ارزشمند
خیلی جوابش برام مهمه . لطفا درست درمون راهنمایی کنید .
هر جوری هم زبونی بهش می گید تو گوشش نمی ره هنوز سوظن داره به اینکه من واقعا قبولش دارم یا نه .
چه خاکی تو سرم کنم ؟
خیلی جوابش برام مهمه . لطفا درست درمون راهنمایی کنید .
هر جوری هم زبونی بهش می گید تو گوشش نمی ره هنوز سوظن داره به اینکه من واقعا قبولش دارم یا نه .
چه خاکی تو سرم کنم ؟
حکمتی در کار است
پست قبل شاید سو تفاهم ایجاد کرده باشد .
قصد توهین به هیچ کسی را نداشتم و ندارم .
بحثی بود توی یک جمعی حدود 10 سال پیش توی دانشگاه ، کارشناسی که می خواندم . گفتم من قبول ندارم بنیاد شهید بیاید رتبه بخرد برای بچه های شهید و جانباز . باید اینقدر این بنیاد این بچه ها را توانمند کند که خودشان با بنیه ی علمی قوی خودشان بهترین جاها قبول شوند که وقتی رفت دانشگاه همه نگویند خنگ است خوب سهمیه داشته و اینها .
در واقع بنیاد شهید با رتبه خریدن کار خودش را راحت کرده . صورت مسئله را پاک کرده که هم دهن خانواده های شهدا و جانبازها را ببندد بگوید من برایتان کار کردم هم اینکه کاری نکرده باشد .
در واقع اینقدر در طول این سالها با خانواده های این قشر انواع و اقسام برخوردهای نادرست و ترحم آمیز و مزخرف انجام شده که اگر بخواهیم خوب بهشان نگاه کنیم آسیبهای زیادی متحمل شده اند که نتیجه تصمیم گیری های غلط بوده .
جامعه شناس و روانشناس هم نیستم که بخواهم این طور مسائل را تحلیل کنم یا نقد کنم ولی اساس برخوردها همیشه غلط بوده و هست .
ابتدا ایجاد فضای ترحم آمیز ، بعد ایجاد جو علیه این تیپ خانواده ها که خیلی بهشان رسیدگی می شود و در نهایت این دیدی که الان به این تیپ آدمها هست .
رسما معذرت می خواهم اگر نوشتار قبلی باعث رنجش خاطر شما شد یا توهین به شما شد .
بعضی آدمها نمک نشناسند .
بعضی ها قدر مهربانی هایت را ندارند .
بعضی ها یادشان می رود همه چیز و همه ی آنچه گذشته .
حافظه شان چه قدر ضعیف است .
با سهمیه جانباز شوهرش دانشگاه قبول شده .( به معنای واقعی کلمه خنگ است ).
بعد هم با سهمیه شوهرش آمده سر کار .
آن موقع که من سماق می مکیدم و منتظر بودم نتیجه هفت خان رستم بیاید ( اول نتیجه امتحان مرحله اول بعد مرحله دوم اختصاصی بعد گزینش بعد تحقیقات محلی شان بعد گزینش حضوری بعد منتظر نتیجه اش و آخر انتظار برای آمدن ابلاغ حدودا پروسه ای 9 ماهه طی شد ) ایشان یک ماه بعد از امتحان و بدون طی کردن هر چیزی آمده اند سر کار به خاطر سهمیه جانباز شوهرشان !
آمده بهترین جای سیستم را بهش داده اند با حقوق بالا ، هر وقت خواست برود هر وقت خواست بیاید .
کلی کار یادش داده اند حالا ادعا می کند ، زیرآب همه را می زند . حال همه را می گیرد . مظلوم نمایی هم می کند . اشکش دم مشکش هم هست . همه را که خراب می کند می زند زیر گریه که فلانی با من بد حرف زد .
حالم از این آدم بهم می خورد .
حالم از این سیستم که به این تیپ آدمها بها می دهد بهم می خورد .
اینقدر هستند آدمهایی توی این سیستم که تو و امثال تو با این سهمیه تان جایشان را گرفته اید و آنها به حقشان نرسیده اند .
ادای آدمهای مذهبی را که در می آورد حالم ازش بهم می خورد .
نماز و روزه و قرآنی که هیچ تاثیری بر رفتار گندت نداشته باشد جز توهین هیچ برای دین ندارد .
راحت پشت می کنی به آدمی که این همه کارهایت را رتق و فتق کرده . آدمی که معلمت بوده یادت داده چه طوری کار کنی .
