صدف
عرضم به حضور انورتون که امشب تولد مامانمون بود . بعدش به بابا فرمودیم بیایید برویم شیرینی بخریم اینجانب رانندگی می نمایم لذت ببرید از دست فرمون متحول شده ام .
با تردید فرمودن باوشه . بریم.
آرزوش بود من دیر یادم میومد می گفت نه خودم می رم .
ولی من منتظرم بخوایم بریم سر کوچه بگم من می برمتون !
اوایل که اومده بودیم این محله یه شیرینی فروشی خوب چندتا چهارراه پایینتر بود که پارکینگ هم برا مشتری هاش داشت .
با اینکه حدود 10تا شیرینی فروشی جدید نزدیک خونه مون باز شده هیچ کدوم کیفیت شیرینی شون اندازه اون نیست .
برا همین سر ماشین رو کج کردم رفتم اونجا .
بابام اولش می گفت یواش می ری بیا لاین کنار ، منم منتظر بودم اینو بگه بزنم دنده ی بالاتر تند برم !(ای سواستفاده چی )
بابام دلش عجیب تو هول و لا بودها !!
جای به این شلوغی تا حالا نرفته بودیم با هم . هر جا شلوغ بود می گفت بزن بغل خودم می شینم رسیدیم به جای خلوت تو برو .
ولی آخرش که رسیدیم دم خونه یه ذره دلش قرص شده بود برا اینکه زیاد بهم اعتماد نکنه همچین تند پیچیدم توی پل و لب در خونه نگه داشتم انگار هزارساله راننده ام !!!
بابام آخری می گه این حرکت آخرت منو حسابی ترسوند . یعنی با این سرعت تو پیچیدی دم در خونه نترسیدی بزنی به در همه جلو پنجره رو بیاری پایین؟
منم با اطمینان و اعتماد به نفس در حد خدا گفتم : نه . ترمز
زیر پام بود کلاج رو هم داشتم امکان نداشت بخورم تو در . به چشمام و تنظیم
فاصله ام هم اطمینان داشته باشید . دیدم رسید به در ترمز کردم . کلاج هم
تا زیر نقطه حرکت برده بودم حتی اگه ترمز نمی گرفتم ماشین وامیستاد !
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.