دلم انارهای فین را می خواهد .

آخ چه مزه ای دارند .

روح شکموی میوه خور یک آدمی توی من است که اجدادش آدمهای تپه های سیلک هستند . آدمهایی که میوه خوار و غلات خوار هستند نه گوشت خوار . 

یک روحی که جان به جانش کنی همه ی میوه ها را دوست دارد و برای هر کدامشان اینقدر ذوق می کند که انگار چه خبر است .

وقتی می گویند انجیر هی ذوق و ذوق و ذوق که وای انجیر ! تازه این خانم ذائقه اش به طرز مسخره ای خاطره ی تمام آنچه که تاکنون خورده را هم بایگانی کرده توی ذهنش .

مثلا انجیر سیاه خانه ی مادرجان مامان که پانزده سالی هست که مُرده و خانه اش را دو سال قبل مرگش خراب کرده اند معیار اندازه گیری خوشمزگی انجیر سیاه است .

هر بار انجیر سیاه بخورد می گوید بیست درصد هم شبیه انجیرهای مادرجان نبود . حیف خانه شان . حیف درخت انجیر سیاهشان . حیف حوضشان . حیف خانه ی خشتی قدیمی شان . حیف آن سرداب سرد و اسرار آمیز پر از ترشی اش .

عجب آدم عجیبی است این دختر .

حالا فصل انار شده تب کرده برای انارهای فین کاشان .

وااااااااااای.

عجیب خوشمزه هستند . عجیب .

ملاک خوشمزگی انار هم برمی گردد به خاطره ی دخترخاله ی مادرش که تهران دانشگاه قبول شده بود و همیشه همراه تهران رفتن آمدنهاشان بود . چه شبهایی که تا تهران با هم پچ پچ می کردند و چه قدر بدش می آمد لیلا اصرار کند که شب دم در خوابگاه پیاده اش کنند .

بابای لیلا هر سال دم پاییز چند جعبه ی بزرگ انارهای درشت و خوشمزه ی باغ فینشان را می فرستاد خانه مان . 

تا چهار پنج سال بعد از اینکه لیلا درسش هم تمام شد جیره ی انارها قطع نشده بود .

هیچ چیز انارهای دانه درشت و بزرگ فین نمیشود . هیچ چیز .

علایق میوه ای را که بگیری بروی همه اش به ذوق و وای وای می رسی . هیچ میوه ای هست برایش ذوق نکنی تو ؟ بعید می دانم .