مثل بچه کوچولوها می رود توی اتاق رئیس می نشیند اشک می ریزد که قلانی با من بد برخورد می کند .
وقتی بهش بگویی خانم این کاری که انجام داده ای غلط است . پشتش را می کند صورتش را با غیض کج می کند تند تند گام برمی دارد می رود . وقتی می گویی این کار را انجام بده می گوید نمی کنم . نمی توانم . وقت ندارم . تا حالا دیده اید هیچ کجای دنیا کسی به مافوقش بگوید نمی توانم . انجام نمی دهم ؟ باد بزن باید بیاوریم خانم خودشان را باد بزنند . ساعت 11.30 تا 1 که نماز است . قبلش هم از این اتاق به آن اتاق می رود سمپاشی می کند فلانی جلاد است با من بد حرف می زند .
این رفتارهایش از زنی 36 ساله با دو بچه بعید است . شاید هم بعید نیست من سخت می گیرم .
یک سال سابقه کار دارد ادعایش گوش فلک را کر کرده .
دو تا نامه قرار بوده بزند یک هفته طولش داده . این دفعه خودم نامه زدم خیلی سریع کارم انجام شد . یک روز نشد . وقتی دست دست می کرد برای نامه زدن فکر می کردم که لابد بوروکراسی اداری اینقدر طولانی اش می کند . ولی دیدم نه خیر ایشان کلا هر کاری بهشان واگذار می شود دور سر خودشان می چرخند . گیج می زند . عجیب گیج می زند .
میکوفتم
درهم میکوفتم
اگر میان ما دیواری بود
بالا میرفتم پایین میآمدم
فرو میریختم
اگر کوه بود دریا بود
پا میگذاشتم
بر نقشهی جهان و
نقشهای دیگر میکشیدم
اما میان ما هیچ نیست
هیچ
و تنها با هیچ
هیچ کاری نمیشود کرد
.........
شهاب مقربین
هر چه قدر هم که محکم باشم و محکم به نظر برسم این جور وقتها کم می آورم .
یاد ناناز کتاب " علائم حیاتی یک زن " افتادم .
حس ضعف می کنم وقتی تکیه گاه ندارم که اینجور موقع ها بدانم که هست . که بودنش و نگاهش بگوید نگران نباش .
برایم جالب است که فقط وقتی مریض می شوم این همه حس ضعف می کنم . دلم برای مادربزرگم می سوزد که وقتی مریض می شود تنهاست .
نمی دانم شاید اگر خواهرم دیشب بغلم کرده بود امروز حالم بهتر بود . اگر می توانستم گریه کنم دیشب الان بهتر بودم .
صبح ها بغض گلویم را می گیرد شب که خانه ام نمی توانم گریه کنم . از بس همه می آیند اتاقم و می روند نمی شود .
مادربزرگ هم هست و هیچ دلم نمی خواهد اشکهایم را ببیند .
بغض است دیگر گرفته ول نمی کند .
دکتر هم دست دست می کند . گفته برو فلان کن بعد رفتم انجام بدهم می گوید صبر کن بگذار ببینم واقعا لازم است یا نه ؟
برا همین هر وقت کاری تو بخش داشته باشم بدو بدو برام انجام می دن از بس دخترای ناز و گلی هستن قربونشون برم .
رفتم ... با منشی سلام علیک کردم می گه چی شده چرا اومدی توی بیمارستان؟
گفتم اوخ شدم !!
گفت خوب برات پارتی بازی کردن نوشتن بری ... که استاد تو رو ببینه اینجا همه رزیدنتن . گفتم باشه اینجا تو رو می شناختم اونجا غریبی می کنم . گفت نه برو همونجا استاد ویزیت کنه بهتره .
مفهوم هست ؟
اینکه یه مسئله خنده دار به نظر خودم نوشتم دلیل نمی شه حالم خوب شده باشه .
ولی انصافا از وبلاگهایی که سراسر درد و رنج هستن و از بیماری هاشون می نویسن خوشم نمیاد . حالا برم دکتر ببینم چی می شه . چی می گه .
امروز اینقدر خنده ام گرفته از حرفای همکارم .
انصافا چه جور موجوداتی خدا آفریده . مایه ی تفریح و انبساط خاطر اطرافیان !
اومده می گه من که دلم نمی خواد چاق بشم ! هیچی ام نمی خورم آب می خورم چاق می شم ! تو شوهر نداری بچه ام نداری . فک نکن شوهر کنی و حامله بشی همین قدی می مونی ! دوبرابر این که هستی می شی . حالا من مامانتم ندیدم مامانتو ببینم می فهمم چه قد بعد ازدواجت چاق می شی !
