لهجه
دایی ام زنگ زده بود.
هزار نفر هم تو اتاق ایستاده بودن.
منم با لهجه غلیظ باهاش موبایل حرف می زدم.
:))
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۲۴ ساعت 10:6 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.