تولدتون بود .

من حالم بد بود .

روی تخت کنار اپن آشپزخونه خوابیده بودم . نه که همیشه تختم اونجا بوده باشه خودتون می دونید یه 4روزی بود که تختم رو آورده بودن اونجا گذاشته بودن که مواظبم باشن . حالم بد بود . یادتون هست . تب و لرز داشتم. صورتم رو یادتون هست حتما . کتف چپم پانسمان بود و خیلی درد داشت . البته دردش به درد صورتم نمی رسید .

یادتون هست . می دونم یادتون هست .

حرمتون رو تو تلویزیون نشون داد .

حالم خیلی بد بود .

تلویزیون روبه روم بود .

حرمتون رو نشون می داد و هی شعر می خوند .

نمی دونم چی شد .

هی نگات کردم گریه کردم .

گفتم یعنی تو راضی می شی صورت من همین شکلی بمونه ؟

اشک نبود که سیل میومد .

خیلی گریه کردم .

هیچ کسی هم حواسش نبود .

دوبار مامان گفت چرا گریه می کنی گفتم چشمم عفونت کرده خودتون می دونید همین جوری اب میاد ازش . ولی اب نبود . گریه بود .

یادتون هست ؟

یادتون هست صبح فرداش صورتم لحظه به لحظه بهتر شد ؟

یادتون هست 5شنبه پرستاره وقتی صورتمو دید اشک تو چشماش آمد ؟

من از این معجزه ها می خوام . دلم تنگ شده برا این معجزه هات .