هاج و واج نشسته بودم ببینم چی می گه چه نتیجه ای از این حرفاش می گیره .
هر چی حلاجی کردم ببینم چی به چیه حرفاش و اصلا چه ربطی داره یکی ساعت 9صبح بیاد به همکارش این دری وری ها رو بگه هیچی نفهمیدم . خیلی فک کردم ببینم من راجع به ظاهرم حرفی زدم یا نه ؟ تمام این مدت من اصن از هیکلم ، وزنم ، غذاخوردنم و یا چیزی درباره این جور مسائل و یا حتی نزدیک به این مسائل حرفی نزده بودم . چه برسه به اینکه به رخ کسی بکشم که الان بیاد وایسه جلو چشمم بگه فک نکن همیشه همین جوری خوش هیکل می مونی !! اصن وقت سر خاروندن پیدا نمی کنم چه برسه برم بشینم دل به دلشون بدم بگم " اوا خواهر چرا اینقده تپلی تو ! ببین من هیچی نمی خورم خوب بمونم و ... "
نه که از حاشیه و خاله زنک بازی بدم میاد همیشه به کناره گیری از جمع محکوم بودم و هستم و خواهم بود و اصن نمی فهمم چرا باید همچین حرفای چرتی بیاد به من بزنه ! زن گنده خجالت نمی کشه .
من که ادعایی نکردم . من که حرفی نزدم . خیلی هم استعداد چاقی دارم . کافیه 5روز برم شمال خوابم زیاد بشه و بهم خوش بگذره در عرض سه سوت وزن اضافه می کنم .
جالبش اینه که وقتی در برابر این قبیل اراجیف خاله زنکی و حاشیه های درپیت که حاصل دور هم نشستن همکاران بیکار و تجمیع غیبتهای جلسه ارزشمندِ نخودچی خورون ؛ قرار می گیرم می خندم و هیچی نمی گم .
خنده داره که بشینن چند نفری پشت سرت غیبت کنن بگن : " مرده شورشو ببرن این دختره رو بی شرف چه قد خوش هیکله ! همه جاش متناسبه ! اون روز که چادرشو در آورده بود یه مانتو کوتاه آبی دامن دار چین چینم پوشیده بود نمی دونی چه قری می داد ! ( مکان دستشویی !) "
نفر بعدی :" همیشه هم مانتوهای رنگی رنگی می پوشه ! 10 رنگ مانتو مقنعه رنگی داره . "
انصافا یه شغلی ایجاد کنید این بندگان خدا مجبور نشن بار گناهان ما رو سبک کنن .
خیلی جلو خودمو گرفتم نگم بهش نمیرید از حسودی . حالا شوهرتون طلاقتون نمی ده . همین جوری دوستتون داره پذیرفته شما رو . منم قول می دم از جلو شوهرتون رد نشم یه وقت هوس نکنه طلاقتون بده بره یکی دیگه بگیره !
برا آتیش زدنشون این جمله کافی بود !!
:))))))))))))))))))))))))))))
:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که می کشد
جان گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکار نیست
از وزارت که بیرون آمدم با خودم گفتم سیم کارتم را عوض می کنم که دیگر کنترل نشود .
بعد با خودم گفتم برای چه کسی ؟
کسی نیست که موبایلم زنگ که می خورد به شوق او سمت گوشی ام بروم تا صدایش را بشنوم . بگذار همین باشد . بگذار ایرانسل باشد با آنتن دهی درپیتش .
صدای کسی که دوستش دارم از آن طرف سیمها نمی آید که نگران قطع شدنش یا کنترل شدن حرفهایم باشم . حرف مهمی نمی زنم یا حرف عاشقانه ای که شرمم بیاید کسی کنترلم کند . حرفهایی هم که می زنم اهمیت کنترل شدن ندارند بگذار کنترلش کنند .
قصدم از همان اول این بود که ایرانسل باشد که وقتی بیرون آمدم عوضش کنم . ولی وقتی کسی که می خواهم وجود ندارد یا اگر وجود دارد من برایش مهم نیستم که زنگ بزند بگذار همیشه غیرقابل دسترس باشم .
سیم کارتم خراب شده .
خودش از سمت خودش تپ تلفن را قطع می کند . یا می گوید دردسترس نیست یا زنگ می خورد و اینجا زنگ نمی خورد که من بردارم . فاطمه می گوید گوشی خریدی 500 هزار تومن یک خط درست درمان نداری که بتوانیم با تو حرف بزنیم .
