عادت من رو تو وبلاگ نوشتن حتما می دونید .

من هیچ وقت متنی که تو وب می ذارم بازنویسی نمی کنم.

غلط املایی ها و مشکلات نگارشی ناشی از همین مسئله است . ببخشید به بزرگی خودتون چون اینجا فقط برای آروم کردن دلمِ و بازنویسی و دروغ بافی و غیر واقعی نوشتن و خوب جلوه دادن مسائل و خوب جلوه دادن خودم منظورم نیست .

یکشنبه به یکی از دوستام اس ام اس دادم که من سه شنبه نمی تونم بیام خونه تون ( گفته بود ساعت 2.30 مرخصی بگیر بیاتا شب با هم باشیم) 5 شنبه ساعت 2 راه میفتم میام .

نه اُکی داد نه گفت نه . اس ام اس بی جواب موند .

منم به خیال اینکه لابد کار داره 5شنبه و نمی تونه مهمون داری کنه 5شنبه ساعت 6 با یکی دیگه از دوستام قرار گذاشتم که برم ببینمش .

قیافه ی من رو در نظر داشته باشید که 4شنبه ظهر وقتی قرارم با مرضیه اُکی شده برا 5شنبه اون دوستم زنگ بزنه بگه من 5شنبه شب مهمونی دعوت داشتم کنسل کردم به خاطر تو که میای فردا میای دیگه ؟

گفتم خوشگلم الان می گی؟ چرا حداقل یه اُکی نگفتی؟

برا همین مجبور شدم هر دو جا رو برم .

تلیت شدم یعنی .

تو دوست انتخاب کردن من به یه مسئله هیچ وقت توجه نکردم که ظاهرا باید از این به بعد توجه کنم . سایز دوستم !!

ظهر ناهار دعوت بودم خونه زهرا هر چی روی میز بود تو بشقاب من خالی کرد آخرشم گفت هیچی نخوردی تو چه قدر کم خوراکی .

منم عملا سری دوم که برام برنج ریخت همه ی بشقاب دوم رو به زور خوردم .

هر کاری هم می کردم این غذا بره پایین نمی شد . نصف بشقاب دوم که خوردم گفت چرا اینقدر یواش می خوری؟

گفتم انصافا خیلی زیاده من این دومی رو گفتم نریز برام ریختی نمی تونم بخورم .

( یه مدل ادمی هم هستم مامانم می گه از بچگی ات این مدلی بودی که یه قاشق اضافه تر می خوردی همه رو بالا میوردی . الانم دقیقا همینم . خداخدا می کردم بالا نیارم .)

تلمبه هم می زدم دیگه جاباز نمی کرد . تا شب هیچی نخوردم و هر لحظه یه حالی بودم که الان بالا میارم ولی به روی خودم نمیوردم که حالم بده .

بدو بدو ساعت 6 بابام امده دنبالم رفتیم سمت خونه ی اون یکی دوستم . از ته تهرانسر رفتیم سمت صادقیه .

تا 9 هم خونه دوستم بودم و مامان اینا هایپر بودن بعدش زنگ زدم اومدن دنبالم .

برا زهرا یه بسته "شکلات ما" بردم که انصافا خیلی خوشمزه بود خوشم اومد . هی هم می گفت برا عروسی مون سکه اورده بودی چرا زحمت کشیدی .

برا مرضیه هم همون گلدون رو بردم که خیلی خوشش اومد و گفت می خواستم برا روی این میزم یه گلدون بخرم الان این خیلی قشنگه همینو می ذارم .

وقتی رسیدم خونه مثه ادمی که تو هاون گذاشتن کوبیدن تا اون حد خسته بودم . ولی اینقدر کار داشتم 11.30 خوابیدم . :(