قضاوت کردن راجع با آدما رو دوست ندارم

چیزهایی که در ادامه می گم به حساب قضاوت نگذارید .

مشاهداتم رو می گم . و حسهایی که داشتم و چیزهایی که دیدم.

زهرا پارسال دی ماه بود که با هم تو دانشگاه و تو کتابخونه برا امتحانهامون درس می خوندیم ماجرای دوتا خواستگارش رو بهم گفت .

سر بسته گفت و ازم خواست بهش بگم اگه برا من همچین خصوصیاتی و همچین آدمی پیدا می شد جوابم مثبت بود یا منفی .

من گفتم جواب رد بده . دلیل هم داشتم . گفتم اینها ظاهرا از حرفایی که می زنی و اینکه می گی هر شرطی می ذاری قبول می کنن و شرطایی هم که گذاشتی قبول کردنشون راحت نیست یه مسئله ای این وسط هست . یا عاشقت شده که این مورد کاملا منتفیه چون تازه تو رو دیده و رابطه ای نداشتید حتی آشنایی هم نداشتید . یا اینکه خیلی تو رو به خاطر موقعیت اجتماعی ات می خواد و هیچ جوری حاضر نیست تو رو از دست بده .

و من احتمال می دم از لحاظ اجتماعی به شدت از تو پایین تره .

وقتی گفتم از تو پایین تر هستن خیلی هم پایین تر هستن گفت از کجا فهمیدی؟

گفتم به نظرم اختلاف فرهنگی تون خیلی زیاده و این اصلا به نفع هیچ کدومتون نیست . تو طبقه ی بالای جامعه ای بابات استاد دانشگاه شهید بهشتی اونا خیلی پایین تر .

حالا اگه فرهنگشون بالا بود این طبقه بالا و پایین نمی تونست مشکل خاصی ایجاد کنه . ولی از حرفایی که می زنی حس می کنم فرهنگشون اونی نیست که به شما بخوره به شدت سنتی و قدیمی فکر می کنن .

خلاصه اینکه به حرف من اصلا گوش نداد و اسفند عقد کردن .

از لحاظ مالی اگه بخوایم فرض کنیم و موقعیت اجتماعی اینجوری می شه تفسیر کرد . یه پسری که دانشجوی دکتراست . یه پرشیا داره . و وضعیت مالی اش طوری هست که می تونه به راحتی عروسی بگیره با همه ی دنگ و فنگش و یه خونه رهن کنه .

دختره هم 60میلیون جهیزیه می گیره از باباش که مثلا خوشبخت بشه و تو رفاه باشه .

ظاهر قضیه خیلی شیک و خوب به نظر میاد .

یه زوج که از نظر مالی هیچ مشکلی ندارن . هیچ مضیقه ای نیست . و به راحتی یه خونه 100 متری دو خوابه نوساز هم رهن می کنن و تو ذهنشون هست که تا 2 سال دیگه یه خونه 120متری هم بخرن .

ولی من از اول به قضیه زیاد خوش بین نبودم . به خاطر تفاوتهایی که داشتن . دختر لوس و نازک نارنجی که تا به حال یه نیمرو تو خونه ی باباش نپخته چه طوری با یه خانواده شمالی سنتی که به شدت به سنتهاشون پابند هستن می تونه سر بکنه ؟

تو نامزدی شون هم مواردی پیش میومد که من می موندم آخه چرا ؟

مثلا بارها شده بود من به زهرا زنگ بزنم که شوهرش بگه این کیه همه اش به تو زنگ می زنه ؟ و یه چند باری هم به زهرا گفته بود یه روز دوستت رو دعوت کن بریم بیرون با هم من ببینمش . انگار شک داشت من دخترم !!

خلاصه اینکه رفتم عروسی شون . وقتی وارد شدم و تفاوت معنی دار دو خانواده رو دیدم حس کردم کار مشکلی در پیش داره .

خیلی از دوستام شوهرشون شمالی بود . ولی هیچ وقت تا این حد تفاوت فرهنگی بین خانواده دوستام و خانواده شوهرشون که شمالی بود ندیده بودم .

هدی که معتقدم خیلی خوشبخت شده و انتخابش درست بوده شوهرش مازندرانیِ و وقتی وارد مراسم نامزدی اش شدم نمی فهمیدم کدوم فامیل هدی است کدوم فامیل شوهرش . یک دستی خیلی خوبی وجود داشت .

با اینکه مامان و خاله هاش رو می شناختم ولی مادرشوهرش و خواهر شوهرش هم برام حکم مامان و خواهر خود هدی رو داشتن . به شدت هم خونگرم بودن و پذیرای ما.

اینکه خانواده شوهر زهرا خیلی با خانواده خودش متفاوت بودن حس کردم ممکنه مشکل زیادی داشته باشه و با توجه به رفاهی که وجود داشت زندگی اش اون گرمی و خوشبختی که باید داشته باشه رو نداره .

وقتی وارد خونه ی زهرا شدم یکه خوردم از جهیزیه اش که خیلی خیلی زیاد و تجملاتی بود . در سطح یه خانواده ای بود که ویلای چند هزار متری تو نیاوران داشته باشه .

مبل هاش سلطنتی گرون قیمتش توی چشم می زد . یاد سعدآباد افتادم اونا رو دیدم .

فضای خونه سرد بود و اختلافهایی رو برام می گفت که نشات گرفته از همون اختلاف فکری شون بود . حس می کردم از زندگی اش لذتی نبرده تو این مدت . در حالیکه خیلی انتظار این ازدواج و مستقل شدن رو می کشید ولی حس کردم نه از جشن ازدواجش خاطره ی خوبی مونده نه از این 5 ماه زندگی .

نمی دونم چه اتفاقی افتاده .

ولی یه ازدواج الان برای سرد شدنش زوده .

این همه رفاه .

و این همه سردی؟

دفعه اولم نیست که یه تازه عروس رو می بینم و آلبوم عکسش رو نشونم می ده و از عروسی اش و بعدش و زندگی اش برام می گه .

ولی دفعه اولیه که حس می کنم این زندگی به شدت سرد و تهی و پوک شده است .

این رفاه ؟

این همه فکر که این پسر برا این کرده بود که خوب به یه سطحی برسم که فلان باشم و اِله و بِلِ که بتونم یه ازدواجی بکنم که خوشبخت باشم و حالا این سردی انتظار هر دوشون رو می کشه؟

اشکالش دقیقا همین حسابگریه که به احساست بال و پر نمی دی تا بهت راه رو نشون بده .


بعد خونه ی زهرا رفتم خونه ی مرضیه .

برعکس زهرا که خونه ی بزرگی داشت مرضیه یه واحد حدودا 70یا 80متری داشتن . با مبلهای ساده که عوض دستی 24 میلیون شاید دستی 4میلیون براشون درآمده بود .

نه از بوفه ی فلان قیمت خبری بود نه از ظرفای تزیئنی خیلی گرون و کور کننده که تجمل رو به رخ بکشه .

همه چیز ساده و مرتب و تمیز کنار هم بود .

ولی یه چیزایی توی خونه شون بود که تو خونه ی زهرا نبود.

عشق .

دوستی .

مهربونی

گرمی

عشق.

سادگی .