دل خوش سیری چند؟؟؟
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هر چه زندگی است دلت سیر می شود
گویی به خواب بود جوانیمان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!!
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!!!!
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!!!!!
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!!!!!!
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!!!!!!!
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!!!!!!!!
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!!!!!!!!!
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!!!!!!!!!!
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!!!!!!!!!!!!
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!!!!!!!!!!!!!!
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
.
.
.
زندگی بعضی وقتها آن طور که می خواهی پیش نمی رود .
همه ی رنج ها به خاطر این است که نمی دانیم چه چیز از پی این اتفاقات امروز خواهد آمد .
دارم خودم را سانسور می کنم .
نمی توانم آن چیزی را که می خواهم بگویم .
بی خیال .
نمی گویم .
برایم جالب است که شرکتی گارانتی محصولی را داشته باشد و نداند آن محصول چه طوری کار می کند ! عجب شرکتی است پارس کامتل . تا چه حد درپیت است ؟!
قبل اینکه گوشی عوض کنم خیلی می شنیدم که اچ تی سی نخر ! کارکردن با اچ تی سی سخت است . ایران خدمات دهی ندارد . هیچ کس بلد نیست با آن کار کند . نمی توانی از امکاناتش استفاده کنی و ... .
من خریدمش .
کارکردن با اچ تی سی سخت نیست .
خیلی هم راحت است . خصوصا این مدلی که من دارم سیستم عاملش ویندوز است و فوق العاده یوزر فرندلی است .
منتها هر سیستمی و هر فناوری منطقی دارد که باید با منطقش با آن برخورد کرد . حالا ما منطقش را نمی دانیم و فکر می کنیم منطقش باید همان منطق نوکیا و سونی اریکسون باشد . در حالی که منطقش این نیست . همان طور که منطق پلیرهای کریتیو با بقیه پلیرها فرق اساسی دارد منصق اچ تی سی هم فرق دارد .
فروشنده اش خدا رو شکر هیچی ازش سردر نمی آورد .
روشنش کرد و داد دستمان . چون علی آن روز باید می رفت استادیوم آزادی( مهمانهای خارجی تور دوچرخه سواری ریاست جمهوری زودتر از موعد آمده بودند و علی مسئول چی بود الان یادم نیست باید زود می رفت مهمانها را ببرد هتل ) . چون علی عجله داشت برعکس همیشه که خیلی گیر به همه چی می دهد و ته و توی همه چیز را در می آورد ، این دفعه علی هیچی نپرسید و گفت خودمان می رویم توی گوشی می چرخیم ببینیم چه کنیم .
جالب است برایم که پارس کامتل گفت هیچ چیزی نمی توانی دانلود کنی چون ایران تحریم است . در حالی که من خیلی چیزها را دانلود کرده ام از روزی که اکانتم روی گوشی درست شد . اولین برنامه ای که دانلود کردم کلودفاکس بود . نشسته بودم روی مبل مامان و بابا و مادربزرگ و علی هم نشسته بودند تلویزیون می دیدند . وقتی خط دانلود آمد و سبز شد و درصد نوشت از خوشی جیغ زدم . " هورا دانلود کرد !!" کودک درونم بود . پریده بود بیرون جیغ می زد خوشی می کرد . دلم برایش تنگ شده بود . خیلی وقت بود کودک درونم بیرون نیامده بود خوشی کند .
خسته شده بودم از بس همه جای گوشی را وارسی کرده بودم و دنبال دلیل عدم دانلودش گشته بودم و پیدا نکرده بودم .
تنها دلیلش این بود که اکانت نصب شده روی گوشی لیو بود و اکانت روی لب تاپ هات میل !
حالا متاسفانه بیکار هم نمی شوم بروم دانلود بازی کنم . بروم بنشینم روی مبل پاهایم را توی بغلم جمع کنم گردنم را ولو کنم روی بالشهای نرم مبل و بچرخم توی برنامه ها جالبهایش را دانلود کنم و بخندم به تکنولوژی و از پولی که داده ام لذت ببرم .
مشق دارم .
یک عالمه مشق دارم .
تعبير رفت و کار به دولت حواله بود
چهل سال رنج و غصه کشيديم و عاقبت
تدبير ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه مراد که میخواستم ز بخت
در چين زلف آن بت مشکين کلاله بود
بعد زنگ زدم به گارانتی اش گفت بیا اینجا . حالا کجا ؟ وسط اتوبان کردستان ! ساعت کاری شون هم تا 4 ! کلی طول کشید تا علی تونست بره اونجا .
