با سنا و جوجو رفتیم یه دونه از این فست فودها که سنا قبلا تجربه اش کرده بود. از سمت خیابون قریب نرسیده به فلسطین میشه.

تفاوت مرغ سوخاری اش با باقی جاها توی پوستش و سسی بود که باهاش سرو می شد.

سسش سیر خالص بود. 

وسط بلوار کشاورز رو تزئین کردن. سفره هفت سین چیدن و از این قرتی بازی های خوبی که شهرداری انجام میده.

وسطش قدم زدیم. عکس گرفتیم. نشستیم. حرف زدیم و بعد یهو تصمیم گرفتیم برویم سینما. سنا به سینما ازادی زنگ زد. سانس 4 خوب بود.

در مدتی که فرصت داشتیم تا سر طالقانی پیاده رفتیم و بعد سنا از ما جدا شد که به کارش برسدو ما سوار اتوبوس شدیم و رفتیم سینما ازادی حوض نقاشی را دیدیم.

به احترام دوستهام که این فیلم رو ندیدن تعریف نمی کنم.

فقط اینو بگم که همه ی توانم رو جمع کردم گریه نکنم ولی از نیم ساعت اول فیلم که رد شد شروع کردم به گریه. قطع هم نمی شد!

از این تیپ فیلمهای گریه دار نیست که وقتی از سینما بیرون میای دپرس باشی.

گریه ی خوبی بود.

گریه بابت فوران احساسات.


پ.ن:

از سمت دکتر قریب که بری سمت فلسطین، نرسیده به فلسطین. یعنی این.