راستش این است که مردم کویر ریشه هاشان قوی است. دوستتر دارمشان. قصه گویند و برای هر ستاره و پیچ و خم هر کوهی داستانی دارند شگفت انگیز.

با مردم کویر که بزرگ شوی کم کم قصه گو می شوی. همه شان قصه گویان خوبی هستند.

چنان برات همه چیز را بهم می بافند و چنان غرق رویا می شوی که تشنگی یادت می رود.

آدمهای سختکوش و دوست داشتنی هستند.

آدمهایی با صورتی آفتاب سوخته و دستان پینه بسته که نشان از زندگی سختشان دارد. ولی طبع لطیفشان آنقدر تو را پی خود می خواند که محوشان می شوی.

مردمان کویر در مهربانی و صفا و صمیمیت و سادگی همتایی ندارند. تو را سر سفره ی نان و پنیری که امروز دارند و معلوم نیست فردا داشته باشند شاهانه پذیرایی می کنند.

بر دستهاشان باید سجده کرد و بر صورتهای آفتاب سوخته شان بوسه ها زد بابت سخاوتشان.

تمام کوه های اطراف کاشان برام قصه ها دارند نگفتنی که هر بار توی هر پیچ جاده گم شده ایم بابا و مامان و عمه و مادربزرگها و پدربزرگها برامان قصه ها گفته اند.

قصه هایی از شاهان و دزدان.

قصه ی شاه عباس و کاروانسراهاش.

قصه ی دزدانی که به شهرها حمله می کردند و قلعه هایی که سرتاسر کویر مردم برای حفاظت از خودشان ساخته اند.

قصه ی کوه کرکس و باز شکاری شاه عباس و زهر مار.

قصه ی مردمانی که صداشان دلنشین است. قصه ی مردمان قصه گوی دوست داشتنی کویر.