تاندون
عمق فاجعه دقیقا همین جاست .
ده تا پله از حیاط به ورودی راه پله ها و حدود بیست تا پله تا طبقه ی دو . در واقع می شه گفت یه همکف داریم و یه طبقه بالای همکف که ما هستیم .
برای بالا رفتن از پله ها نمی تونن ویلچر رو ببرن بالا . برا پایین آمدن با ویلچر میارنم پایین . ولی برا بالا رفتن ؟!
می شینم روی پله ها عقب عقب می رم بالا .
برا دستشویی باید برم توالت فرنگی .
توالت فرنگی هم طوری نیست که بشه همه جا رفت .
پام رو نمی تونم و نباید روی زمین بذارم . و باید بالا بذارمش ، آویزون نباید باشه . خون نباید توش جریان پیدا کنه . خون نباید توش لخته بشه . آمپول ضد لخته می زنم هر شب .
اگر بهم بگن بیا بریم بیرون عزا می گیرم .
هم برا پله ها ، هم برا دستشویی هم برا هر جا به جایی و حرکتی که بخوام با عصا بکنم .
دیروز عصر رفتم دکتر پانسمان پام رو عوض کرد . آتل پام تا بالای زانو بود . یعنی عملا زانوی من 11 روز بود خم نشده بود .
دکتر آتل رو کوتاه کرد تا زانوم خم بشه و گفت با زانوت کار کن . در واقع به خاطر نازک نی پام که نزدیک زانو شکسته بود اینجوری بی حرکت گذاشته بودش تا جوش بخوره .
دیشب اگه کسی دست پام می زد یا خودم پامو حرکت می دادم دادم می رفت آسمون . تمام تاندونهای پام ماهیچه های درگیر اطراف زانو در حد مرگ درد می کرد . الانم وحشت دارم زیاد زانوم رو خم و راست کنم . خیلی یواش تکونش می دم .
چند ماه با این پا داستان دارم .
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.