سلیمانِ من
چند وقت پیش با دوست عزیز حرف می زدم. حرفمان تمام شد. دوستم رفت و بعد از چند دقیقه برایم پیام داد:
" الان به نیت تو قرآن باز کردم. برای هر سه تا خواستگار عیدت. آیه ی عذاب آمد. و بعد گفتم عاقبت دل آرام چه می شود. آیه ی ورود ملکه ی سبا به قصر سلیمان آمد."
دوستم گفت:" منتظر سلیمان باش. این سلیمان است که قدر ملکه ی سبا را می داند. هر کسی آمد و از کوچه گذر کرد و تو را دید و پسندید و پا پیش گذاشت لیاقتت را ندارد."
گفتم:" اوهوم."
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۹ ساعت 20:18 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.