تله پاتی
به این می گن متا فیزیک!
به این می گن تله پاتی ! حال کنید اصن هم گیرنده ی خوبی ام هم فرستنده ی خوب !
خلاصه جوجو بهش می گه آره بچه مون تصادف کرده بیمارستانه !
من عاشق سنا بیدم با این گیرندگی خوبش .
پنج شنبه خاله ام فهمیده می گه: چهارشنبه از عصر اعصابم خورد بود داغون بودم به شوهرم گفتم با من حرف نزن اینقدر داغونم . سکوت می خوام . نمی فهمم چی شده که این قدر حالم بده !
دوتا از عمه هام زنگ زدن خواب بد دیدیم چی شده !
جوجو شب قبل خواب بد دیده بود و بیدار شده بود صدقه گذاشته بود .
مامانم دلشوره گرفته بود پنج دقیقه قبل تصادف بهم زنگ زد و من گفتم خوبم . ولی بعد زنگ زدم گفتم بیاید .
از اونجایی که نوه اولم و کلا تو فامیل خیلی دوستم دارن و تعداد دوستام هم زیاده تو این مدت کف کردم از بس تلفن جواب دادم و اس ام اس و عیادت داشتم . این در حالی بود که همه ی فامیل تقریبا هفت هشت روز بعد خبر دار شدن یکی یکی متوجه شدن .
و دوستام هنوز خیلی هاشون خبر ندارن چه اتفاقی افتاده .
تلفن و اس ام اس وقتایی که درد کم باشه و تقریبا سر حالم خیلی خوبه ولی وقتایی که بی حوصله ام دلم می خواد سکوت باشه تو خودم باشم .
یه جورایی چت هم حوصله ی زیادی می خواد . فقط یه ساعتای خاص حوصله ی چت دارم .
نشستم یه کیف برا خودم می بافم .
بد نشده . خوشگل شده.
خرخونی هم دارم می کنم .
البته دو روزه بدجوری بی حوصله ام نتونستم درس بخونم .
عیادت خیلی خوبه ولی شرط داره .
تو بیمارستان فقط اونایی که باهاشون راحت بودم دلم می خواست زیاد بمونن . بقیه رو نه . حوصله نداشتم . دلم می خواست برن راحت دراز بکشم .
نشستن الانم برام سخته .
راه رفتن سختتر.
دیشب تا صبح کل پام رو از بالا تا پایین می مالیدم .
اصن یه وضی.
اینقدر پا سنگین شده از وقتی گچ گرفتم که حس می کنم الان استخون فمورم از تو لگن در میاد میفته .
نمی تونم زیاد سر پا باشم برا سنگینی اش و این مسئله برای رئیس احمقم قابل فهم نیست .
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.