25
وقتی آمدی خوابیده بودم. خواب نبودم. حس و حال نداشتم سلامت کنم. حس و حال تکان خوردن هم نداشتم.
لباست را عوض کردی. بوی تنت توی اتاق پیچید. ولی باز هم هر کاری کردم نشد از زیر پتوی گرم و نرم بیرون بیایم.
آمدی سمت تخت و از روی پتو کتفم را بوسیدی.
صدای آب کردن کتری و روشن کردن اجاق گاز و روشن شدن تی وی و تخمه شکستنت و... را می شنیدم.
چند دقیقه به خواب عمیق رفتم و وقتی بیدار شدم خستگی ام در رفته بود.
پاورچین سمت در اتاق آمدم و نگاهت کردم. روی مبل، پشت به در اتاق خواب نشسته بودی.
سراغ کمد رفتم.
یک دست تاپ و دامن سفید با گلهای بنفش بیرون آوردم و پوشیدم. بعد خیلی آرام سمتت آمدم و از بغل مبل یک بوسه روی گونه ی راستت چسباندم.
جای لبهام روی صورتت زرشکی شد. لبخندت زیباترین لبخند دنیا بود.
گفتم: امروز می خواهم تمام صورتت را زرشکی کنم.
بعد شروع کردم به بوسیدنت.
روزی تمام صورتت جای لبهای من خواهد بود.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۹ ساعت 18:21 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.