پرستار
من از پزستارا بدم نمیاد از این زنی که باهام تصادف کرده بدم میاد چون انسان نیست . و خیلی تو بیمارستان از نظر روحی اذیتم کرد .
برعکس اون زن ، پرستارهای بخشی که اونجا توش بستری بودم خیلی مهربون بودن چون خیلی درد داشتم هر چند ساعت میومدن حالمو می پرسیدن .
چون به اکثر آنتی بیوتیکها حساسیت داشتم مرتب بالا سرم بودن ببینن خوبم یا نه .
من به مورفین هم حساسیت دارم خوشبختانه . شب اول بهم زدن رنگم سفید شد نفسم رفت .
مصیبت بودم برا پرستارا .
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۰۶ ساعت 12:58 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.