عاشقشم
صداش می کنم جیگر بیا .
بدو بدو میاد.
عاشقشم .
یه دونه شکلات از تو کیفم در میارم نشونش می دم . می قاپه از دستم .
اینقدر این شکلاتها رو دوست داره که اون دفه می گفت باید هر روز برام بیاری !
گفتم نه خیر بایدی وجود نداره . هر وقت اوردم بهت می دم .
کیفم شده کیف مامان بزرگا !
توش پر شکلاته !
مامانم یه بار اومد پیش معاونمون گفت مواظب بچه باشید ! یه چیزی بخوره ! یعنی از اون زمان معاون محترم هر چی می خوره دو برابر تو حلق من می کنه که بخور ! تو که چاق نیستی نگران اضافه وزنی ! بخور !
منم نامردی نمی کنم هر چی شکلات بهم می ده برا جیگر میارم !
قرار باشه این همه شکلات بخورم که مرض قند می گیرم خوب .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۱۰ ساعت 20:12 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.