تحقیقمون تقریبا رسیده به دُمش !!!

اعلام ، منابع ، مرتب کردن فونتها ، ویرگول گذاری و این تر و تمیز کاری هاش مونده .

جمعه و شنبه فاطمه اومد خونه مون با هم نشستیم کل مطالب جمع آوری شده رو جمع کردیم ریختیم تو یه فایل و تمام .

منتها این دمش خیلی تلخه و سخته . :(

فاطمه که می خواست بره گفتم وایسا برسونمت تا صادقیه .

بابام می دونه من یا حرف نمی زنم یا وقتی حرف می زنم روی حرفم هستم .

به بابا گفتم بریم فاطمه رو برسونیم صادقیه .

رفتیم صادقیه فاطمه رو گذاشتیم دم بی آر تی ، بعدش اتوبان کرج بعدش ستاری بعدش سیمون بولیوار بعدش باکری تا دم خروجی باکری که می ره هایپر استار هم رفتیم و رفتیم سمت کرج از جاده کرج رفتیم آزادگان شمال بعدش همت شرق بعدش باکری شمال بعدش جنت بعدش یه دوری زدیم نون بربری بابام گرفت و خونه!

خوب بود خدا رو شکر .

می خواستم بابام رو اذیت کنم تا دوتا ماشین جلوم میومد می گفتم یا حسین ترافیک شد نیم کلاج شد چه بکنم ؟! همزمان هم می خندیدم . بابام هم می گفت تو کلا می خوای تو ترافیک بری بیای . برو خوب می ری .