وقتی آمدی خوابیده بودم. خواب نبودم. حس و حال نداشتم سلامت کنم. حس و حال تکان خوردن هم نداشتم.

لباست را عوض کردی. بوی تنت توی اتاق پیچید. ولی باز هم هر کاری کردم نشد از زیر پتوی گرم و نرم بیرون بیایم.

آمدی سمت تخت و از روی پتو کتفم را بوسیدی.

صدای آب کردن کتری و روشن کردن اجاق گاز و روشن شدن تی وی و تخمه شکستنت و... را می شنیدم.

چند دقیقه به خواب عمیق رفتم و وقتی بیدار شدم خستگی ام در رفته بود.

پاورچین سمت در اتاق آمدم و نگاهت کردم. روی مبل، پشت به در اتاق خواب نشسته بودی.

سراغ کمد رفتم.

یک دست تاپ و دامن سفید با گلهای بنفش بیرون آوردم و پوشیدم. بعد خیلی آرام سمتت آمدم و از بغل مبل یک بوسه روی گونه ی راستت چسباندم.

جای لبهام روی صورتت زرشکی شد. لبخندت زیباترین لبخند دنیا بود.

گفتم: امروز می خواهم تمام صورتت را زرشکی کنم.

بعد شروع کردم به بوسیدنت.


روزی تمام صورتت جای لبهای من خواهد بود.