مامان من عادت داره یه خبرهایی رو یهویی بگه .

برا همین باید عادت داشته باشی یه دفه بگه فردا شب فلانی میاد خونه راجع به فلان مسئله باهات حرف بزنه . اینقدر یهویی می گه که تو پشت تلفن سر کار هزار نفر تو حلقت نشستن نگاه می کنن گوش تیز کردن ببینن چی می گن پشت تلفن بهت می گه امشب میان زود بیا !!

منم برا اینکه هزار نفری که دور و بر دارن از فضولی میمیرن حتما از فضولی همون لحظه بمیرن می گم : باشه سر راهم سیب زمینی می خرم میام . چرت ترین حرف عالم رو به مامانم می زنم که یعنی الان وقت این حرفاست آیا؟!

( اینقدرم خوش شانسم وقتی زنگ می زنم به محض اینکه تماس برقرار می شه هر کسی تو راهرو هست میاد تو اتاق یادش میفته یه چیزی می خواسته از من بپرسه!!)

4شنبه بود صبح زنگ زدم خونه مامانم نه گذاشته نه برداشته می گه مازیار کیه؟ گفتم : نمی دونم . چه طور مگه ؟

می گه : بادوم و گردو و ... برات سوغاتی اورده گفته تو رو می شناسه برا تو اورده !!!

تو اون لحظه 30000000000تا شاخ روی سرم سبز شده بود .

گفتم : نمی شناسم  و تو ذهنم مرور کردم ببینم این اسم برام آشناست؟من تا به حال همکلاسی این اسمی هم نداشتم همکار این اسمی هم نداشتم ؟ نتیجه تفکرات عمیق همون نمی شناسم بود . نمی شناسم .

مامانم با تاکید اصرار می کرد که نه مازیار تو رو می شناسه و برات یه عالمه سوغاتی اورده و به من داده .

من هر چی تو ذهنم بالا پایین می کردم هیچی یادم نمیومد .

یه چیز دیگه هم تو ذهنم وول می خورد : عجب احمقی بوده صبح یه روز برفی بلند شده امده خونه ی ما تو این کولاک؟ وقتی وسط شهر ابری می شه خونه ی ما کولاک میاد و مه می گیره چه قدر خنگ بوده که سوغاتی های احمقانه اش رو الان که فصلش نیست برا من بیاره؟ کدوم احمقی بوده ؟

هی داشتم فکر می کردم این احمق کی بوده ؟ من رو از کجا می شناخته ؟ آدرس از کجا اورده بوده ؟ و...

مامان خانم فرمودن : صبح خواب دیدم یه پسره به اسم مازیار امده گفته که برا دخترتون سوغاتی اوردم بادوم و گردو و ... اورده یه عالمه هم اورده . خیلی هم گردوهاش گنده بود .

من با این مامانم چیکار کنم آخه ؟

به اندازه ی حل مسئله ی نسبیت فسفر سوزوندم نفهمیدم چی می خواد بگه .