نکنه دارم می میرم خبر ندارم؟
نمی دونم چرا خوشحالم ؟!
یه ذره به خاطر اینه که فکر می کنم تا یه هفته دیگه ماشین رو برمی دارم می رم می چرخم تو خیابونا !
بدون اینکه بابا بیاد .
همه تمرکزم از دست می ره وقتی یکی می گه وای به اون نخوری وای اونو تو هزار کیلومتری دیدی داره رد می شه نزنی بهش !
کلا من از همون اول دبستان معلم که میومد بالای سرم وامیستاد دستم دیگه رو کاغذ نمی چرخید . یه جورایی اینکه بابا کنارم باشه کابوسم شده . بیشتر اشتباه می کنم . با این مربی ام که می رم حتی تو ترافیک اشرفی اصفهانی تو اون شلوغی و سربالایی بهتر از وقتی هستم که تو همین خیابونای خلوت دور و بر با بابام هستم .
نمی دونم چرا خوشحالم ولی هم خوشحالم هم سر حال .
یه جورایی چون این وزنه ی سنگین دانشگاه از روی سرم برداشته شده احتمالا خیلی خوبم .
یه جورایی هم عید میاد .
یه جورایی خیلی احساس رهایی می کنم .
نکنه دارم می میرم خبر ندارم؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۱۹ ساعت 19:58 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.