دیشب من ، علی و مامان و بابا خواب آقابزرگ رو دیدیم.

من ننه آقا رو هم خواب دیدم

نشسته بود با یک بقچه ی بزرگ رو به رویش . می خواست برود تهران . من مات نگاهش می کردم . با خودم گفتم می روم به او می گویم شبیه ننه آقا هستی بگذار بوست کنم دلتنگی ده ساله ام باز شود .

یک دفعه دیدم نیست .

بابا صبح زنگ زد . گفتند حالش بد است . چند روز است اشتهایش کم شده و از دیروز چیزی نخورده .

گریه کردم .

بابا معطل بود برود یا نه . نگران من بودند. گفتم بروید . مردد رفتند . دو سه ساعتی معطل بودند . 

بعضی وقتها آدم از بعضی آدمها بدش می آید .

دکتر گفت آلزایمر دارد و باید برود خانه ی خودش بماند . خانه ای که سی سال پیش آنجا بوده . قرار شد هر روز هفته یکی از بچه هایش پیشش بماند . هر کسی 24 ساعت .

شوهر یکی از عمه هایم آدم بی خودی است .

همیشه همه ی کارهایش در جهت منافع خودش و پول خودش است و بوده و خواهد بود .

گفته : زن من نمی تواند این همه راه بیاید و 300تومان کرایه ماشین بدهد به پدرش سر بزند . ... هم زن جوان دارد نمی تواند تنهایش بگذارد و بیاید پیش پدرش بماند . ... هم 50 سال دارد برایش سخت است بیاید پیش پدرش . باید ببریدش خانه ی سالمندان . 

از این آدم حالم بهم می خورد .

دنبال ارث زنش بال بال می زند .

در حالیکه خودش یک خانه ی ویلایی دو طبقه ی بزرگ در شهر دارد . دو خانه در دو روستای متفاوت برای ییلاق . مقدار زیادی زمین و باغ در یکی از روستاها و ... .

حالم از او بهم می خورد .