بردار یه سنگ بنداز تو یه برکه، ببین چی میشه.
بردار یه سنگ بنداز تو یه برکه، ببین چی میشه. میتونی موجهایی رو که راه میافته بشمری؟ میتونی جلوشونو بگیری؟ بگی دیگه بسه؟
بردار سرتو بکن تو یه چاه، وسط بروبیابون. یه هو بکش. یه چیزی بگو. چند تا صدا برمیگرده؟
برو یه دست بزن به درختی که تنها وایساده. ببین شاخههاش چه تکونی میخورن. ببین چهقدر برگ میریزه. ببین چند تا پرنده از لای برگها پر میزنن بیرون.
بعد راهتو میکشی میری؟ گور پدر اون چاه و درخت و اون برکه؟ گور پدر برگهای ریخته و موجهایی که سر به ساحل میکوبن و هوهویی که چاه راه انداخته؟
تازه اون چاهه، درخته، برکهس.
فکر نکردی یه آدم چی؟
بیای و یه سنگ بندازی توی تنهاییش، سرتو بذاری دم گوشش و زمزمه کنی، یه دست بکشی به تن تنهاش؟
داستان «یکبار دیگر» از مجموعه داستان «این برف کی آمده...»؛ محمود حسینیزاد؛ نشر چشمه
بردار سرتو بکن تو یه چاه، وسط بروبیابون. یه هو بکش. یه چیزی بگو. چند تا صدا برمیگرده؟
برو یه دست بزن به درختی که تنها وایساده. ببین شاخههاش چه تکونی میخورن. ببین چهقدر برگ میریزه. ببین چند تا پرنده از لای برگها پر میزنن بیرون.
بعد راهتو میکشی میری؟ گور پدر اون چاه و درخت و اون برکه؟ گور پدر برگهای ریخته و موجهایی که سر به ساحل میکوبن و هوهویی که چاه راه انداخته؟
تازه اون چاهه، درخته، برکهس.
فکر نکردی یه آدم چی؟
بیای و یه سنگ بندازی توی تنهاییش، سرتو بذاری دم گوشش و زمزمه کنی، یه دست بکشی به تن تنهاش؟
داستان «یکبار دیگر» از مجموعه داستان «این برف کی آمده...»؛ محمود حسینیزاد؛ نشر چشمه
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۷ ساعت 23:9 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.