میگم
میگه: چه پوستت خوب شده. چیکارش کردی؟ یه مدت بد شده بود.
میگم: از نظر روحی بهم ریخته بودم. الان اوضاع بهتره. پوستم خوب شده.
میگه: چرا؟
میگم: همین طوری. یه مسئله ای ناراحتم کرد. سه روز اولش دست راستم وحشتناک درد گرفت. طوریکه دنده ی ماشین رو نمی تونستم جا بزنم. بعدش مثل همیشه پوستم رو بهم ریخت.
میگه: گریه کردی؟
میگم: آره. خیلی زیاد. نباید این گریه ها بمونه. مرض میشه. سرطان میشه آدم خفه میشه.
میگم: از نظر روحی بهم ریخته بودم. الان اوضاع بهتره. پوستم خوب شده.
میگه: چرا؟
میگم: همین طوری. یه مسئله ای ناراحتم کرد. سه روز اولش دست راستم وحشتناک درد گرفت. طوریکه دنده ی ماشین رو نمی تونستم جا بزنم. بعدش مثل همیشه پوستم رو بهم ریخت.
میگه: گریه کردی؟
میگم: آره. خیلی زیاد. نباید این گریه ها بمونه. مرض میشه. سرطان میشه آدم خفه میشه.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۲/۲۶ ساعت 9:57 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.