:(
از اصفهان تا کاشان این ماشین محترم ، جیگیلی کوچولوی من خوب بوده ها !
ظهر بابا رسیده کاشان .
شب خواستن راه بیفتن از خونه مادربزرگم تا میدون جهاد که رفتن جوش آورده خوب نشده که نشده !
الانم دو تا پسر عمه هام که مکانیکن و واردن به ماشین کل موتور رو ریختن پایین ببین چه مرگشه .
منم دیشب یه قابلمه لوبیا پلو پخته بودم . درسته گذاشتم تو یخچال .
اصن اشتهام کور شد.
علی یه بشقاب خورد رفت خوابید .
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۲۸ ساعت 11:2 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.