رفته یارو گفته اچ تی سی نه بلوتوث داره ! نه باهاش می شه دانلود کرد ! نه فلان .
علی هم گفته بی خود کردید همچین گوشی رو وارد کردید نمی تونید خدمات بدید .
خلاصه چون من به یه چیزی گیر بدم ول کن ماجرا نیستم باید درستش کنم ( پیگیری ام زیاده در حد 200درصد !) رفتم موبایلستان کلی مطلب خوندم 2 روزه گیر سه پیچ دادم ور می رم به گوشی و لب تاپ و برنامه هاش بالاخره الان تونستم درستش کنم!
هوووووووررررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااا
برای گوشی های اچ تی سی باید یه اکانت لیو بسازی . روی گوشی وارد کنی . بعد برنامه زون رو روی لب تاپ بریزی و روی اون هم همون اکانت رو وارد کنی . بعد گوشی رو به لب تاپ وصل کنی و ساین این کنی اکانت رو . بعدش آپ دیت بشه زون .
بعدش یه سری مراحل ورود اطلاعات داره روی زون و تمام !
گوشی رو جدا می کنی می ری تو ستینگ اکانت رو فعال می کنی . تو مارکت پلیس دانلود می کنی .
به اندازه یه مخترع الان خوشحالم !
هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااا
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند
وين همه منصب از آن حور پريوش دارم
گر تو زين دست مرا بی سر و سامان داری
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنين چهره گشايد خط زنگاری دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد
نقل شعر شکرين و می بیغش دارم
ناوک غمزه بيار و رسن زلف که من
جنگها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم
پ.ن : دوستم می گفت نمی دونم چرا این پسره رو دوست دارم . نه قیافه داره نه خصوصیت اخلاقی خاص و خوبی داره . نمی دونم چرا جذبش شدم . گفتم خودتو سرزنش نکن . تو یه موقعیت روحی خاصی که آدما قرار می گیرن ممکنه یه رفتاری از یه نفر ببینن که جذبش بشن . الان اگه منطقی فکر می کنی اشتباه کردی ، کات بده .
تازگی شروع کردم دارم یه کلاس خلاقیت می رم .
هنوز یه جلسه هم نرفتم راستشو بخواید .
منتها قبلش یه کارایی گفتن بکنید . من مثلا دارم این هفته اون کارا رو می کنم .
یکی اش اینه که وقتی ذهنتون ناهشیاره یه مقداری تو یه دفتر بنویسید .
حالا استاد گفتن اگه کم حرفید یه صفحه اگه پر حرفید 3 تا 10 صفحه هم می تونید بنویسید.
خلاصه اینکه من گفتم کم حرفم یه صفحه می نویسم .
گفتم حتما می تونم پرش کنم .
روز اول به هر زور و ضربی بود یه صفحه نوشتم .
روز دوم هیچی تو ذهن ناهشیارم نبود .
روز سوم و چهارم هم به سلامتی و میمنت دو خط نوشتم .
صبح با خودم فکر می کردم من مشکل خاصی دارم لابد که یکی دو خط بیشتر نمی تونم رو کاغذ بیارم .
نمی دونم .
بعد آمدم سر کار منشی مدیر گفت یه چیزی بپرسم ازت ؟
گفتم بپرس .
گفت تو همیشه این همه آرومی؟ خیلی آرامش داری . یا اینجا این جوری هستی و خونه شیطونی ؟ خونه شلوغ می کنی ؟
گفتم نه زیاد شلوغ نمی کنم . کلا آرومم ولی خوب رفتارم هر جایی فرق داره. طبیعیه که رفتارم هر جایی فرق کنه. خونه یه مدل دیگه ام . با دوستام یه جور دیگه . چه طور مگه ؟
گفت آخه من آدم با آرامش تو ندیده بودم . خیلی خیلی آرومی !
از صبح به حرفش فکر کردم .
آهای دوستایی که بیرون منو دیدید و می شناسید از نزدیک ( سنا جونم با شمام !) من خیلی غیر طبیعی آرومم؟
خدا مثل اینکه ورژن آروم تا حالا خلق نکرده بوده من سری اولم هر جا می رم بعد 2-3 ماه بهم می گن تو چرا آرومی ؟!!
تولدتون بود .
من حالم بد بود .
روی تخت کنار اپن آشپزخونه خوابیده بودم . نه که همیشه تختم اونجا بوده باشه خودتون می دونید یه 4روزی بود که تختم رو آورده بودن اونجا گذاشته بودن که مواظبم باشن . حالم بد بود . یادتون هست . تب و لرز داشتم. صورتم رو یادتون هست حتما . کتف چپم پانسمان بود و خیلی درد داشت . البته دردش به درد صورتم نمی رسید .
