صدف
ماشین من هیچی اش نشده .
ماشین بابام پکیده .
فک می کنید من صدف نازنینمو تو شهر غریب ول می کردم میومدم؟
نه نه نه :))
بچه ام تو پارکینگه . خوابه .
تازشم ماشین من جیگیلی و گوگولی مگولی نیست . ماشاا... یه یلی برا خودش . گنده بکه ! ریزه میزه نیست که !
ماشین بابا ریزه است . ظریفه . نانازه .
از پارکینگ که می خوام بیارمش بیرون هی می گم تو هم با این صندوق عقب گنده ات ! عینهو بچه ی دو ساله ای که پوشک میشه عقبت گنده است ! یه نگاه به ماشین بابا بکن . چه قدر ظریفه . راحت و بی دردسر از پارکینگ در میاد . حالا تو . من باید کلی دقت کنم ببرمت بیرون که یه وقت به جایی کشیده نشی . خط نیفتی.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۲۸ ساعت 21:50 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.