داد زده بودی. من از جا پریده بودم. ترسیده بودم. خوب می دانستی این طور وقتها چه قدر حالم بد می شود. تحمل داد زدنت را نداشتم.

تند تند ظرفهای کثیف را توی ظرفشویی ریختم و غذا را توی یخچال گذاشتم و مسواک نزده رفتم توی تخت سمت دیوار مچاله شدم توی خودم و پتو را روی سرم کشیدم.

این طور وقتها دوست نداشتم نزدیکت باشم که بیشتر داد زدنت را ببینم. یا عصبانیتت را ببینم.

آرام اشک می ریختم زیر پتو. دادت مرا ترسانده بود. اصلا پیگیر نشدم ببینم چرا داد زدی. حوصله نداشتم. نه حوصله ی داد بعدی نه حوصله ی ...

می دانستم دادت بهانه گیری است. داشتی مثل پسربچه ها بهانه می گرفتی.

باید درک می کردی من همیشه حوصله ی رفع و رجوع بهانه گیری هات را ندارم. همیشه حوصله ندارم پسرک کوچکی که می شوی مثل مامانها بغلت کنم بگویم بهانه نگیر. مامان اینجاست.

نفهمیدم کی وسط گریه هام خوابم برد. آن روز حالم خوب نبود. توی محل کار مشکلی پیش آمده بود و ذهنم خسته بود. آمده بودم که توی بغل "تو" آرام بگیرم و "تو" خودت ناآرام بودی و نفهمیدی من تحمل داد زدنهات را ندارم.

نفهمیدم کی خوابم برد ولی وقتی بیدار شدم "تو" مرا توی بغلت گرفته بودی و می بوسیدی.