بلد است بلد نیست
سرپرستار بخش آی سی یو که بزند پرتت کند بندازدت کف خیابان و با چرخ ماشینش از روی پایت رد شود ، انتظار برخوردهای سرد و یخی یک شبه انسان را باید از او داشته باشی .
درد کشیدنت را نگاه کند و هر هر بخندد.
درد که می کشی بلد نباشد بیاید دستت را محکم توی دستش بگیرد حداقل دردت کم شود .
او بلد نیست انسان باشد و با زبانش زخم نزند .
او بلد نیست حرف مفت نزند وقتی درد می کشی .
او بلد است بگوید برای چی جیغ می زنی؟
او بلد است بگوید برای چی گریه می کنی؟
او بلد است بگوید اتفاق مهمی نیفتاده فقط یک پا کمی شکسته .
او بلد است بگوید 2 ماه توی خانه بخواب هیچ اهمیتی ندارد .
او نمی فهمد آدمها برای زندگی شان برنامه دارند .
او بی ادب است
بلد نیست بگوید ببخشید که تمام برنامه های زندگی ات را در یک چشم بهم زدن برهم زدم .
پ.ن: برای یکی از دوستام تعریف می کردم . گفت : ماجرا شباهتی به تصادف نداشته . بیشتر به یک سوقصد شبیه . اون تو رو می شناسه . اون مخصوصا با تو تصادف کرده !
هر چند همه چی ممکنه . حتی این حرف .
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۰۲ ساعت 21:24 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.