14
وقتی برگشتی خیلی خسته بودی. چشمهای خوشگلت نیمه باز بود. دو سه تا قاشق غذا خوردی و مسواک نزده خوابت برد.
من خوابم نمی آمد. نشستم بالای سرت و سیر نگاهت کردم.
دلم می خواست ببوسمت. خسته بودی. دوست نداشتم بیدارت کنم.
کاش می شد ببوسمت و تو بیدار نشوی.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۲۵ ساعت 21:27 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.