کن . گفت زدی داغون کردی پاتو . درست درست شکستی اش می خوای من درستش کنم ؟ می شد بدتر از این بشکنه ؟

گفتم پرستار بیمارستان خودتون زده . من نشکستم .

بهترین هدیه حرفای مستانه بود . 

مستانه بهترین بود اون موقع . 

پاجان

با عصای زیر بغل گاهی می رم روی کاناپه رو به روی تلویزیون می نشینم . البته هیچ وقت هیچ برنامه ی وسوسه کننده ای ندارد . ولی خوب برای تنوع تغییر مکان خوب است .

پریشب اولین بار بود که رفتم نشستم پای سفره . البته با پای دراز شده .

دیروز صورتم چرب شده بود مسواک نزده بودم گوریده بودم رفتم توی حمام بروم توالت فرنگی و بعدش چهارپایه بذارم رو به روی دستشویی مسواکی بزنم و صورتم را با مایع شستشوی صورتم بشویم و وضو بگیرم نماز بخوانم . چشمتان روز بد نبیند . یه لیزی خوردم کف حمام . اوف .

کف حمام خیس بود . همه اش به مامان می گویم خیس باشد لیز می خورم و همیشه خیس است .

نزدیک دوش آب و توالت فرنگی چنان لیز خوردم برای اینکه زمین نخورم و سرم به تشکیلات دوش نخورد مجبور شدم روی پای آتل بسته ام تکیه کنم . 

پام یه حالی شد . دلم براش سوخت . چه قد اذیت شد پای بیچاره .

وقتهایی که می خواهم پایم را تکان بدهم و می دانم درد دارم به پایم می گویم : پاجان درد نگیری ها . پای خوبی باش . 

پرستار

من از پزستارا بدم نمیاد از این زنی که باهام تصادف کرده بدم میاد چون انسان نیست . و خیلی تو بیمارستان از نظر روحی اذیتم کرد .

برعکس اون زن ، پرستارهای بخشی که اونجا توش بستری بودم خیلی مهربون بودن چون خیلی درد داشتم هر چند ساعت میومدن حالمو می پرسیدن .

چون به اکثر آنتی بیوتیکها حساسیت داشتم مرتب بالا سرم بودن ببینن خوبم یا نه .

من به مورفین هم حساسیت دارم خوشبختانه . شب اول بهم زدن رنگم سفید شد نفسم رفت .

مصیبت بودم برا پرستارا .

بوسه

با همه ی سختی این سبک زندگی یک خوبی بزرگ دارد .

همه ی آدمهایی که مدتها بود ندیده بودمشان از بس کار و درس همزمان سرم را شلوغ کرده بود خوب می بینمشان .

با دقت نگاهشان می کنم .

می بوسمشان .

پیاپی می بوسمشان .

دستهایشان را

صورتهایشان را

پیشانی شان را

بوسه باران شده اند عزیزانم . پا ندارم . لب که دارم .

تاندون

خونه مون آسانسور نداره و ما طبقه ی دوم هستیم .

عمق فاجعه دقیقا همین جاست .

ده تا پله از حیاط به ورودی راه پله ها و حدود بیست تا پله تا طبقه ی دو . در واقع می شه گفت یه همکف داریم و یه طبقه بالای همکف که ما هستیم .

برای بالا رفتن از پله ها نمی تونن ویلچر رو ببرن بالا . برا پایین آمدن با ویلچر میارنم پایین . ولی برا بالا رفتن ؟!

می شینم روی پله ها عقب عقب می رم بالا .

برا دستشویی باید برم توالت فرنگی .

توالت فرنگی هم طوری نیست که بشه همه جا رفت . 

پام رو نمی تونم و نباید روی زمین بذارم . و باید بالا بذارمش ، آویزون نباید باشه . خون نباید توش جریان پیدا کنه . خون نباید توش لخته بشه . آمپول ضد لخته می زنم هر شب . 

اگر بهم بگن بیا بریم بیرون عزا می گیرم .

هم برا پله ها ، هم برا دستشویی هم برا هر جا به جایی و حرکتی که بخوام با عصا بکنم .

دیروز عصر رفتم دکتر پانسمان پام رو عوض کرد . آتل پام تا بالای زانو بود . یعنی عملا زانوی من 11 روز بود خم نشده بود . 

دکتر آتل رو کوتاه کرد تا زانوم خم بشه و گفت با زانوت کار کن . در واقع به خاطر نازک نی پام که نزدیک زانو شکسته بود اینجوری بی حرکت گذاشته بودش تا جوش بخوره . 

دیشب اگه کسی دست پام می زد یا خودم پامو حرکت می دادم دادم می رفت آسمون . تمام تاندونهای پام ماهیچه های درگیر اطراف زانو در حد مرگ درد می کرد . الانم وحشت دارم زیاد زانوم رو خم و راست کنم . خیلی یواش تکونش می دم . 

چند ماه با این پا داستان دارم .


بلد است بلد نیست

سرپرستار بخش آی سی یو که بزند پرتت کند بندازدت کف خیابان و با چرخ ماشینش از روی پایت رد شود ، انتظار برخوردهای سرد و یخی یک شبه انسان را باید از او داشته باشی .

