امروز نتونستم برم سر کار .

یعنی از هفته ی پیش زورکی روزی دو سه ساعت می رم وقتی هم برمی گردم دور از جون جنازه . 

تمام مدت تو دلم حرص می خورم از بس دردم می گیره .

امروز نرفتم .

دیروز از وقتی برگشتم ناله کردم تا صبح امروز. درد که دارم معمولا هیچی نمی گم مامانمم می دونه من کلا به صورت پنهان درد دارم . هیچی نمی گم . 

برا همین وقتایی که می گم همه نگران می شن . 

هی دیروز از جام تکون نخوردم نشستم و خوابیدم و گفتم یکی بدن منو ماساژ بده . 

شب دیدم دیگه کلا رو به قبله باید بخوابم گفتم فردا نمی رم شما زنگ بزن بگو من نذاشتم بیاد حالش بد بود اصلا و ابدا حوصله ی حرف زدن ندارم .

اینقدر احمقن فک می کنن این حجم درد رو می شه باهاش کار کرد .

برم سر کار یهویی می زنم زیر گریه .

شب مسکن استفاده کردم ولی تا صبح هر تکونی تو تشک خوردم یه آخ همراهش بود .

بعد نماز صبح دو ساعت خوابم برد . 


عصری سنا امد خونه مون .

اگه رفته بودم سر کار حتما سنا که میومد من حالم خیلی بد می بود و هی آخ آخ می کردم . منتها صبح تا ظهر هم همین حالت بی حرکت و دراز کش و نشسته رو داشتم تا یه کمی حالم جا اومد .

دوتا چیز گوگولی برا سنا بافته بودم نمی دونم خوشش اومد یا نه . اگه دستام درد نمی کرد و از چهارشنبه شب بافتن رو متوقف نکرده بودم حتما یه چند چیز گوگولی دیگه هم براش می بافتم .

سنا اینجا بود خیلی خوش گذشت .

نه که نمی تونم برم بیرون برا همین دوست دارم دوستام بیان خونه مون ، از شانس بد هیچ کسی هم خونه اش این دور و بر نیست بیاد .

دوستامونم که بی وفا .

می رن دور هم جمع می شن به من نمی گن .

ای روزگار خوب دوستامونو بهمون شناسوندی . ای روزگار .