گلدون
کمک که چه عرض کنم تقریبا اگه اون نبود من بی خیال پروژه می شدم .
هر چی گفتم بگو چه جوری جبران کنم گفت هیچی ازدواج کن شوهرت یه کاری برا شوهرم بکنه جبران بشه .
من اما دلم راضی نمی شد .
دیشب به مامانم گفتم چی براش بخرم ؟ گفت فردا بیا بریم سمرقند بخریم .
من رسیدم سمرقند دیدم یه دنیا آدم اونجاست . جشنواره است و برنامه است و ... .
بعدش دیدیم مامان و بابا و مسیح و جوجو امدن . شلوغ بود و راه نبود بریم بچرخیم .
یه دوری زدیم یه سری گلدون و ظرفای تزئینی بود از جنس سرامیک و نقره ای رنگ . درخششون خوب بود .
خوشم اومد گفت 55تومن . 30تومن بیشتر نمی ارزید . امدیم بیرون .
تا پایین جنت اباد پیاده رفتیم مامان می گفت یه دسینی هست نمی دونم بالاتره یا پایین تر .
پایین که نبود . ولی رفتیم یه نان داغ کباب داغ دیدیم و بابا گفت مهمونمون می کنی؟
منم گفتم باشه . خریدیم بعد امدیم سوار صدفمون شدیم بالا امدیم دیدیم دسینی بالاست .
همون گلدونی که تو سمرقند گفت 55 ، اینجا 22 تومن بود . خریدم . منتها برا من این گلدون 55 تومن دراومد با نان داغ کباب داغ .
مامانم تو سمرقند هر مغازه ای لباس مردونه می دید می گفت خوب بیا براش پلیور بخر . بیا براش شلوار گرمکن بخر . بیا براش کمربند و کیف پول چرم مشهد بخر .
هی می گفتم نه . آخرش گفتم مامان دوستم خفه ام می کنه برا شوهرش چیزی بخرم .
اینقدر مامانم خندیده گفته : دارم اذیتت می کنم دختر . من که می دونم این چیزا رو نباید بخری .
این من خسته به دنبال خدا می گردد
مثل یک کفتر چاهی رها می گردد
پرینترم که رفت تعمیرگاه یه پرینتر دیگه گرفتم فعلا کارام رو زمین نمونه . دست راستم وحشتناک درد می کنه از بس با موس کار می کنم و از بس ورود اطلاعاتم به کامپیوتر زیاد شده . از بس برگه ها رو به هم منگنه می کنم از بس تعدد کارها زیاد شده از بس ...
یه مدیری داشتیم حق امضا نداشت . به زبون بی زبونی بهش گفته بودن برو آقا . نمی رفت . من مجبور می شدم کلی راه برم تا به مدیری که حق امضا داشت برسم کارم رو تایید کنه امضا کنه . اینقدر رفت و امدم و مقدار برگه هایی که بغل می کردم می بردم زیاد شده بود این هفته واقعا خسته شده بودم . دیشب گفتم خدایا یه نذری بکنم اینو بیرون کنن مدیر با حق امضا بیاد پایین تو دفتر این بشینه ؟!
صبح رفتم مستخدم محترم فرمودن آقای فلان رفته . ایشالا حاج آقا میاد پایین می شینه .
به معاونمون گفتم اگه می دونستم به این زودی خدا اجابت می کنه یه دعای دیگه می کردم .
آب طلب کرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانی ات کنند
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.