بردار یه سنگ بنداز تو یه برکه، ببین چی می‌شه. می‌تونی موج‌هایی رو که راه می‌افته بشمری؟ می‌تونی جلوشونو بگیری؟ بگی دیگه بسه؟
بردار سرتو بکن تو یه چاه، وسط بروبیابون. یه هو بکش. یه چیزی بگو. چند تا صدا برمی‌گرده؟
برو یه دست بزن به درختی که تنها وایساده. ببین شاخه‌هاش چه تکونی می‌خورن. ببین چه‌قدر برگ می‌ریزه. ببین چند تا پرنده از لای برگ‌ها پر می‌زنن بیرون.
بعد راهتو می‌کشی می‌ری؟ گور پدر اون چاه و درخت و اون برکه؟ گور پدر برگ‌های ریخته و موج‌هایی که سر به ساحل می‌کوبن و هوهویی که چاه راه انداخته؟
تازه اون چاهه، درخته، برکه‌س.
فکر نکردی یه آدم چی؟
بیای و یه سنگ بندازی توی تنهاییش، سرتو بذاری دم گوشش و زمزمه کنی، یه دست بکشی به تن تنهاش؟

داستان «یک‌بار دیگر» از مجموعه داستان «این برف کی آمده...»؛ محمود حسینی‌زاد؛ نشر چشمه