یادتون هست . می دونم یادتون هست .
حرمتون رو تو تلویزیون نشون داد .
حالم خیلی بد بود .
تلویزیون روبه روم بود .
حرمتون رو نشون می داد و هی شعر می خوند .
نمی دونم چی شد .
هی نگات کردم گریه کردم .
گفتم یعنی تو راضی می شی صورت من همین شکلی بمونه ؟
اشک نبود که سیل میومد .
خیلی گریه کردم .
هیچ کسی هم حواسش نبود .
دوبار مامان گفت چرا گریه می کنی گفتم چشمم عفونت کرده خودتون می دونید همین جوری اب میاد ازش . ولی اب نبود . گریه بود .
یادتون هست ؟
یادتون هست صبح فرداش صورتم لحظه به لحظه بهتر شد ؟
یادتون هست 5شنبه پرستاره وقتی صورتمو دید اشک تو چشماش آمد ؟
من از این معجزه ها می خوام . دلم تنگ شده برا این معجزه هات .
سردم شده .
پ . ن :دیشب یه مطلب نوشتم بذارم بلاگفا باز نمی شد . عصری اگه شد می ذارمش.
حالم کلا خوبه .
دیشب صورتحساب گرفتم ببینم چی به حسابم ریختن 3 تا واریزی بوده . هر چی نگاه کردم به شرح واریزی و مبالغ سر در نیوردم . به نظرم زیادی ریخته بودن .
پرسیدم می گم اینا چیه ریختن ؟ می گه این و این و این .
تا قبل این همچین دریافتی نداشتم خوب . بهم مزه داد این پوله .
سود و سرمايه بسوزی و محابا نکنی
رنج ما را که توان برد به يک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
یه وقتایی می شنوم از این طرف و اون طرف که بعضی ها که ازدواج کردن خیلی قیافه می گیرن که ما یه زندگی رو می چرخونیم و اینا !
یه جوری می گن ما آشپزی و فلان می کنیم که انگار تو که خونه بابات هستی بی عرضه ای .
خونه داری آسون نیست حرفی تو این مسئله ندارم خیلی هم کار وقتگیر و خسته کننده ایه چون تکراری می شه . آشپزی هم اگه بخوای همه اش روی یه فرمول خاص غذا بپزی کار خسته کننده و بی خودی می شه .
چیزی که باعث شد به این مسئله فکر کنم این بود که مهمون داشتیم مامان و بابام با کل مهمونها رفتن بیرون من نرفتم چون گفتم کار دارم منتها تنها کاری که کردم این بود غذا درست کردم برا ناهار مهمونها ! اول قرار بود من فقط خورشت بپزم و برگرن خودشون بقیه اش رو بپزن ولی دیر برگشتن من یواش یواش همه کارا رو کردم . و به کارای خودم نرسیدم .
اول خورشت پختم . بعدش مخلفاتش رو اضافه کردم و دورچین غذا رو درست کردم . آب برنج رو گذاشتم . منتظر مامان شدم نیومدن . هر چی هم زنگ زدم کسی جواب نداد . گذاشتم آب جوش آمد نیومدن . برنج رو هم ریختم تو آب و آب کش کردم و دم کردم . بازم نیومدن.
یه دیگ برنج بود .
تو بالکن روی پلوپز پختمش . یه قبلمه بزرگ هم خورشت بود وسط گاز رو کلا گرفته بود .
حالا مثلا اینکه بعضی دوستام بهم پز می دن که ما آشپزی مون فلان است و فیصال است و تو ازدواج نکردی عرضه نداری و اینا رو اصلا نمی فهمم .
اگه کسی بلد باشه روی کارهای روزمره اش مدیریت کنه و این همه کار رو توی شبانه روز سامون بده خونه داری و آشپزی رو هم می تونه خیلی خوب از پسش بربیاد .
به خواهرم می گفتم دلیل اینکه بعد یه سال از اینکه من از وزارت بیرون آمدم بهم زنگ زدن گفتن برگرد این نبود که تو یه سال کارشون مونده بود . کارشون انجام شده بود ولی اون طوری که من به کار سر و شکل داده بودم و سر و سامونش داده بودم خودشون تنونستن از پسش بربیان .
دقیقا اینجا هم همینطوریه .
از نیمه مرداد من اینجام . و کل کار رو حدود اواسط شهریور تحویل گرفتم . یعنی شهریور به طور کامل به من تحویل شد .
