اندر روایت دیوانگان
پس تعریف نمی کنم تو خماری اش بمونید .
چند تا نکته داشت اونا رو می گم:
- وقتی می رید خواستگاری به مال و اموال بابای دختره چیکار دارید ؟ مرده شور بیاد ببردتون غلط می کنید از الان رو ارث بابای من حساب می کنید ؟ تف تو روی تو که می گی اسمت مرده زندگیه .
- وقتی خودتون زشت تشریف دارید چشمای زشت و بی حالت ، مژه های کمرنگ و کوتاه و ضایع ، سر رو به طاسی ، پوست بد رنگ ، دماغ آفساید برا چی از دختر مردم می پرسید که شما به چهره ی خواستگاراتون گیر می دید و اگه زشت باشن بهشون می گید نه ؟
اینقد اعتماد به نفس نداری ؟
- خداوکیلی آدم با لباسایی که باهاش می ره حمالی میاد خواستگاری؟ هان؟
- وقتی می گی ما خیلی مذهبی هستیم برا چی خواهرت هر چی کرم بوده رو صورتش خالی کرده یه عالمه رژ رو لباش ماسونده و مژه هاشو ورداشته کرده اندازه موی اسب ؟
تعریف مذهب چیه؟
- چشمات هم اینقدر شور بود که قدم نحست بعد اینکه رفتی من تصادف کردم . کور شی ایشالا. :))
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.