جوانمرد
از تو خجالت می کشم .
از اینکه اینقدر خوبی و من به اندازه ی کافی خوب نیستم .
از اینکه مهربانی و من به اندازه ی تو مهربان نیستم .
بخشنده ای و من به اندازه ی تو مهربان نیستم .
هیچ کدام از خصلتهای من به تو نزدیک نیست .
چه طور باور کنم که من را با این همه بدی دوست داری؟
می گویی اگر بدانی چه قدر دوستت دارم همان لحظه روح از کالبدت جدا می شود .
من این را که می شنوم خجالت می کشم .
از خودم خجالت می کشم که انقدر خوب نیستم که باید ؛ و تو دوستم داری . زیاد هم دوستم داری . و من سر به هوا دنبال بازیچه هایی هستم که به اندازه ی تو ارزش ندارد .
مسخره نیست دعا کنم که به من فلان چیز را بده ؟
دعا کنم که چیزی به من بدهی که من سرگرم شوم و تو را از یاد ببرم ؟
خیلی وقت است برای خودم سخت دعا می کنم . با فکر . با تامل . می ترسم چیزی بخواهم که مانع تو شود . او بیاید و تو بروی .
جوانمرد گفت : از خدا فقط خودش را بخواهید . بروید و مصر باشید . او هر روز چیزی به شما می دهد تا خودش را به شما ندهد .
از تو فقط خودت را می خواهم نه یک کلمه پس نه یک کلمه پیش .
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.