آخر شهریور فرصت کردم کشوهای میزش رو ریختم بیرون . دنیا دنیا کار سنواتی از تو کشوهاش بیرون آوردم و انجام دادم .
همه چیز رو طبقه بندی کردم . مرتب کردم . یه دنیا کاغذ دور ریختم . کشوها رو خالی کردم .
کارم رو جوری تنظیم کردم که 5شنبه ها تمام کشوهام رو بریزم بیرون مرتب کنم کار عقب افتاده نذارم . هر کاری تو کشوم می مونه سریع پیگیری می کنم درست بشه .
کارهای اضافه برسازمان هم می تونم انجام بدم . در حالیکه نفر قبلی با ساپورت کامل معاون کارهاش رو انجام می داده و تمام کشوهاش پر از درخواستهایی بود که مدتها بود خاک خورده بود . درخواستهایی که من رفع و رجوعشون کردم .
الان معاون تعجب می کنه که من تنهایی همه چی رو مرتب می کنم وقت اضافه هم پیدا می کنم گاهی تو اینترنت چرخی می زنم و دانلودی و وبگردی و چتی چیزی هم می کنم . هر وقت معاون یه چیزی می گه می گم بذار برنامه اش رو امروز دانلود می کنم نصبش می کنم ببینی .
دیروز اولین بار بود که یکی از کارامو اشتباه کردم . به معاون گفتم یه گندی زدم بیا درستش کنیم ! می گه تو هیچ وقت گند نمی زنی . حالا بیا ببینم . گفتم خوب دیگه هر ادمی درصد خطایی داره منم اشتباه ممکنه بکنم . خدا که نیستم ؟ درستش کرد . گفت این اشتباه تو در مقابل اون اشتباه هایی که اون قبلیه می کرد هیچی نیست . هزار بار پشت سرت هم گفتم کارت خیلی درسته . اینقدر ازت تعریف کردم رئیس می گه چه جوریه همه اش می گی این خیلی سریع و بادقت کار می کنه ؟ !
وقت نمی کند من هم کلا برنامه باشگاه رفتنم نظم درستی ندارد که بنده ی خدا بتواند برنامه ای به من بدهد . 2 سال است که اینطور است .
کار و درس و ورزش و خانواده و ... همه شان با هم سخت کنار می آیند .
برای اینکه جبران تمرین نکردنهایم را کرده باشم یک تمرین سخت به خودم دادم .
درایو فورهند روی درایو یک کراس و بدو بدو به سمت دیگر زمین برای دریافت کراس . دریافت کراس و تبدیل آن به درایو بک هند و روی درایو بک هند یک کراس و همین طور به تناوب ادامه دادم .
ساعت 7 که از زمین بیرون آمدم 15 دقیقه نشستم تا تنفسم معمولی شد . رنگم ولی قرمز بود .
خوش گذشت.
مصرف انرژی خوب است . حال آدم را سر جایش می آورد . تازه تمرین تمام که می شود می خواهی از نو و با انرژی زیاد هزار هزار کار دیگر هم انجام دهی . ساعتها پیاده روی کنی و از خوشی جیغ بکشی .
·
امام محمد غزالی در " احیای علوم
دین " معتقد است که زوایایی از عالم معنا هست که سالک طریق نمی تواند آنها را
به تنهایی و فقط با آینه ی دل خود کشف و تجربه کند ؛ برای این منظور فرد به دو
اینه نیاز دارد .
غزالی این وضعیت
را به حالتی تشبیه می کند که فرد می خواهد پس سر خود را بنگرد . اگر فرد فقط یک
آینه در اختیار داشته باشد ، در آن صورت اگر آینه را پیش روی خود بگیرد ، آینه را
می بیند اما نمی تواند پس سر ...خود را بنگرد ، و اگر آینه را پشت سر خود
نگه دارد ، در آن صورت عکس پشت سر او در آینه باز می تابد ، اما فرد آینه را نخواهد دید .
بنابراین ، رویت
امکان پذیر نیست مگر آنکه فرد دو آینه در اختیار داشته باشد .
اما این آینه ی
دوم که برای مشاهده ی جهان ضروری است کدام است ؟
آینه ی جان نیست
الا روی یار
روی آن یاری که
باشد زان دیار
"مولانا"
· بنابراین در اینجا گویی مناسبات مهرآمیز نوعی هنر آینه بازی است . عاشق آینه ی دل خود را در برابر آینه ی دل معشوق می نهد و در بازی میان این دو آینه امر نامتناهی در میانه ی تجلی می کند .
