به مرور
می دانی خیلی سخت است مجبور باشی همیشه آدمهایی را کنارت داشته باشی که هر کدام از بیماری های روانی خیلی وحشتناک رنج می برند و تو که هنوز بیمار نشده ای را بیمار فرض می کنند .
از نظر آنها تو بیماری چون دلت می خواهد ساعت کاری همان موقع که به پایان رسید بساطت را جمع کنی بروی ورزش کنی بروی شاد باشی بروی با خواهرت یا برادرت بیرون خرید کنی یا با انها بروی سینما .
از نظر آنها تو بیماری چون دوستهای زیادی داری و بر خلاف انتظار دوست پسری نداری که هر روز برای هم غش و ضعف کنید .
به نظر آنها مشکوکی چون جنس مخالفی نیست که برایت کادویی بیاورد تلفنی بزند و اگر هم کسی به تو زنگ می زند دوستهایت هستند یا خانواده ات و همیشه حرفهایتان معمولی است . درس است و مقاله است و استاد است و ... که اصلا برای فضولی خوب نیست .
تو از نظر آنها بیماری چون خوشت نمی آید بروی لاس بزنی و مجیز بگویی و پاچه خواری رئیست را بکنی .
تو از نظر آنها بیماری چون غیر از شغلت خیلی چیزهای دیگری هم هست که بهشان علاقه داری و تو را سرگرم می کنند .
آدمهای تک بعدی که در شغلشان به شدت فسیل شده اند .
فقط و فقط کار را می پذیرند .
کار هم به بدترین شکل ممکنه که به سلامتی آسیب می زند برایشان شایسته به نظر می آید .
آدمهایی که دروغ زیاد می گویند ، تهمت زیاد می زنند و غیبت کردن کار عادی شان است .
زیرآبی که یک موضوع معمول است .
فاطمه می گوید برو درخواست بده و از این قسمت برو به یک قسمت دیگر .
من اما به نظرم همه ی ادمهای این سیستم مشکل دارند .
نمی دانم سیستم از اول مشکل داشته یا اول آدمها مشکل داشته اند و مشکلشان را به سیستم تسری داده اند .
آدمهایی پوچ و بی مصرف و تک بعدی و به شدت بد .
سیستم ها هر چه بزرگتر باشند مشکلاتشان بیشتر است .
در واقع می گویند که یک بیمارستان یک نمونه ی کوچک از یک جامعه است .
چون از طبقه ی فرودست تا طبقه ی بالا را در خود دارد . نمونه ی کامل یک جامعه است .
بوی تعفنی که از رابطه های این آدمها در این سیستم به مشام می رسد نشان دهنده ی بوی تعفن و گندیدگی آدمهای این جامعه است .
جامعه ای که آدمهایش به انحطاط رفته اند و در قهقهرا دست و پا می زنند .
ارزشهای اخلاقی هیچ اهمیتی برایشان ندارد و فقط و فقط دلشان می خواهد از جنازه ی آدمهایی که معدوم کرده اند پل های موفقیت برای خود بسازند .
برای جامعه ام که مشتی از ان الان رو به رویم خودنمایی می کند متاسف شدم . 17 ماه است از نزدیک لمس می کنم در چه جامعه ای زندگی می کنم .
جامعه ای که قوی به ضعیف رحم نمی کند و تا می تواند ظلم می کند و می تازد و هیچ حقی برای زیردستهایش قائل نیست .
جامعه ای که به هر ادم به منزله ی پلی نگاه می شود که می توان با گذشتن از او و انداختنش به بالا رفت ؟
در چنین جامعه ای هر جا که باشی این مجموعه یا مجموعه ای دیگر فرق چندانی نمی کند .
فقط مهم این است که خودت کرم خورده نشوی .
آپ دِیت شوی کتاب بخوانی . یک زندگی زیزمینی داشته باشی و خودت را قوی کنی .فقط همین .
وگرنه شاید همین آدمها هم اول خیلی خوش برخورد و خوب بوده اند یا حداقل اگر خوب هم نبوده اند به این بدی نبوده اند .
هر نسل لز نسل قبلش یاد گرفته است بد بودن را ، بد شدن را به مرور یاد گرفته است .
به مرور دروغ ، تهمت و غیبت و زیرآبی رفتن را یاد گرفته است . به مرور...
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.