اتاق عمل
کل روزایی که تو بیمارستان بودم روی یه تخت ثابت خوابیده بودم . عکس و سی تی اسکن و هر چی هم می خواستن ازم بگیرن همون تختم رو راه می انداختن با تخت می بردنم .
وقتی رفتیم اتاق عمل تخت اتاق عمل بالاتر از تخت من بود . همه شون تو اتاق عمل وایساده بودن بهم نگاه می کردن می گفتن چه جوری ببریمت روی تخت عمل که درد نکشی . پات تکون نخوره .
یه پسره پایین تختم وایساده بود تو فکر بود . گفتم دوتاتون تخت رو نگه دارید نره عقب من با دستام بالاتنه ام رو بالا می کشم می رم رو تخت عمل شما هم هر وقت گفتم پامو روی همین بالش بیارید بالا بذارید رو تخت بعدش هر وقت گفتم بالش رو از زیرش بردارید .
وقتی رو تخت عمل مستقر شدم و بالش رو از زیر پام برداشتن پسره گفت : ایول دمت گرم . دیروز یه پسره مثه تو پاش شکسته بود گفت من نمی تونم تکون بخورم . حتی بالاتنه اش رو تکون نداد . چند نفری ملافه ی زیرش رو گرفتیم بلندش کردیم گذاشتیمش رو تخت عمل اینقدر داد زد . تو هیچی نگفتی . خودت اومدی بالا .
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۰۹ ساعت 10:44 توسط دل آرام
|
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.