پاجان
با عصای زیر بغل گاهی می رم روی کاناپه رو به روی تلویزیون می نشینم . البته هیچ وقت هیچ برنامه ی وسوسه کننده ای ندارد . ولی خوب برای تنوع تغییر مکان خوب است .
پریشب اولین بار بود که رفتم نشستم پای سفره . البته با پای دراز شده .
دیروز صورتم چرب شده بود مسواک نزده بودم گوریده بودم رفتم توی حمام بروم توالت فرنگی و بعدش چهارپایه بذارم رو به روی دستشویی مسواکی بزنم و صورتم را با مایع شستشوی صورتم بشویم و وضو بگیرم نماز بخوانم . چشمتان روز بد نبیند . یه لیزی خوردم کف حمام . اوف .
کف حمام خیس بود . همه اش به مامان می گویم خیس باشد لیز می خورم و همیشه خیس است .
نزدیک دوش آب و توالت فرنگی چنان لیز خوردم برای اینکه زمین نخورم و سرم به تشکیلات دوش نخورد مجبور شدم روی پای آتل بسته ام تکیه کنم .
پام یه حالی شد . دلم براش سوخت . چه قد اذیت شد پای بیچاره .
وقتهایی که می خواهم پایم را تکان بدهم و می دانم درد دارم به پایم می گویم : پاجان درد نگیری ها . پای خوبی باش .
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۰۷ ساعت 11:34 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.