بغض است
هر چه قدر هم که محکم باشم و محکم به نظر برسم این جور وقتها کم می آورم .
یاد ناناز کتاب " علائم حیاتی یک زن " افتادم .
حس ضعف می کنم وقتی تکیه گاه ندارم که اینجور موقع ها بدانم که هست . که بودنش و نگاهش بگوید نگران نباش .
برایم جالب است که فقط وقتی مریض می شوم این همه حس ضعف می کنم . دلم برای مادربزرگم می سوزد که وقتی مریض می شود تنهاست .
نمی دانم شاید اگر خواهرم دیشب بغلم کرده بود امروز حالم بهتر بود . اگر می توانستم گریه کنم دیشب الان بهتر بودم .
صبح ها بغض گلویم را می گیرد شب که خانه ام نمی توانم گریه کنم . از بس همه می آیند اتاقم و می روند نمی شود .
مادربزرگ هم هست و هیچ دلم نمی خواهد اشکهایم را ببیند .
بغض است دیگر گرفته ول نمی کند .
دکتر هم دست دست می کند . گفته برو فلان کن بعد رفتم انجام بدهم می گوید صبر کن بگذار ببینم واقعا لازم است یا نه ؟
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.