اصن یه وضی
زیاد بود قبلشم منتها حسابداری اواخر سال حجم کارش زیاد می شه . حسابداری جاهای دولتی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی .
زیاد برا یه ثانیه اش درسته .
صبحها اصن از تو اتاق برا دستشویی رفتنم وقت نمی کنم بیام بیرون الحمدا... .
وقت نمی کنم بیام بیرون به همکارام یه سلامی بدم یه احوالپرسی بکنم .
اصن یه وضی .
الانم یه کوه کار روی میزم ولو شده هست .
اهم و غیر اهم کردن هم هیچ فایده ای نداره .
حالا وسط این همه گل و بلبل پرینترم خراب شده .
منم همه ی کارم به پرینت اسنادم وابسته است .
من حتی چک رو تو پرینتر می ذارم پرینت می گیرم .
روی میزم هزار هزار برگه هست .
تعداد کارهایی که روی میزم هست به قدری زیاده که کلافه ام .
چکهای مالیاتی رو باید تحویل بدم و وقت نمی کنم .
یه سری ضمایم سند هست همین جوری ریختم زیر یه پوشه تا وقت مناسب پیدا کنم و مرتبشون کنم .
خدایا اصن من دی و بهمن اسفند قسمت اعتبارات دولتی رو دوست ندارم . دیوانه کننده است .
آخر آذر حدود 100میلیارد پول تو حساب امد و من تا پایان دی که مجبور شدم همه ی این پول رو به قطعات 500هزار، 100هزار ، یه میلیون ، دو میلیون و ... تقسیم کنم .
ریز کردن این همه پول واقعا سخته .
دقیقا امتحانام که تموم شد 100 میلیارد رو تموم کردم . له شدم تا تموم شد .
الان یه ذره یه ذره پول امده ولی خدا وکیلی این تخصیص اعتبار و ریز کردنش به مبالغ کوچیک خیلی سخته . وااااااااای خدا بهم صبر بده .
یادمه سال 85 که تازه رفته بودم وزارت از 23 بهمن تا 28 اسفند هر روز تا 7-8 شب می موندم و شب برام آژانس می گرفتن و من هر ششب تو آژانس خوابم می برد تا خونه .
امسال از آژانس هم خبری نیست .
آخی یادش به خیر .
آنجا یه همکاری داشتیم خیلی غیرتی بود . روی من تعصب داشت . تا می دید ساعت از 6 گذشته یه نگاهی به من می کرد می گفت : خانم ... چه جوری امشب می ری خونه ؟
خودش به آژانس زنگ می زد می گفت بزن به حساب وزارت یه ماشین مطمئن بفرست .
اینقدر خوشم میومد از این کارش .
یه وقتایی هم که ماشین نبود خودش تا دم در مترو منو می رسوند یه وقت گرگها منو نخورن بعدش می رفت .
من شرق تهران رو زیاد بلد نیستم .
از معدود آدمای خوب وزارت بود .
چشم پاک خانواده دوست مهربون فوق العاده بود . الانم احتمالا آدم خوبیه منتها من 2سالی هست اصلا ازش خبر ندارم .
چون می دونم بهش زنگ بزنم هم تلفن من کنترل می شه هم تلفن اون زنگ نمی زنم بهش . دلم می خواست ببینم داداشمون بچه اش حالش چه طوره . خانمش حالش خوبه . ارتقا درجه نگرفته .
منتها اصلا حوصله ی تبعات این تلفن کردن رو ندارم .
تازه یه مدتیه خطم کمتر کنترل می شه . الان که درسمم تموم شده تصمیم جدی دارم یه خط موبایل جدید بخرم و شماره به اونایی بدم که واقعا دلم می خواد شماره ام رو داشته باشن .
نمی دونم چرا و چه جوری شماره موبایلم دست همه ی بچه های دانشکده هست !!!
هر از چند گاهی گوشی ام زنگ می خوره و یه صدایی از اون ور می گه خانم ... من فلانی هستم می خواستم بپرسم درس فلان چی شد و ...
من واقعا نمی دونم به چه دلیلی شماره تلفنم دست همه هست ؟
و نمی دونم چرا آقایون به خودشون اجازه می دن بدون هیچ گونه آشنایی قبلی و حتی رد و بدل شدن یه جمله ی کوچولوی سلام حالتون خوبه تپی زنگ بزنن به یه خانم که همکلاسی شونه و ازش بخوان اگه رفت دانشگاه براشون برگه فلان و فیصال رو بگیره پر کنه و از طرف امضا کنه ؟!
به هر حال چون یه چیزی حدود 100 نفر از هم دانشگاهی ها شماره ام رو دارن تعویض شماره برای خلاصی از این تماسها گزینه ی خوبی به شمار میاد .
خوبی اش اینه که سیم کارتم یه مدتی هست خراب شده و 90 درصد موارد می گه مشترک مورد نظر در دسترس نیست . و این تعداد تماسها رو کاهش می ده . وگرنه الان از دست تماسهای این جور افراد خل شده بودم .
پ.ن: قالب طراحی فاطیما رو اینجا رونمایی کردم . هورررررررررررااااااااااااا.
اون دل ارام بالاش خوب شده ؟ دامن پف پفی پوشیده مودب وایساده بالا سر وبلاگ نگهبانی می ده بچه ام .
اگه برای تشکر از فاطیما نظر جالبی دارید بهم در گوشی بگید از خجالت ابجی مون در بیایم .
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.