نمی دونم چرا خوشحالم ؟!

یه ذره به خاطر اینه که فکر می کنم تا یه هفته دیگه ماشین رو برمی دارم می رم می چرخم تو خیابونا !

بدون اینکه بابا بیاد .

همه تمرکزم از دست می ره وقتی یکی می گه وای به اون نخوری وای اونو تو هزار کیلومتری دیدی داره رد می شه نزنی بهش !

کلا من از همون اول دبستان معلم که میومد بالای سرم وامیستاد دستم دیگه رو کاغذ نمی چرخید . یه جورایی اینکه بابا کنارم باشه کابوسم شده . بیشتر اشتباه می کنم . با این مربی ام که می رم حتی تو ترافیک اشرفی اصفهانی تو اون شلوغی و سربالایی بهتر از وقتی هستم که تو همین خیابونای خلوت دور و بر با بابام هستم .

نمی دونم چرا خوشحالم ولی هم خوشحالم هم سر حال .

یه جورایی چون این وزنه ی سنگین دانشگاه از روی سرم برداشته شده احتمالا خیلی خوبم .

یه جورایی هم عید میاد .

یه جورایی خیلی احساس رهایی می کنم .

نکنه دارم می میرم خبر ندارم؟