من معجزه می خوام !
تولدتون بود .
من حالم بد بود .
روی تخت کنار اپن آشپزخونه خوابیده بودم . نه که همیشه تختم اونجا بوده باشه خودتون می دونید یه 4روزی بود که تختم رو آورده بودن اونجا گذاشته بودن که مواظبم باشن . حالم بد بود . یادتون هست . تب و لرز داشتم. صورتم رو یادتون هست حتما . کتف چپم پانسمان بود و خیلی درد داشت . البته دردش به درد صورتم نمی رسید .
یادتون هست . می دونم یادتون هست .
حرمتون رو تو تلویزیون نشون داد .
حالم خیلی بد بود .
تلویزیون روبه روم بود .
حرمتون رو نشون می داد و هی شعر می خوند .
نمی دونم چی شد .
هی نگات کردم گریه کردم .
گفتم یعنی تو راضی می شی صورت من همین شکلی بمونه ؟
اشک نبود که سیل میومد .
خیلی گریه کردم .
هیچ کسی هم حواسش نبود .
دوبار مامان گفت چرا گریه می کنی گفتم چشمم عفونت کرده خودتون می دونید همین جوری اب میاد ازش . ولی اب نبود . گریه بود .
یادتون هست ؟
یادتون هست صبح فرداش صورتم لحظه به لحظه بهتر شد ؟
یادتون هست 5شنبه پرستاره وقتی صورتمو دید اشک تو چشماش آمد ؟
من از این معجزه ها می خوام . دلم تنگ شده برا این معجزه هات .
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.