11
پشت سرم نشسته بودی موهام رو با حوله توی دستهات گرفته بودی و خشکشان می کردی.
آب موهام که گرفته شد، حوله را کنار گذاشتی و دستهات را دور تنم حلقه کردی. من رو به خودت فشار دادی. بعد لبهات رو گذاشتی دم گوشم و بوسیدی.
اینقدر من رو توی بغلت نگه داشتی که لباست از نم موهام خیس شد و من تو بغلت خوابم برد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۲۳ ساعت 14:36 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.