از تو خجالت می کشم .

از اینکه اینقدر خوبی و من به اندازه ی کافی خوب نیستم .

از اینکه مهربانی و من به اندازه ی تو مهربان نیستم .

بخشنده ای و من به اندازه ی تو مهربان نیستم .

هیچ کدام از خصلتهای من به تو نزدیک نیست .

چه طور باور کنم که من را با این همه بدی دوست داری؟

می گویی اگر بدانی چه قدر دوستت دارم همان لحظه روح از کالبدت جدا می شود .

من این را که می شنوم خجالت می کشم .

از خودم خجالت می کشم که انقدر خوب نیستم که باید ؛ و تو دوستم داری . زیاد هم دوستم داری . و من سر به هوا دنبال بازیچه هایی هستم که به اندازه ی تو ارزش ندارد .

مسخره نیست دعا کنم که به من فلان چیز را بده ؟

دعا کنم که چیزی به من بدهی که من سرگرم شوم و تو را از یاد ببرم ؟

خیلی وقت است برای خودم سخت دعا می کنم . با فکر . با تامل . می ترسم چیزی بخواهم که مانع تو شود . او بیاید و تو بروی .

جوانمرد گفت : از خدا فقط خودش را بخواهید . بروید و مصر باشید . او هر روز چیزی به شما می دهد تا خودش را به شما ندهد .

از تو فقط خودت را می خواهم نه یک کلمه پس نه یک کلمه پیش .