میگه: چه پوستت خوب شده. چیکارش کردی؟ یه مدت بد شده بود.
میگم: از نظر روحی بهم ریخته بودم. الان اوضاع بهتره. پوستم خوب شده. 
میگه: چرا؟
میگم: همین طوری. یه مسئله ای ناراحتم کرد. سه روز اولش دست راستم وحشتناک درد گرفت. طوریکه دنده ی ماشین رو نمی تونستم جا بزنم. بعدش مثل همیشه پوستم رو بهم ریخت.
میگه: گریه کردی؟
میگم: آره. خیلی زیاد. نباید این گریه ها بمونه. مرض میشه. سرطان میشه آدم خفه میشه.