باور ندارم نازنین حالا تو باما هم?
خوشم نمیاد اینجا یه سره ناله کنم .
مفهوم هست ؟
اینکه یه مسئله خنده دار به نظر خودم نوشتم دلیل نمی شه حالم خوب شده باشه .
ولی انصافا از وبلاگهایی که سراسر درد و رنج هستن و از بیماری هاشون می نویسن خوشم نمیاد . حالا برم دکتر ببینم چی می شه . چی می گه .
مثل مسافرهای تنها مانده در راهم
خرمای مقصد بر نخیل و دست کوتاهم
من می توانم آنچنان باشم که می خواهی
تو می توانی انچنان باشی که می خواهم ؟
من می توانم سایه ای باشم به دنبالت
تو می توانی آسمان باشی به همراهم
یک روز می گویی که از خاطر ببر مارا
یک روز می گویی که از یادت نمی کاهم
تو می توانی تا کنی با دیگران هر جور
باور ندارم نازنین حالا تو باما هم?
پ .ن : شعر از اکرم مهدی پور
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۷/۲۵ ساعت 8:17 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.