درد کشیدنت را نگاه کند و هر هر بخندد.

درد که می کشی بلد نباشد بیاید دستت را محکم توی دستش بگیرد حداقل دردت کم شود .

او بلد نیست انسان باشد و با زبانش زخم نزند . 

او بلد نیست حرف مفت نزند وقتی درد می کشی .

او بلد است بگوید برای چی جیغ می زنی؟ 

او بلد است بگوید برای چی گریه می کنی؟

او بلد است بگوید اتفاق مهمی نیفتاده فقط یک پا کمی شکسته .

او بلد است بگوید 2 ماه توی خانه بخواب هیچ اهمیتی ندارد .

او نمی فهمد آدمها برای زندگی شان برنامه دارند .

او بی ادب است

بلد نیست بگوید ببخشید که تمام برنامه های زندگی ات را در یک چشم بهم زدن برهم زدم .


پ.ن: برای یکی از دوستام تعریف می کردم . گفت : ماجرا شباهتی به تصادف نداشته . بیشتر به یک سوقصد شبیه . اون تو رو می شناسه . اون مخصوصا با تو تصادف کرده !

هر چند همه چی ممکنه . حتی این حرف . 


می خواهم بدوم

بستن حساب داریم .

سرمان خیلی شلوغ است .

ساعت از 6 گذشته که راه می افتم سمت خانه . یک ربع به هفت خیابان سازمان آب صادقیه ام . مامان زنگ می زند کجایی ؟ مواظب خودت باش.

چند دقیقه بعد زن دیوانه ی مست معلوم نیست حواسش کجاست که ماشین پرایدش را با اینکه می بیند چراغ قرمز است بی محابا می آید سمتم . تند می آید معلوم نیست کجا می خواهد برود .

داد می زنم : معلوم هست چیکار می کنی؟ کجا میای؟

مهلت نمی دهد حرفم تمام شود . هر کاری می کنم نمی توانم بیشتر از این خودم را کنار بکشم . وقتی پرتم می کند و زمین می خورم با چشمهای خودم می بینم چرخ آهن پاره ی قراضه اش از روی ساق پای راستم رد می شود . داد می زنم : بی شعور از روی پایم رد شدی . معلوم هست چکار می کنی ؟

چرخ عقب ماشینش کنار پای راستم از حرکت می ایستد .

زن دیوانه از ماشین پیاده شد آمد سمتم . من نشستم روی زمین مچ پای راستم را محکم گرفته ام و "آی آی "

مردم رسما دیوانه اند .

زن عابر می گوید تقصیر خودت بود عینک آفتابی زدی ندیدی اش!!!!

زنیکه زنیکه ی دیوانه . همه شان دیوانه اند .

عینک آفتابی من چه ربطی به زنیکه ی روانی دارد که مرا ندیده چراغ قرمز را ندیده ماشینهای متوقف را ندیده آمده از روی پای من رد شده من مقصرم؟!

از مردم بدم می آید . همه شان یک مشت لاابالی آشغال هیچ کس به زنیکه ی دیوانه چیزی نمی گوید که چراغ قرمز به این بزرگی را ندیدی؟ کور بودی؟ حداقل ترمز دستی می کشیدی . می دیدی ترمز نداری بذار توی دنده عقب حداقل ماشین قراضه ات جلوتر نیاید .

هر چه اصرار می کنم به من دست نزنید پلیس بیاید اورژانس بیاید کسی حرف مرا نمی شنود . همه به حرف زنیکه ی دیوانه گوش می کنند .

وسط جیغهای من و درد پایم بغلم می کنند روی صندلی عقب ماشین قراضه می نشانندم .

از وقتی چرخ ماشین از روی پایم رد شده همه ی برنامه های آینده ام مثلِ قطعه های پازل یکی یکی جدا جدا از جلوی چشمهایم رد می شوند .

توی ماشین 3بار به موبایل مامان زنگ می زنم آنتن نمی دهد . به بابا زنگ می زنم . بابا بهتر است کمتر هول می کند . مامان می ترسد .

می گویم : بابا بیا بیمارستان ابن سینا . ماشین به پایم خورده . چیزی نشده درد دارم .

می دانم چیزی شده . دردش از این دردهای معمولی نیست . بارها پایم پیچ خورده تاندونش در رفته کوفته شده هیچ وقت اینقدر درد نداشتم .مطمئنم شکسته . حتی می توانم حس کنم کجای پایم چه شکلی شکسته . استخوان کاملا جدا شده . آویزان است . حس می کنم .


داستان زیاد دارم کم کم می گویم. پس ادامه دارد.


پ.ن: فعلا ظاهرا مرخص شده ام . دایره ی حرکتم 5 متر است . از روی تخت تا ته حمام جایی که به توالت فرنگی برسم. درد را تحمل می کنم گاهی که بیداد می کند دیکلوفناک کمک می کند . دیکلوفناک خوب است. وقتی اثر می کند حس می کنم همچین پای دردناکی ندارم . خیلی حس خوبی است . پایی که بشود زمین گذاشت و دوید .