دُمِ تحقیق
اعلام ، منابع ، مرتب کردن فونتها ، ویرگول گذاری و این تر و تمیز کاری هاش مونده .
جمعه و شنبه فاطمه اومد خونه مون با هم نشستیم کل مطالب جمع آوری شده رو جمع کردیم ریختیم تو یه فایل و تمام .
منتها این دمش خیلی تلخه و سخته . :(
فاطمه که می خواست بره گفتم وایسا برسونمت تا صادقیه .
بابام می دونه من یا حرف نمی زنم یا وقتی حرف می زنم روی حرفم هستم .
به بابا گفتم بریم فاطمه رو برسونیم صادقیه .
رفتیم صادقیه فاطمه رو گذاشتیم دم بی آر تی ، بعدش اتوبان کرج بعدش ستاری بعدش سیمون بولیوار بعدش باکری تا دم خروجی باکری که می ره هایپر استار هم رفتیم و رفتیم سمت کرج از جاده کرج رفتیم آزادگان شمال بعدش همت شرق بعدش باکری شمال بعدش جنت بعدش یه دوری زدیم نون بربری بابام گرفت و خونه!
خوب بود خدا رو شکر .
می خواستم بابام رو اذیت کنم تا دوتا ماشین جلوم میومد می گفتم یا حسین ترافیک شد نیم کلاج شد چه بکنم ؟! همزمان هم می خندیدم . بابام هم می گفت تو کلا می خوای تو ترافیک بری بیای . برو خوب می ری .
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.