تب داشتم.

هذیان می گفتم.

همه چیز را درهم می دیدم.

خواب شاههای هخامنشی را می دیدم که دستور جنگ داده اند.

خواب کنیزکانی که اسیر شده اند و ضجه می زنند.

خواب مرگ و خون و آتش و شمشیر و آوارگی و گریه و بدبختی.

تبم بالای 40 بود.

درجه را توی دهانم گذاشتی و گفتی وای خیلی بالاست.

میان چشمهای تبدارم یک لحظه "تو" را دیدم. وقتی چشمهام را می بستم صحنه ی جنگ و خونریزی و آوارگی ظاهر می شد و وقتی بازشان می کردم "تو" بودی.

یک آن حس کردم به پرواز در آمده ام. چشمهام را باز کردم. بغلم کرده بودی.

گفتی:"در توالت فرنگی را می بندم. روی توالت بنشین پاشویه ات دهم."

تکیه دادم به پشتی توالت فرنگی. آب را ولرم کردی و از زانو به پایین را چند بار شستی. فایده ای نداشت. وقتی شیر آب را می بستی خیلی زود پاهام خشک می شد.

دستهام را شستی. صورتم را شستی.

تب همان بود که بود.

مانتو و روسری بهم پوشاندی و بغلم کردی روی صندلی عقب ماشین خواباندی.

وقتی چشمهام را باز کردم سرت را روی تخت بغلم گذاشتی بودی و خوابت برده بود. سرم تمام شده بود. پرستار سرم دوم را جایگزین کرد.

گفت:"خیلی دوستت دارد. حواست بهش باشد. وقتی تبت پایین آمد خوابش برد."