· در اینجا امر مقدس در دل رابطه ی عاشق و معشوق رخ می نماید و حضور آن قائم به وجود هر دو آینه است . اگر یکی از آن دو آینه برداشته شود یا زاویه ی آنها تغییر کند ، امر نامتناهی از میانه ی ایشان غایب می شود . بنابراین ، در تمثیل " آینه " عشق مجازی امری ضروری و اجتناب ناپذیر در کشف امر مقدس و عشق حقیقی به شمار می رود . عشق مجازی پلی نیست که فرد دیر یا زود از آن درگذرد و ان را پس پشت نهد ، بلکه آینه بازی میان دو دل است که امر مقدس را در دل خود شکار می کند و باز میتاباند .
کتاب درباره ی عشق . ترجمه آرش نراقی .
بابت پست قبلی یعنی همه ی آقایون بهشون برخورده؟ ناراحت شدن؟ من منظورم به همه نبود.
انصافا بعضی از آقایون بر خلاف بعضی ادعاهاشون مبنی بر مرام داشتن و غیره مرام که ندارن هیچی همچین کارهای ناجوانمردانه ای هم می کنن .
بی خیال .
یه پست خالی شده بود . من از همه جا بی خبر بودم . یه تعداد زیادی دندون تیز کرده بودن برا این پست . در ضمن از خصوصیات این پست این بود که می شد هم از طرف قراردادهای بیمارستان رشوه گرفت و هم از کارمندای داخلی و هم از ... . یعنی همه جوره می شه تو یه سال خودتو و جیبتو بسازی .
بعد یه دفه یه نفری رو بیارن بذارن تو این پست که از همکارای اونجا نیست از یه قسمت دیگه بیمارستان اومده و حضورش تو این بیمارستان به یه سال هم نمی رسه ، مشخصه که همه علیهش جبهه گیری کنن .
موقعیت به این خوبی رو ازشون گرفتی .
تازه تو سازمانها یه جو بدی علیه آدمای تازه وارد هست که همه سعی می کنن به طرف رو ندن . اذیتش کنن یه وقت پررو نشه . همه خط و نشون می کشن براش اینجا مرز ماست واردش نشو .
یه ماه پیش یکی از مسئولا اومد تو اتاقم گفت تو هنوز اینجا غریبی می کنی ؟ گفتم خوب آره . خیلی هم برخوردهای خوبی باهام نشده که بتونم خوب رابطه برقرار کنم . هر کسی تونسته زهرش رو بهم ریخته . منم سکوت کردم .
معاونمون می گفت هر چی فلانی پاچه پاره و سلیته است تو برعکسی . نفست درنمیاد . همه اش می خندی . مظلومی تا چه حد آخه ؟ میان بهت چرت و پرت می گن جلوشون وایسا یکی بگو بخوره تو دهنشون .
گفتم خوب من اینجوری دوست ندارم .
از 4شنبه صبح تا امروز صبح که دوشنبه باشه درگیر این بودم که ببینم این سندی که به معاون مالی مون تحویل دادم و نیست شده کدوم احمقی برداشته .
با توجه به تعداد زیاد دشمنان اینجانب از همون روز اول به معاون مالی مون گفتم یکی این سند رو برداشته و تنها قصدش این بوده که من رو ضایع کنه . هر کسی هم برداشته می دونسته این سند باید دست من باشه و نبودنش برای من مساوی زیرآب خوردنمه . گفت نه . کسی با تو کاری نداره . گفتم اینا همه شون نمی خوان سر به تن من باشه . می خوان ضایعم کنن .
امروز حرفم ثابت شد .
سند دست یکی از همکارای عوضی مون بود .
در جواب معاون مالی مون که گفته چرا برش داشتی ، گفته می خواستم حالِ دل آرام رو بگیرم .
موقع اذون ظهر نفرینش کردم .
معاونمون بهش گفته من رو زیر سوال بردی نه دل آرام . این سند دست من بوده . به من سپرده بود .
ازش نمی گذرم . از همه ی آدمایی که بهم بدی کردن گذشتم . اما از این موجود نامرد سبیلو نمی گذرم . اشک تو چشمام جمع شده بود ، به خودم فشار میوردم که گریه نکنم یه دفه معاون مالی مون گفت خیلی زیر چشمات سیاه شده ، چرا ؟
چون امتحان ضمن خدمت داشتم اصلا وقت نشد در اتاق رو ببندم یه دل سیر های های گریه کنم سبک بشم . هی روزگار چه نامردایی ساختی اسم خودشونو گذاشتن مرد .