امروز
تو یه خیابون تنگ دور یه فرمون زدم.
گفتم لذت بردی دست فرمون رو؟ کیف کردی دور زدنمو؟
گفت عالی بود عالی.
گفتم برا گواهینامه یه خیابون از این عریضتر سر راهمون بود سرپایینی.
افسر گفت همینجا پارک دوبل کن. پارک کردم. گفت خوبه. حالا دور دو فرمون بزن.
گفتم اینجا دور یه فرمونم میشه زد.
گفت تو دو فرمون بزن.
دور دو فرمون زدم. بعد منو برد تو یه کوچه ی فسقلی که عرضش اندازه ی سه تا ماشین بود. دو طرف کوچه ماشین پارک بود. وسط دو تا پراید گفت همینجا دور دو فرمون بزن!!!
تصمیم جدی گرفته بود حالمو بگیره بابت دور دو فرمون و ادعام!
خیلی خونسرد دور دو فرمون زدم. با یه حرکت. هزار بار عقب جلو نکردم مثه بعضیا.
گوشه ی شمت راست ماشین که از پراید پارک شده رد شد، افسر پرونده ام رو گرفت دستش. نوشت قبول!!!
گفت پیاده شو. نفر بعد بیاد بشینه.
وقتی اینو گفت سه تا دختری که عقب نشسته بودن گفتن عالی دور زدی عالی. خوش به حالت.
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.