می خواهم بدوم
سرمان خیلی شلوغ است .
ساعت از 6 گذشته که راه می افتم سمت خانه . یک ربع به هفت خیابان سازمان آب صادقیه ام . مامان زنگ می زند کجایی ؟ مواظب خودت باش.
چند دقیقه بعد زن دیوانه ی مست معلوم نیست حواسش کجاست که ماشین پرایدش را با اینکه می بیند چراغ قرمز است بی محابا می آید سمتم . تند می آید معلوم نیست کجا می خواهد برود .
داد می زنم : معلوم هست چیکار می کنی؟ کجا میای؟
مهلت نمی دهد حرفم تمام شود . هر کاری می کنم نمی توانم بیشتر از این خودم را کنار بکشم . وقتی پرتم می کند و زمین می خورم با چشمهای خودم می بینم چرخ آهن پاره ی قراضه اش از روی ساق پای راستم رد می شود . داد می زنم : بی شعور از روی پایم رد شدی . معلوم هست چکار می کنی ؟
چرخ عقب ماشینش کنار پای راستم از حرکت می ایستد .
زن دیوانه از ماشین پیاده شد آمد سمتم . من نشستم روی زمین مچ پای راستم را محکم گرفته ام و "آی آی "
مردم رسما دیوانه اند .
زن عابر می گوید تقصیر خودت بود عینک آفتابی زدی ندیدی اش!!!!
زنیکه زنیکه ی دیوانه . همه شان دیوانه اند .
عینک آفتابی من چه ربطی به زنیکه ی روانی دارد که مرا ندیده چراغ قرمز را ندیده ماشینهای متوقف را ندیده آمده از روی پای من رد شده من مقصرم؟!
از مردم بدم می آید . همه شان یک مشت لاابالی آشغال هیچ کس به زنیکه ی دیوانه چیزی نمی گوید که چراغ قرمز به این بزرگی را ندیدی؟ کور بودی؟ حداقل ترمز دستی می کشیدی . می دیدی ترمز نداری بذار توی دنده عقب حداقل ماشین قراضه ات جلوتر نیاید .
هر چه اصرار می کنم به من دست نزنید پلیس بیاید اورژانس بیاید کسی حرف مرا نمی شنود . همه به حرف زنیکه ی دیوانه گوش می کنند .
وسط جیغهای من و درد پایم بغلم می کنند روی صندلی عقب ماشین قراضه می نشانندم .
از وقتی چرخ ماشین از روی پایم رد شده همه ی برنامه های آینده ام مثلِ قطعه های پازل یکی یکی جدا جدا از جلوی چشمهایم رد می شوند .
توی ماشین 3بار به موبایل مامان زنگ می زنم آنتن نمی دهد . به بابا زنگ می زنم . بابا بهتر است کمتر هول می کند . مامان می ترسد .
می گویم : بابا بیا بیمارستان ابن سینا . ماشین به پایم خورده . چیزی نشده درد دارم .
می دانم چیزی شده . دردش از این دردهای معمولی نیست . بارها پایم پیچ خورده تاندونش در رفته کوفته شده هیچ وقت اینقدر درد نداشتم .مطمئنم شکسته . حتی می توانم حس کنم کجای پایم چه شکلی شکسته . استخوان کاملا جدا شده . آویزان است . حس می کنم .
داستان زیاد دارم کم کم می گویم. پس ادامه دارد.
پ.ن: فعلا ظاهرا مرخص شده ام . دایره ی حرکتم 5 متر است . از روی تخت تا ته حمام جایی که به توالت فرنگی برسم. درد را تحمل می کنم گاهی که بیداد می کند دیکلوفناک کمک می کند . دیکلوفناک خوب است. وقتی اثر می کند حس می کنم همچین پای دردناکی ندارم . خیلی حس خوبی است . پایی که بشود زمین گذاشت و دوید .
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.