اوخ شدم !!
کار قبلی ام یه طوری بود که با همه منشی های بخشهای بیمارستان در ارتباط بودم و با همه شون دوست بودم رابطه مون هم خیلی خوب بود
برا همین هر وقت کاری تو بخش داشته باشم بدو بدو برام انجام می دن از بس دخترای ناز و گلی هستن قربونشون برم .
رفتم ... با منشی سلام علیک کردم می گه چی شده چرا اومدی توی بیمارستان؟
گفتم اوخ شدم !!
گفت خوب برات پارتی بازی کردن نوشتن بری ... که استاد تو رو ببینه اینجا همه رزیدنتن . گفتم باشه اینجا تو رو می شناختم اونجا غریبی می کنم . گفت نه برو همونجا استاد ویزیت کنه بهتره .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۷/۲۶ ساعت 11:13 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.