این روزها
لباس قلاب بافی ام تموم شد.
خیلی وقت بود منتظر بودم حریر زیرش رو مامان بدوزه بهش.
الان دارم روی یه رومیزی چهل تیکه کار می کنم. چیز قشنگی میشه.
(اون لباس قلاب بافی رو برا "تو" بافتم.)
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۵ ساعت 16:40 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.